منو بلعید، چرخشِ دیوانه وارِ حسی که گرداب دریا، وقتی بهش اون رو گفتم ساخت.
توو دنیای خودم بودم، اون قطره های لعنتی به سمت من اومدن، من کسی رو دعوت نکردم.
خودم خودم رو میشناختم، اما چیزایی که از خودم میدونستم رو همیشه از زبون بقیه میگفتم،
از زبون درخت،
آدم،
آسمون و حالا هم که دریا.
نمیدونم، شاید این که بگم تا این حد به خودم رسیدم ترسناکه و نمیخوام باهاش رو به رو بشم.
دوست دارم جنون موج ها رو ببینم وقتی که بی هیچ احساس بینشون پرسه میزنم و با دستم بالا میکشمشون.
شب ها همیشه میام بهشون سر میزنم، ولی روزها نه؛ نمیخوام همش تووی دید باشم.
شاید اگه دیدم وابستگیشون داره بهم کم میشه روز ها هم اومدم.
یه پرنده داشت رد میشد، یه ماهی تووی دهنش بود، باد زد به پرش و افتاد تووی آب. داشت بال بال میزد اما ماهی رو هم ول نمیکرد. نمیدونستم به کدومشون کمک کنم. نفس نفس زدنای ماهی رو که دیدم، دلم خیلی سوخت و رفت سمت اون، با این که پرنده هم غرق شد، ولی خب ماهی بود که وصلِ دریا بود.
دریا خندهش گرفت انگار که صدای افکارمو میشنید.
شب ها که نورم بهش میخورد، خیلی قشنگ میشد. مثل صورتِ گل رز همونقدر مرموز و زیبا، مثلِ همون خودِ شب، بی نقص.
کم کم قطره هاش مسیرشون از ساحل عوض شد و شروع کردن به معلق شدن.
من هیچوقت دعوت نکردم، قطره های اون پرواز کردن.
با این که فرداش روز بود، اما چند تایی ماهی مرده دیدم داخلش، واسش جدا کردم، تمیزش کردم و لبخندشو دیدم.
چند روزی گذشت و شد زلال ترین دریایی که اون سیاره داشت.
یه بار شب شد و اومدم.
بهم گفت، الان درست نمیبینم، اما تو که خودت پر از چاله چوله ای، چرا قبل از من به خودت نرسیدی؟
گفتم تا به حال بهش فکر نکرده بودم، برام مهم هم نبوده.
گفت اما عشقت زیاده.
گفتم آره خب، شاید... خودمم بزرگم بالاخره.
گفت شاید عشقی که همیشه واسه خودت میخواستی رو داری بهم میدی، شاید همون مراقبتی که همیشه میخواستی رو داری اینجوری میگیش.
حرفاش پیچیده و عجیب بودن، شاید اگه خودم با خودم اینارو میگفتم اذیت نمیشدم، اما این که از زبون اون بشنوم منو معذب میکرد.
همین شد که اونو بهش گفتم.
بعدشم دیوونه شد و طوفان رو صدا زد.
چند ماهی هست که میگذره.
دارم به حرف هاش فکر میکنم.
اگه کسی به حرف هام گوش میداد اونقدری برام حس خوب نداشت که دلم میخواست به حرف های یکی گوش بدم. شاید مراقبت کردن رو بیشتر از این که ازم مراقبت بشه دوست دارم. نمیدونم چرا چیزای گرم واسه من نیست. اما کاش اونارو نگفته بود،
کاش میدونست که میرم.
غرق افکارم بودم؛
یه بچه روی غبارم قدم زد،
گفت از دلت بیرون اومدم،
بشین و به حرفام گوش کن.