با سرعت باد از میان ابرها رد شد و به سمت خزانه رفت در نیلی رنگ را باز کرد و وارد شد کوله اش را انداخت در کف خزانه گوشه ای از پارچه کوله اش را گرفت و خم کرد آنقدر نگه داشت که همه پر از ذغال شد در قفس را بست و بیرون آمد گلابی چسبیده به دیوار را فشرد که صدا اومد بله قربان گفت بیاید خزانه تا برگشت در گوشه ای همه نیروها بودند نفس عمیقی کشید دستی به لباس آبی و طوسی اش کشید و گفت شما جز بهترین های شهر نورآباد هستین میون این ابرها حقوق شما را ریختم برید الان در گوشه ای از تاریخ جمهوری اسلامی را به وجود بیاورید حالا برید که یکی از سرباز ها که جلو بود گفت برویم که تحولی در تاریخ کشور ایران ایجاد کنیم حوصلمون خیلی وقته سر رفته کناریش گفت آره راست میگی ها منم طناب افکارم رو بیارم که بهشون انتقال بدیم ما که انسان نیستیم که پری هستیم