حیات خلوت
بیوقفه از خوبیهای نکرده و نادیدهی شوهرم حرف میزدم. رشتهی کلامم آنقدر دراز شد که میشد به وضوح دید جرعهی تلخ بزاق با دشواری فراوان از پشت سیب گلویشان پایین میلغزد. گویی اسید معده بود؛ چیزی که در سکوت صبحگاهی نه میشد قورتش داد و نه میشد به راحتی آن را دور ریخت.
هوای سنگین و نسبتا خنک نمازخانه بوی تند و مطبوع(!) فضا را دوچندان کرده بود. با این وجود زنان در گوشهای دنج گرد هم آمده بودند و بیوقفه از آسایش زندگیشان و پیوند ناگسستنی عشق میان خود و شوهرانشان حرف میزدند.
همین که دهان گشودم و گفتم جایگاهم در بازار با همسرم عوض میشود و به زور او را از فروشگاه بیرون میکشم حدقهی چشم یکی گشادتر شد و سکوت وجودش را در گلو خفه کرد.
عفیفه که تنها چند روزی بود با او آشنا شده بودم و گرمای چادرش او را کلافهتر کرده بود، آرام در گوشم پچپچ کرد:
- دختر، ساکت شو! چشمت نزنند.
من هم از ته دل خندیدم. آنقدر خندیدم که فکر کردند حکایتی بانمک در گوشم گفته شده؛ شاید هم واقعا همینطور بود. چشم زدن؟ آخر چطور میشود چیزی را که وجود ندارد، چشم زد؟ واقعا مضحک بود.
عقربهها به آهستگی به سمت نقطهی نه شب میخزیدند و خبر تعطیلی کلاسها پخش شده بود. مادرها یکییکی وسایلشان را جمع میکردند تا بچهها را به خانه ببرند.
در گوشهای از نمازخانه جایی که دیوارها از نم و پفکردگی به ستوه آمده بودند، زنی از همان ابتدا نگاهم را میخکوب کرده بود. بیاعتنا به بگو مگوهای ما غرق در کتابی بود که اگر اشتباه نکنم رگههای انگیزشی داشت شاید هم اثری از دارن هاردی بود.
من و او تنها بازماندگان بودیم؛ دو نقطهی تنها در فضای روبهخاموشی. داشتم کیفم را برمیداشتم که ناگهان کنارم نشست و با صدایی محتاط گفت:
- ببخشید خانم قصد بیادبی ندارم، حرفاتون تصادفی شنیدم. میشه به من بگید چطور میشه شوهرم را مثل شوهرتون رام کنم؟
هوای نمازخانه به سردی گراییده بود، گویی نفسهای آخر روز را میکشید. کلمات زن بی هیچ پردهای در فضای رو به خاموشی نمازخانه پخش شدند. رام کردن؟ واژهای که از قرنها پیش بوی تملک میداد. لبخندی تلخ بر لبانم نشست. چه میتوانستم بگویم؟ که حقیقتی پنهان پشت پردهی این ظاهر خوشبخت در حال فرسایش بود؟ که رام کردن، خود رام شدن بود؟
سکوتی سنگین بین ما حائل شد؛ سکوتی که از پیچیدگیهای ناگفته و حقایق ناخوشایند سرشار بود نگاهی به چشمان ملتمس زن انداختم او به دنبال فرمولی بود دستورالعملی برای خوشبختی غافل از آنکه خوشبختی در این وادی پر از وهم تنها سایهای بود از آن چه میپنداشتیم نه رام کردنی در کار بود و نه فرمولی برای تسخیر تنها زیستنی بود در مرزهای نامعلوم واقعیت و رؤيا جایی که حقیقت خود را در پیچیده ترین لایه ها پنهان میکرد و هر کس در نهایت تنها رام سرنوشت خویش بود دستم را به سمت کیفم بردم میخواستم برخیزم و او را با این ابهام تنها بگذارم شاید این بهترین پاسخ بود پاسخی که در بی جوابیاش عمیقترین مفاهیم را فریاد میزد. شاید همهی ما در این حیات خلوتهای ذهنی به دنبال گم شدهای بودیم که هرگز یافت نمیشد؛ گم شدهای به نام خود.
آبادان ۴۰۴/۴/۸
#داستان_کوتاه
#ادبیات_داستانی
#آبادان
#قصة_ قصيرة
زهرا لطیفی