در شهری دور، جایی بین کوه و مه، دختری زندگی میکرد که همه او را «آرام» صدا میزدند. نه بهخاطر اینکه زندگیاش آرام بود، بلکه چون در شلوغترین لحظهها هم میتوانست ذهنش را ساکت کند.
شهر پر از صدا بود؛
صدای نگرانیِ امتحانها،
صدای حرف مردم،
صدای مقایسهها،
صدای ترسِ باختن.
هرکس یک آینه در دست داشت و مدام خودش را در نگاه دیگران میدید. اما آرام یک آینهی متفاوت داشت؛ آینهای که فقط هدفش را نشان میداد.
روزی پیرمردی به او گفت:
«اگر میخواهی به قله برسی، باید یاد بگیری صدای کوه را بشنوی، نه صدای جمعیت را.»
آرام نفهمید منظورش چیست.
تا اینکه روزی وسط تمرین، ذهنش پر از فکر شد؛
اگر ببازم چه؟
اگر کافی نباشم چه؟
اگر دیگران جلو بزنند چه؟
پاهایش لرزید. ضربهاش خطا رفت.
همان لحظه فهمید دشمنش حریف روبهرو نیست؛
دشمنش، شلوغیِ ذهن خودش است.
آن شب تصمیم گرفت تمرین جدیدی شروع کند؛
هر روز پنج دقیقه چشمهایش را ببندد و فقط به یک چیز فکر کند:
«قدم بعدی.»
نه آینده.
نه نتیجه.
نه مدال.
فقط قدم بعدی.
کمکم اتفاق عجیبی افتاد.
صداها ضعیف شدند.
ترسها کوتاه شدند.
و ذهنش مثل آسمان بعد از باران صاف شد.
روز مسابقه، جمعیت فریاد میزد.
رقیب قدرتمند بود.
اما آرام فقط به «ضربه بعدی» فکر میکرد.
وقتی دستش بالا رفت و برنده شد، فهمید راز قهرمانی این نبود که قویتر از بقیه باشد؛
راز قهرمانی این بود که در لحظه بماند.
از آن روز، مردم شهر فهمیدند تمرکز یعنی:
انتخابِ یک صدا،
و خاموش کردن بقیه.