آهنگ هم گذاشتم. همیشه منتظر نظراتتون هستم
در پی آن همه بدبختی تو را نجات بخش میدیدم
کودکی که همش با سن ۷ سال کار میکردم تنهایی . خانوادهای که ذره ای محبت به من ندادن اما گذشت آن مهلکه زمان گذشت نور بود می تایید به من نزدیک بود تو بودی
آن روز هایی که تو می آمدی به دیدارم زیباترین دیدار های بیست سال زندگی کردن ام بود محبت تو از همه بیشتر بود حتی عشقی که میدادی آه سیاهی شب چشمانت زیبای خلقت بودن و چشمی ندیدم همانند چشمانت چنین احساسی مثل نت های موسیقی زیبا به من بدهد
یادت میاد گفتی با هم دیگه بچه دار میشیم بزرگش میکنیم؟ خب بچه دار که شدیم اما ملکه خوشبختی انگار دستور داد تو ...... دستور داد تو را از من بگیرد
من بالای دره کناره جاده فریاد زدم برگردی زنده مونده باشی اما تو رفته بودی و تنها جسم مرده ای بود که من آخرین بار آن را در سرد خانه دیدم موهای تو مشکی نبود حالت بی رنگی بود تو میدونستی چقدر تنهایی کشیدم اما با تولد بچه ات رفتی کاش میموندی و پدری میکردی اما خانواده ات به اندازه تو رحم نداشتن اونا بچه تو رو ازم گرفتن و نزاشتن دیگر ببینمش
من اگر بیشتر از این زنده بمونم غم دوریت من رو فلج میکنه هر چند که سکته باهاش دیدار داشتم چه زیباست مگه نه ؟
شب در طلوع صبح میرقصید برای نابودی
رنگ طلایی آفتاب محبت شکنجه بود
و دیگر تنها تحمل کافی نبود مرگ بهترین دوست دار انسان باید می آمد ولی عزیزان را میگیرد اما چرا چرا من را نمی برد باید خودم را به زور با او دوست کنم ؟ چاقوی نازنینم ای لبه پرتگاه که دلبند هر ناامیدی شما ها پذیرش میکنید مرا برای رفتن به اتاق قبر