
این روزها دائما به این فکر میکنم که جان انسان چقدر ناچیز و بی ارزش است و زندگی همه ما به مویی بند است.
غروب روز پنجشنبه ۱۸ دی ماه، همهی ما در پذیرایی نشسته بودیم و در مورد اوضاع سیاسی مملکت و شلوغی ها گپ میزدیم که صدای سر و صدای همسایهها از داخل کوچه به گوش رسید.
با کمی پرس و جو مشخص شد که دعوا بین دو نفر از همسایهها است؛ ماجرا از این قرار بود که یکی از ساکنین انتهای کوچه، در زمان پارک ماشین، کنار درب خانهاش با ماشین مهمان یکی دیگر از همسایهها تصادف کرد و یک آینه بغل ناقابل در این ميان شکسته شد. همسایهی انتهای کوچه که آقای مسن و آبرومندی بود قول جبران خسارت در آینده را داد (البته که خسارت چندانی هم در کار نبود) و به خانه خود بازگشت.
اما خانم همسایه که مهمان عزیز و مهمش پسر عزیزکرده از شوهر اولش بود به خانه همسایه انتهای کوچه هجوم برد و شروع به دعوا و مشاجره لفظی با آقای همسایه کرد، او را به خانه برگرداندند اما این خانم انگار ول کن ماجرا نبود و دو مرتبه دیگر به خانه همسایه هجوم برد! در دفعه سوم و آخر آقای همسایه که بیماری قلبی داشت، حالش بد شد و هر چقدر هم که با اورژانس تماس گرفته شد به خاطر شلوغی های روز پنجشنبه خبری نشد، سایر همسایهها به ناچار او را سوار ماشین کرده و به بیمارستان بردند.
همهی ما در حال دعا کردن برای سلامتی او بودیم که خبر دادند مرد بیچاره در راه تمام کرده...
حالا همه این جار و جنجال ها فقط به خاطر یک آینه بغل ناچیز بوده که ارزش مادی چندانی هم نداشته است! یک زندگی از دست میرود و یک خانواده داغدار میشود تا آن زن نفهم همسایه ناتوانی در مدیریت خشم و توانایی حل مسئله اش را به رخ بکشد.
حالا خانواده آن مرحوم از زن همسایه شکایت کردهاند و پیغام پسغام فرستادهاند که زن همسایه باید از این محل برود! ما که از نزدیک شاهد دعوا نبودیم اما سایر همسایه ها میگویند که زن همسایه در آخرین مراجعت به خانه مرحوم و در حین دعوا او را هل داده است!
مرد بیچاره چطور دستی دستی و بر سر یک دعوای احمقانه از دست میرود.
متاسفانه همه روزها و ثانیه ها در این دنیا عبرت و درس زندگی است....