ویرگول
ورودثبت نام
°یک عدد زهرا •
°یک عدد زهرا •
خواندن ۱ دقیقه·۱ ماه پیش

وصال:

میدانی برای دیدارت در حال لحظه شماری ام،خوشحالم از اینکه روزهایم بدون اینکه متوجه شوم در حال گذراند و من لحظه ای به لحظه ی دیدنت نزدیک و نزدیک تر می شوم !

راستش را بخواهی به مقدار قابل توجهی دلهره،به میزان لازم استرس و تا دلت بخواهد دلتنگی در اقصی نقاط بدنم جاریست.

میدانی دلم برای چشم هایت آنقدر کوچک و بی تاب شده که احساساتم در کلمات جا نمیشوند.انگار کلمات برای بیان احساسم کوچک و حقیرند.دلم می خواهد باز از آن نگاه های خاصت را به خودم ببینم.همان نگاهی که در آن "پسندیدم،دلم تنگ شده بود"موج می زند...

از بین تمامی چیزهایی که می دانم،تنها یک چیز را نمی دانم و آن هم این است که باید در برابرت چه کنم؟! حس می کنم من در برابر تو هرچه بجنگم بازهم آن سرباز مغلوب شده ی عاشق هستم که دل در گرو یکی از افراد سپاه دشمنش دارد:)

می دانم که شاید نوشته ام انسجام نداشته باشد اما دقیقا این حال ذهن پریشان من است.لحظه ای دلتنگ است و لحظه ای مشتاق.لحظه ی بعد گریان از هجر و لحظه ای بعد خوشحال از وصال و در تمامی لحظات امیدوار به لطف و کمک خدای بزرگش!

همین دلم را قرص کرده،اینکه می دانم او حواسش سفت و سخت به قلب من و توست.می دانم ته این قصه خوش است...

من منتظر توام و امیدوارم توهم منتظر من باشی محبوب من!


کلماتداستاندلنوشتهزهرا قاسمی زادهعشق
دانشجوی انیمیشن علاقه مند به نوشتن داستان کوتاه و دلنوشته:) اینستاگرام وتلگرام @zahra_ghasemyzadeh
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید