ویرگول
ورودثبت نام
*Sogand*
*Sogand*
*Sogand*
*Sogand*
خواندن ۲ دقیقه·۲۱ روز پیش

قصه ی ماه

پارت دوم

به صفحه ی گوشی خیره شده بود. روی عکس دونفرشان زوم کرده بود. روی لبخندهایشان .آن لبخند ها چقد واقعی و عمیق بودند.
به خودش مدتی خیره شد.  دختری با موهای خرمایی روشن و صاف و به نرمی ابریشم ، که باز و پریشان دورش ریخته بود. لبانی برجسته و قرمز ،پوستی به رنگ مهتاب و چشمانی درشت و گیرا از گردن پسری آویزان بود که عاشقش بود . چشمان میشی رنگش از شادی می‌درخشید .
قدش کمی کوتاه تر از پسر بود .کمی بعد به پسر خیره شد پسری با چهره ی  معمولی و عینکی با موهایی مشکی و کوتاه  چهارشانه و قد بلند که بالای سر دخترک خنده رو برای مسخره با دو انگشتش گوش گذاشته بود تا عکسش را خراب کند .با خود فکر کرد او می‌خواست با این کار عکس را خراب کند و حرصم را دربیاورد، اما بهترین عکس دونفرشان شد بهترین و آخرین عکس. کلمه آخرین، مث پتکی بود که بر سرش اصابت کرد . خسته و درمانده، قطره اشکی از چشمش چکید و روی گونه اش غلتید. حالا باید چکار میکرد؟ نمی‌دانست. هیچی نمی‌دانست فقط میخواست بخوابد تا حداقل کمی طعم زهر جدایی را فراموش کند. فقط خواب می‌توانست اورا از این عالم برای مدتی دور کند.



***************************************************

با کرختی و بی حالی کش و قوسی به تن خسته اش داد. چشمان خود را که باز کرد تازه متوجه اتفاق های یکساعت پیش شد. ملحفه ی سفید رنگی تا نیم تنه اش پیچیده بود. ملحفه را کنار زد و روی تخت نشست به کنار خود نگاه کرد پوفی از سر کلافگی کشید. زن در حالی که ملحفه را دور تن لختش پیچیده بود ،به خواب عمیقی فرو رفته بود . تقریبا خروپف میکرد. به زن خیره شد. برای او آن زن وسیله ای برای ارضای شهوت و هوسش بود. آن زن هم خوب پارتنری برای او بود. زنی سی ساله و مطلقه که چندماهی می‌شد باهم وارد رابطه شده بودند. پوزخندی زد و از جایش بلند شد لباس هایش را پوشید. دوست داشت هر شبش را با زن ها و دختر های مختلف سپری کند. جذابیت و مغرور بودن البته خوش اندام بودن او هر زنی را شیفته ی خودش میکرد و البته او هم نهایت استفاده را از این سلاح خود می‌برد. یاد التماس های چند ساعت قبل زن افتاد که میگفت در رابطه کمی لطیف تر باشد و این خشونت را دوس ندارد ولی او سیلی به گونه اش زد و گفت همینی که هست اینجوری بیشتر حال میکنم . از این فکر پوزخندی به لبش آمد‌. پولی برای او روی میز آرایشش گذاشت و از خانه خارج شد.[]

عاشقانهرماناحساسیشکست
۴
۰
*Sogand*
*Sogand*
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید