سرم خواست شونهتو لمس کنه.
کنارم خالی بود.
افتاد.
برفِ سفیدی که از آسمون سیاهِ شب
به سمت بغلم هجوم میآورد،
لبهای تشنهمو میدید،
ولی بیتفاوت رد میشد.
یادش میافتم.
مثل برفها بود.
سیگارِ روشن توی دستم
توی سکوتم باهام حرف میزنه.
بدون کلمه، درکم میکنه.
آرومم میکنه.
دنیای اطرافمو از سرم بیرون میکنه.
میگه:
"ولش کن.
برفها رو ببین،
تو این هوای تاریک، چقدر قشنگن."
لعنتی.
بازم یادش میافتم.
خوابیدم بین برفها.
سرم قایم شده داخل ژاکتم.
دستهام گمن، توی هوا و خیال، تنها چیزیه که برام مونده.
داد ازش.
از بین پیچ و واپیچ همهی راههای بسته،
یه دست رفت لای موهام.
میگفت تنهایی که تنها حال نمیده. اگه با یکی تنها بودی و سکوت بینتون تونست حرف بزنه،
اونموقع قشنگه.
از اون لبخندهای کج زدم.
نگاهش کردم.
میگفت جملههام مسخرهن.
ولی نمیدونم چرا دوستشون دارم.
اینو وقتی گفت،
که وسط حرفاش بهش گفتم کاش میشد صداتو عطر کنم،
همیشه بپوشمش.
گفتم اگه غم از فقدان میاد،
تنهایی از چی میاد؟
گفت تنهایی خودش فقدانه.
گفتم فقدانِ چی؟
گفت سیگاری که تموم شده،
برفی که بند اومده،
آدمی که رفته.
گفتم خستهم. از روزی که میترسیدم چیزی بهجز تظاهر ازم نمونه، خیلی وقته گذشته، چیزی نمونده. اما باز این غم لعنتیِ از دست دادن ولم نمیکنه. انقدر از دست دادم که حسابش از دستم رفته،
اما عادت نمیشه،
هیچوقت نمیشه.
گفت آره. منم هیچوقت عادت نکردم.
تو میتونی دست لای موهای من ببری،
ولی من سر روو شونهی تو نه؟
تو حتی از سیگارمم پُک میزنی،
ولی من از تو نه؟
برفها آینهم میکردن. مثل اون، فقط روحِ خالیم نبود.
فکر کردم هستم.
اما اون نقطهی خالی لعنتی،
اینجا هم هست.
همونی که از بچگی کنارم بود،
و هیچوقت با هیچ چیز پر نشد.
اونی که کسی نتونست پرش کنه.
اگه غم یعنی فقدان،
شاید معنیش همون نقطهی خالیه.
فکر میکردم سنگینیِ سرم
از شلوغی جمعیتِ افکارمه،
ولی غم، با بودن نبود.
از نبودن بود.
بهم گفت دستام سردن.
گفتم میبوسمشون.
بهم گفت لبات یخ زدن.
گفتم شالمو میپیچم دور دستات.
بهم گفت نمیتونی فقط بگیریشون توی دستت؟
سیگارمو پرت کردم.
اون تن نبود و خالی بودم،
اما اون روح، بهم تضادِ فقدانو نشون داد.
بهم داشتنو نشون داد.
میدونی،
خیلی از آدما نمیتونن با هم تنها باشن.
اما گاهی اوقات
یه نفر
یه آدم
میشه سیگارِ دستت تو سرمای زمستون،
زیر برف و بارون.
اگه رفت،
دیگه نمیتونی با خودت تنها باشی.
چیزی ازم نموند که بخواد دوست داشته بشه،
ولی همهی هدفِ نوشتنِ قلم برای کاغذ، بهخاطر دوست داشته شدن بود.
خیلی وقته توی این حیاط خلوت با اونم.
و دیگه نمیتونم توی خونه با خودم باشم.
هر شب باهاشم.
اگه نیام و منو نفهمه،
اگه منو بسپاره دست خودم،
چیزی ازم نمیمونه.
یه شب اومد و موهاش شد آسمونِ شبم،
صورتش شد ماهِ توی آسمونم،
حرفهاش،
شدن این برفهایی که هر شب میان،
هر شب میان و منو به آغوش میکشن.