زن با چهرهای پفکرده از گریههای دیشب از خواب پا شد.
توی آینه به خودش نگاه کرد، با چشمانی ورم کرده و صورتی ورم کرده، یک قهوه فوری برای خودش آماده کرد و به موسیقی غمانگیزش گوش داد، آهنگ عاشقانهای که به زبان اسپانیایی میگفت میخواهم ببوسمت، میخوام وقتم را با تو تلف کنم، لحظههایت رو مراقبت کنم و بغلت کنم، منتظرت بمانم و عشق بورزم.

زن مدتهای زیادی بود که بدون عشق زندگی کرده بود و از همه کس دست شسته بود و تصمیم گرفته بود با تنهاییاش کنار بیاید، اما انگار تمام هستی از او میخواست که به خودش برگردد و جای خالی عشق را در قلبش حس کند. با اینکه دلش همچنان گریه میخواست، مایوی نقرهای و سرمهایش را به تن کرد تا به استخر برود و تنش را به آب بسپارد و بعد یاد آن سفر شمال افتاد که قرار بود حسابی عاشقانه باشد، اما از دماغ خودش و او درآورده بود.
زن از چه میترسید؟ چرا از عشق فرار میکرد و به آن لگد میزد تا از همه مردان عالم انتقام بگیرد؟
همهچیز مثل یک فیلم قدیمی پیش چشمش نمودار میشد، پششت آن شیشههای بخار گرفته اطراف استخر، مرد را به یاد میآورد که از او عکاسی میکرد و با نگاهی عاشقانه بدن او را در استخر ورانداز میکرد. و او چه کرده بود؟ با حال خراب وانمود کرده بود که حالش خوب نیست.
زیباترین لحظههایی که دو نفر میتوانستند با هم داشته باشند، را با تمام وجودش نابود میکرد. «نفرت از عشق» کجا در وجودش لانه کرده بود؟
ویلایی دنج و زیبا در یک روستا که استخری کوچک داشت و قرار بود در آن عاشقانهای را تجربه کنند، مرد با سردی او روبهرو میشد، مرد را تشنه میگذاشت و خودش هم تشنه میماند.
حالا که به آن روزها نگاه میکرد، میدانست که هردو در این بینصیبی سهیم بودند اما زن داشت سهم خودش را بررسی میکرد. مرد حالا سالها از او دور بود و دیگر دلیلی نداشت تا سهم و تقصیر او را بسنجد، حالا جلوی آینه روبروی خودش بود. و میخواست بداند که قرار است با زندگیاش و زندگی بیعشق چه کند؟
آیا هنوز مرد را دوست داشت؟ مردی را که همه جوره با دست و با پا، با زبان و با رفتار از خودش دور کرده بود؟
باید یک بهانه پیدا میکرد
به کودکی سفر کرد، به یکی از روزهای زمستان یا شاید هم پاییز که خواهرش از شهرستانی که در آن درس میخواند برایش کارت پستالی فرستاده بود، البته برای همه اعضای خانواده فرستاده بود، و او هنگام دیدن آن کارت پستالها بهانه آورده بود که کارت پستال برادرش از او قشنگتر است و گریه کرده بود و رفته بود توی اتاق. از همان موقعها، انگار از هرگونه عشقی تبری جسته بود و اجازه نداده بود عشق به وجودش راه پیدا کند. بهانهای پیدا کرده بود تا آن لحظات زیبا را به گند بکشاند، این ترس از عشق چندان قدرتمند بود که توان مواجهه و باور کردنش را نداشت.
او زنی با قلبی یخ زده بود که در دنیایی از نفرت بزرگ شده بود، با مادری که هر نوع عشقی را پس زده بود و خانهای از زمهریر برای او و سایر بچهها فراهم کرده بود و او بدون آنکه بداند یا بخواهد، داشت همان راه میرفت: زندگی با نفرت.
شاید به این خاطر که روزی که دیگر بزرگ شده بود و دیگر داشت پایش به مدرسه به باز میشد، پدرش که روزگاری عزیزدردانهاش بود، راهش را گرفته بود و سوی زندگی خودش رفته بود و او یک دختر بچه ۶ ساله را تنها گذاشته بود و او با خودش عهد کرده بود که دیگر به هیچ مردی دل نبندد و همه را با ظاهری زیبا جذب کند و با نفرتی خاموش از خود براند.
زن حالا با مایوی برتن، با چشمانی ورم کرده، شهامت کرده بود با خودش روبهرو شود و سهم خودش از نابودی آن عشق را ببیند. عشقی که حتی باورش نکرده بود، آن لحظههای همآغوشی را که هر دوی آنها به نابودیاش دامن زده بودند. مایوی شنا به تنش بود و با چشمانی ورمکرده خودش را در آینه نگاه میکرد، آن صورت زیبا را که هراسهای خشمگین یک دختربچه را همچنان در پشت نقابش پنهان کرده بود. آیا میتوانست روزی خودش را، روزی عشق را در آغوش بکشد؟
باید بهانهای پیدا میکرد.

لذت میبرم که تو را دوست دارملذت میبرم تو را نوازش کنم و آرام بخوابانمت.
این حس مو بر تنم راست میکند.
داشتنت در مقابل خودم، و دیدن لبخندت.
حاضرم هر چیزی بدهم.
برای اینکه تو نازنین هستی، برای اینکه همیشه اینجا هستی.
و میان تمام اینها، بگذار که دوستت داشته باشم؛ تسلیم من باش.
نمیگذارمت ناامید شوی؛ با تو میخواهم پیر شوم.
میخواهم به تو بوسهای بدهم، و زمانم را با تو هدر دهم،
رازهایت را حفظ کنم، لحظایت را مراقبت کنم،
در آغوشت بگیرمت، منتظرت بمانم، ستایشت کنم، برایت صبر داشته باشم،
دیوانگیت علم من است.
لذت میبرم از نگاه کردن به تو، از هر حرکتت
این یک عادت است که دارم؛ لذت بردن، قدر دانستنت،
هرگز فراموشت نکنم؛ زمانهایم را به تو بسپارم.
نمیگذارمت ناامید شوی؛ با تو میخواهم پیر شوم.