
نویسنده سحر احمدی 88 تاریخ نوشته۴دی۱۴۰۴
آلزایمر هر لحظه اش را،مثل گرگ سفید تنها در قطب شمال، در هوای سرد زیر درختان که انگار به احترام برف ها خم شدند و گرگ طعمه اش را دیده بعد از روزها ، می درد.
از آن لحظه قند عسل،اولین دیدار با فرزندش در قنداق سفید و آن کلاه آبی با رگه های طلایی چهره کوچولو سفیدش را زیباتر میکرد .همانطور که مرد داشت دستان بچه اش را نوازش میکرد که از لمس باد با پوست هم آرامتر و آرامبخش بود،فقط تنها یک جمله گفت پدر بودن چه زیباست. این جمله با اینکه آروم گفته بود،اما در فضای سفید و صورتی بیمارستان آرام اکو شد.
با فرزندش تا پارک سبز رفت. در راه بیشتر بچه را به خود فشرد که، سرما صورتش را آزار ندهد و در آخر نشست بر روی نیمکت پارک ،چراغ های فانوسی شکل آنجا که بود می درخشید. مثل اینکه میدانستند قرار است دو فرد جدید همدیگر را ببینند برگشت در داخل بیمارستان اما دستانش خالی ، همه جا را گشت و در آخر ثابت شد که آلزایمر بی رحمانه تر از این حرف هاست زیرا با خونسردی از بیمارستان خارج شد
چشمام تار میدید. و مژه هام خیس سر بلند کردم.رو به سینا غلامی که آستین لباس چهار خونه زرد مشکی اش را در هم می فشرد انگار منتظر بود کردم و گفتم آفرین در انشات پیشرفت کردی به سمت میزم اومد و گفت وای باورم نمیشه!
با امضا زدن دفترش گذاشتم بره بشینه.و دستام رو به هم چفت کردم و چسباندم به پیشونیم سرم خم بود و چشمام بستم در ذهنم میگفتم
چطور ممکنه این اتفاق سالها پیش قبل از درمان آلزایمر ام دانش آموزم ده سال بعد همین رو بگه
با حرف های که شنیدم جگرم آتش گرفت
صدای بلند یکی از بچه ها اومد و گفت چی ؟! بابات نوزاد بودی ولت کرد تو شب سرد !؟
و سینا گفت آره نمیدونم کیه ولی نمیبخمش