ویرگول
ورودثبت نام
*Sogand*
*Sogand*
*Sogand*
*Sogand*
خواندن ۴ دقیقه·۲۰ روز پیش

قصه ی ماه

راوی

آلارم گوشی برای بار سوم به صدا درمی‌آید. چاره ای ندارد کلافه و خمار سر جایش می‌نشیند و هرچی فحش و ناسزا بلد بود به ساعت و کلاس و کارو زندگی می‌دهد .ساعت گوشی را نگاه می‌کند عصبی و خواب آلود پفی می‌کشد و بلند می‌شود .
همینجور که خمار و بی حال موهای خود را شانه می‌زند به شب تولدش فکر می‌کند .[واقعا چه شب خوبی بود خیلی خوش گذشت] این فکر لبخندی رو روی لبش می‌آورد.


آیدا کریمی تک فرزند خانواده ی کریمی از خانواده ای سرشناس و مهم است. پدر او فرهاد کریمی رئیس کارخانه محصولات آرایشی و بهداشتی ...و مادرش دکتر یاسمین صابری ،از سهام داران و پزشک اطفال بیمارستان سینا است که بیمارستان و دیگر  اموال بعد از مرگ پدربزرگ آیدا به فرزندانش یاسمین و رضا  می‌رسد و رضا دایی آیدا در حال حاضر رئیس بیمارستان است.
آیدای زیبا وقتی استعداد خود را در هنرو قلم و رنگ دید ،مهری باطل بر رویای همیشگی مادرش که می‌خواست دکتر شود کشید و به دنبال علاقه اش رفت و ادامه داد تا جایی که به عنوان استاد در یکی از کلاس های خصوصی اش مشغول به کار شد.

    ************************************************

آیدا


  در حال بررسی کار امروز بچه ها بودم تک تک بالا سرشون میرفتم ببینم چجوری پیش میرن

_مریم اینجاش باید قلمتو آروم و نرم روی تابلو بکشی دستتو شل کن آروم آروم
دستشو که قلم و سفت گرفته و انگار با تابلو دعوا داره میگیرم و آروم آروم بهش میگم چیکار کنه
ببین عزیزم محکم قلم مو رو نکش خرابش میکنی آروم و ریلکس اوکی ؟
_بله استاد ممنون
گوشیم زنگ میخوره میرم و از رو میزم برش دارم نوشته آرش. این وقت صبح تعجب می‌کنم به من زنگ زده ینی چشه تماسو وصل میکنم و صدای شاد و پرانرژیش و می‌شنوم

+سلام موش موشی چطوری؟


_علیک سلام خوبم میبینم توام خیلی امروز رو فرمی؟

با خنده ای کوتاه جواب میده


+آره درست حدس زدی
_خب امرتون جناب افشار؟
+خواستم بگم عصری اگه بیکار بودی بریم یکم بگردیم منم بیکارم امروز


توی دلم میگم خب خنگه خدا من حتی اگه کارم داشته باشم بخاطر اینکه باهات باشم همه چی رو کنسل میکنم
ولی غرورمو حفظ کردم و گفتم


_عصری یه سر میرم نمایشگاه میتونی باهام بیای؟ بعدشم میریم هرجا خواستی

+ خوبه فقط اینکه امروز حسام از شهرستان اومده اونم میخواد بیاد گیر داده توم حتما باشی

لعنتی دوس داشتم گوشی و بکوبم تو دیوار .پس همه دردش این بود .به من گفت بیا دور دور چون حسام بزغاله با اون قیافه نکبتش گفته منم باید باشم. حسام پسر خاله ی آرشه از آرش دو سه ماهی کوچیک تره به قول خودش عاشق منه و دوسم داره آرش و دلسا ایناهم میدونن اما من اصلا ازش خوشم نمیاد آدم فروشیه که نگو. برخلاف اینکه آرش خیلی دوسش داره اون به راحتی آرش و میفروشه مثلا قبلنا که آرش چندتا دوست دختر داشت حسام  مارموز میرفت زیر آب آرش و میزد و ازش اونقد بد میگفت که دخترا ولش میکردن و بعد خودش باهاشون دوست می‌شد
آرشم  هیچی بهش نمی‌گفت و میبخشیدش
سعی کردم خودمو کنترل کنم میخواستم بگم نمیام خودتون برین که
_آرش  من نمیتونم
+آیدا نمیتونم و نمیشه نداریم عصری ساعت پنج جلوی در خونتونم آماده باش بای
و قط کرد .

جلوی آینه ، به ظاهرم و استایلم نگاه میکنم .آرایش ملایمی کردم زیاد تو چشم نیاد چتری هامو هم ریختم تو صورتم. یه کت جین کوتاه آبی همراه با دامن جین همون رنگ میپوشم ،که یک سمت دامن یک چاک خوشگل تا پایین میخورد و با دکمه بسته میشد.میخواستم رژ قرمز بزنم که منصرف شدم. حسام همینطوری هیزه و چشم دریده، رژ قرمز بزنم دیگه بدتر نگام میکنه. اصلا دوس ندارم جلوی آرش ازم تعریف کنه و بهم ابراز احساسات کنه چون من این حرفارو از آرش میخوام بشنوم نه اون. وقتی میبینم آرشم مث بز نگاهمون میکنه و چیزی بهش نمیگه میخوام خفش کنم و از اتاقم خارج میشم .
سرم تو گوشیمه که مامان جلوم ظاهر میشه


+آیدا دخترم کجا میری


_مامان یه سر میرم نمایشگاه ببینم اوضاع چطوره


+خیلی خب باشه خواستم بگم شب منو بابات باید  بریم شیراز عمت و شوهرش باز به جون هم افتادن بچه ها با گریه به فرهاد زنگ میزنن که دایی بیا میریم ببینیم چیشده  احتمالا دو سه روزی اونجا بمونیم


_ اینکه عادی شده دیگه عمه و اون شوهر معتادش هی دعوا و جاروجنجال راه میندازن همشم بابارو میکشونن اونجا یه پول قلمبه میگیرن و بعدشم انگار که هیچی نشده خوش و خرم میرن سر زندگیشون این وسط برای پوریا و پونه خیلی ناراحتم اونا آسیب روحی روانی میبینن از دست اون دیوونه ها


+ هوف چی بگم بابات کسیو جز خواهرش نداره خواهرش و وقتی خیلی کوچیک بود زود شوهر دادن اینم شد نتیجش حس میکنه اگه بهش کمکی نکنه در حقش ظلم کرده  آیدا این چند روزی که نیستیم برو پیش دلسا اینا بمون خیالم راحت تره اونجا باشی
_خیلی خب مامان باشه نگران نباش
بغلش میکنم و گونشو میبوسم


_به سلامت برین و برگردین

توی دلم میگم چه وقت رفتن بود اونم الان که حسام و مادرش اومدن خونه آرش اینا چجوری تحملش کنم اونم چند روز خدا بخیر کنه .

رمانهنررمان عاشقانه
۸
۰
*Sogand*
*Sogand*
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید