توان رویارویی با واقعیات را ندارم.
سرم را به چیزهای بیهوده گرم میکنم، روبهروی آینه میایستم و رژ قرمزم را میزنم و به چهره ناآشنایم در آینه لبخند میزنم، این روزها را چگونه باید دوام بیاورم؟
بیرون میروم، مغازههای یکی در میان بسته هستند، به خصوص طلافروشیها و مغازههایی که کالاهایشان و خودشان با ارز سروکار دارند، چهرهها چیزی نمیگوید، همه میخواهند از واقعیات بگریزند و سرشان گرم کارهای روزمرهشان باشد. راننده تاکسی میگوید، گوشت شده کیلویی ۲ میلیون و دویست سیصد هزار توان، من با خودم میگویم مگر مردم هنوز هم گوشت میخرند؟ و بعد از چیزهایی میگوید که نمیخواهم اینجا بنویسمشان تا مبادا همین صفحه داخلی را هم بر ما ببندند. مرد مسنی در کنار در مغازهاش ایستاده و با همکارش درد و دل میکند، ۱۶ اسفند بازنشست میشود و مسئولش به او گفته اگر اینترنت کار نکرد، دستی کارت را انجام میدهم. مرد میگوید برای همه چیز برنامهریزی کرده و آماده است!

چیز زیادی از آینده نمیدانم و اصلا توان فکر کردن به آینده را هم ندارم، آینده مبهمتر از آن است که بتوان بهش فکر کرد. در شهر که راه میروم شهری را میبینم که گیج و گنگ کرخت است. همسایه مان دیشب با شوهرش دعوا میکرد و از ۱۴ سال زندگی مشترکشان شکایت داشت. البته چند سال است که این دعوا دارند و هر روز هم اوضاعشان بدتر میشود. زن خانه را به نام خودش زده و حقوق مرد را هر ماه میگیرد و با نفرت تمام با شوهرش و از مادرشوهرش صحبت میکند. شک ندارم که میخواهد مرد را از خانه بیرون کند و همه این دعوا و مرافعهها فقط برای خسته کردن مرد است تا بگذارد و برود. راستی هنوز ازدواجهای عاشقانه وجود دارند؟
نمیتوانم با واقعیت روبهرو شوم اصلا چطور میتوان واقعیت/واقعیات را دید و با آن روبهرو شد؟ وقتی حجم و سنگینی آن فراتر از توان آدم باشد. بهترین راه سرگرم شدن است یا روز مرگی، یا همان بهتر بگوییم سر را زیر برف کردن، مثل کبک، تا آن زمان که واقعیات بیایند و از روی جنازه ما رد شوند. و شاید آن موقع متوجه شویم که در چه جهان مخوفی زندگی کردهایم.
نه تلویزیون، نه رسانه، نه اخبار هیچ کدام به درد این روزهایم نمیخورند. ترجیحم این است که در رختخوابم بمانم و به کلمات یک کتاب زل بزنم و هر خط را چند بار بخوانم تا شاید کمی بفهمم و یا کمی بنویسم تا احساس کنم که هنوز زنده هستم.
یادم نمیآید که هیچگاه به تراژدی علاقهای نشان داده باشم، فیلمهایی با پایان خوش را دوست داشتم، آنهایی را که عاشق و معشوق در آخر بهم میرسیدند یا آنهایی را که حق درنهایت به حق دار میرسید. نه من هیچ وقت علاقهای به تراژدی نداشتم، من هیچ وقت عاشق مکبث یا هملت با همه شکوهش نبودم و از ته قلبم آنها را ستایش نکردم. حالا چطور زندگی در این تراژدی را دوام بیاورم؟
تراژدی تلخی را که انگار دست همه جهانیان در آن دخیل است، مثل غزه که همه سکوت کردند و حالا ما ملتی هستیم در یک کمدی تلخ تراژیک که یکباره چندتا قهرمان پیدا کرده که میخواهند نجاتش دهند و حکمرانانش میخواهند پوزه آن سوپرمنها را به خاک بمالند، چگونه آن هم با به فنا دادن منطقه، نه فقط مردمانشان بلکه کل منطقه و این یعنی تهدید به جنگ جهانی سوم... که به نظر من سالهاست شروع شده است، آنچه اهمیت دارد قدرتها هستند و زورآزماییهایشان. و آنچه بیاهمیت است جان انسان است.
باز همسایههایمان دعوایشان را شروع کردهاند. آیا شادی و عشق در بخشهای دیگر دنیا در جریان است؟ آیا آدمها از ته دل میخندند و همدیگر را در آغوش میکشند؟ آیا هستند کسانی که وقتی پای زورآزمایی به وسط بیاید، حاضر باشند برای خاطر انسانیت قدرت را واگذار کنند؟
نه، من دیگر توان رویارویی با واقعیات را ندارم و همین است که سرم را میاندازم تو کتابها و سعی میکنم معنای پنهان ردیف کلمات را با چندبار خواندن آنها بفهمم، شاید که ذهنم از این جهان پر از منیتها و نفرتها برای دقایقی خلاصی پیدا کند.
سهشنبه| ۲۳ دیماه ۱۴۰۴ ساعت ۱۹:۱۹