ویرگول
ورودثبت نام
زیبا مغربی
زیبا مغربیدانشجوی دکتری زبانشناسی,کوچ نویسندگی http://zibamaghrebi.ir
زیبا مغربی
زیبا مغربی
خواندن ۵ دقیقه·۵ روز پیش

ایرما خوشگله

پری غرق دنیای خودش بود اما این بار بعد از فالی که به حافظ زده بود، فکرش پیش دنیای عشق و نفرت مانده بود. به پیروزی نفرت فکر کرده بود و اینکه عشق چیست و چه بلایی سر عاشقانه‌هایش امده است؟

دوران اواخر کودکی و نزدیکی‌های بلوغش را به یادآورد. حتی عشق را هم در فیلم‌ها و کتاب‌ها دیده بود. اولین باری که بوسه سیندرلا و پرنس را در ویدئوی ممنوعه تازه خریده شده دیده بود، نفسش بنده آمده بود و جهان جدیدی به رویش باز شده بود. بوسیدن را هیچ وقت ندیده بود، آنجور بوسیدن لب به لب یک مرد و یک زن را. هم شرمگین بود و هم هیجان زده.

با خودش فکر کرده بود که عشق چه جور چیزی است؟ بعد همین طور که بزرگ‌تر شده بود عشق را توی کتابها پیگیری کرده بود. مردی عاشق زنی می‌شود و او تنگ در آغوش می‌گرفت و لبانش را می‌بوسید. همین کافی بود برای رفتن در خیالات و رویا بافتن درباره زیبایی عشق که یک جورهایی شبیه پرواز کردن بود، شبیه سبکبال شدن و شبیه همه چیزهای قشنگ بارها خیال بافته بود، ادامه صحنه را نه می‌دانست و نه می‌خواست بداند، همان حد کافی نبود؟

یک جور از خود بیخود شدن و تمنا که کسی را تسخیر می‌کرد و حتی به زانو درمی‌آورد، مثل رت باتلر که به زانو درآمده بود و البته همه عشق‌ها، یعنی بیشترشان نافرجام بودند حتی اگر عاشق و معشوق بهم می‌رسیدند. همه قشنگی عشق به تسلیمش بود، به گمانش. چیزی که هیچ وقت خودش آن را تجربه نکرد.

مردانی که پری را دوست داشته بودند، به فکر آن بودند که او مال خودشان باشد. بعضی‌هایشان به او سوظن داشتند، بعضی‌شان دنبال ترفندهایی بودند که او را به خودشان وابسته کنند، به هر طریقی و وقتی می‌دیدند که او هیچ راهی برای شکلی از وابستگی پیش پایشان نمی‌گذارد یا ترکش می‌کردند و یا ترک می‌شدند.

پری تسلیم می‌خواست، شاید خیلی خودخواهانه بود اما تسلیم نهایت دوست داشتن بود، به نظرش و خیلی وقت بود که به این نتیجه رسیده بود، هیچ وقت این نوع از عشق واقعیت پیدا نمی‌کند مگر در کتاب‌ها و فیلم‌ها.

آن شب که به عشق فکر می‌کرد یک بار دیگر فیلم ایرما خوشگله را گذاشت و تماشا کرد. عاشق بازیگران این فیلم بود، هم زنش و هم مردش. و هم نویسنده و کارگردانش. عاشق بیلی وایلدر بود که قلب رئوفی داشت و عشق را می‌فهمید. فیلم را گذاشت که ببیند و یادش بیاید که قبلن‌ها چقدر عشق برایش مهم بوده و چقدر در این باره رویا پردازی کرده بوده.

ایرما، یک تن‌فروش بود در یکی از محلات پایین شهر پاریس و از قضا مرد بخت‌برگشته‌ای که عاشقش می‌شد، مجبور بود که او را همراه شغلش دوست داشته باشد. ایرما از طریق تن فروشی عشقش را به معشوقش ابراز می‌کرد و سعی داشت تا او را به لحاظ مالی تامین کند. قضیه پیچیده بود، فیلم هم خیلی عمیق نبود اما قبلن‌ها پری آن را خیلی دوست داشت. خیلی باید سخت باشد که تو کسی را دوست بداری و درعین حال بتوانی جسمش را با دیگران به اشتراک بگذاری یا حتی روح و روانش را چون عشق بسیار خودخواه است.

اما عاشق داستان ما توانسته بود از خودخواهی‌اش بگذرد و ایرما را با دیگران سهیم باشد. او روزها کنار ایرما بود و شب‌ها او را با فاسق‌هایش تنها می‌گذاشت و البته که از این کار رنج می‌برد. راست گفته‌اند که عشق انحصارطلب‌ترین احساس دنیا است برخلاف نفرت که بسیار دست و دل باز است و دلش می‌خواهد همه را در احساسش سهیم کند.

پری فیلم را این بار نصفه گذاشت، به نظرش داستان دیگر برایش جذابیت نداشت با وجودی که همچنان ایرما و پرتا را دوست داشت و بیلی وایلدر عزیزش را.

عشق هیچ کجای زندگی‌اش نبود. قلبش خشک شده بود حتی اگر ظاهرش هنوز مهربان به نظر می‌رسید اما می‌توانست مثل یک اژدها از دهانش آتش بپاشد و دنیا را بسوزاند، جایی برای عشق باقی نمانده بود اما مادرش زمین را دوست داشت و او را عاشقانه در برمی‌کشید با گیاهان و حیوانات هم خوب بود اما پای آدمیزاد که به میان می‌آمد مثل سنگ سرد و بی‌احساس می‌شد. می‌توانست از سنگی سرد به خاک تبدیل شود و از خاک به گیاهی یا حتی جانوری، اما از آدم بودن خودش شرم داشت و فقط در دنیای خیالات دوام می‌آورد.

آخرین باری که با درمانگرش صحبت کرده بود و گفته بود که تا به حال در زندگی‌اش عشقی واقعی را تجربه نکرده و به گریه افتاده بود . درمانگرش به سردی به او گفته بود: «بله، آگاهی درد دارد!»

آیا آدم‌ها از احساساتشان تهی نشده بودند؟ آیا بهتر نبود درمانگر در قبال چنین احساساتی فقط سکوت می‌کرد و صرفا می‌گفت: «خیلی متاسفم پری جان.»

بیرحمی همه جا بود. بیرحمی مثل شعله‌های آتشی نامرئی همه جا زبانه می‌کشید زیرا همه زخمی عشق بودند و فقط منافع بود که آدم‌ها را کنار هم قرار می‌داد و عشقی دروغین پدید می‌آورد. اگر می‌توانست جهان امروز را با فانتزی‌هایش به تصور درآورد، جهانی تیره‌و تار را تصور می‌کرد که جادوگران سیاهی تمام تلاششان را کرده بود تا عشق جایی بین آدم‌ها نداشته باشد. کشته‌های عشق، همه زامبی‌هایی شده بودند که برگشته بودند تا انتقامشان را از بی عشقی بگیرند. این را مطمئن بود. مطمئن بود که همه جنایتکاران در اعماق وجودشان بر این باورند که هیچ کس دوستشان ندارد و برای همین است که از همه دنیا انتقام می‌گیرند و اگر کسی می‌توانست یکبار دیگر بدون هیچ منفعتی کسی را دوست داشته باشد و در برابرش تسلیم باشد، شاید این طلسم تاریکی می‌شکست، شاید منظور حافظ هم همین بود. اما قطعا پری دیگر عشقی در قلبش نداشت. پری خسته بود، این تنها چیزی بود که می فهمید و به دنیای کتاب‌ها و فیلم‌ها پناه می‌آورد. برای همین عشقش بود که دوستانش او را یک خیالاتی تمام و کمال می‌دانستند چون هم هری را دوست داشت و هم مدهتر دیوانه در آلیس را و همین بود که شده بود پری هتر.

عشقمرد زندوستهری پاتر
۴
۳
زیبا مغربی
زیبا مغربی
دانشجوی دکتری زبانشناسی,کوچ نویسندگی http://zibamaghrebi.ir
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید