ویرگول
ورودثبت نام
زیبا مغربی
زیبا مغربیدانشجوی دکتری زبانشناسی,کوچ نویسندگی http://zibamaghrebi.ir
زیبا مغربی
زیبا مغربی
خواندن ۴ دقیقه·۳ روز پیش

روزگار بهت| ۰۲

از خواب بیدار می‌شوم و از پنجره که آسمان آبی روشن را می‌بینم دلم می‌گیرد. هوا خوب است و عصری کمی باران می‌زند اما من دلم یک آسمان بسیار گرفته با ابرهای تیره سرمه‌ای می‌خواهد که یک سره ببارد، و آنقدر ببارد که زمین و زمان را بهم بدوزد و دریایی که … دلم برایش تنگ است.

همین‌قدر که آسمان پشت لایه‌ای سنگین از ذرات خفه‌کننده پنهان نشده جای شکر دارد. اما امروز خسته‌تر از آن هستم که بیرون بروم و چرخی بزنم. چند شب است که خوب نمی‌خوابم اما هرشب پیش از خواب برای کبوترها پشت پنجره دانه می‌پاشم تا صبح زود که خوابم، خوشحال شوند و صبحانه بخورند و گلدان‌های گل را می‌گذارم توی ایوان که باد خنک شب سرحال نگاهشان دارد و روز دوباره آن‌ها را به داخل می‌آورم.

می‌گردم و فیلم بعدازظهر سگی را در آرشیوم پیدا و پلی می کنم. می‌دانم فیلم تلخ و تراژیک است اما حدس می‌زنم که متناسب حال و هوای این روزها است: برخاستن مردی شورشی برای عشقش و علیه نظم موجود. دزدی از یک بانک با بازی آل پاچینو. مردی که عشقی نصیبش نمی‌شود اما با همه نابهنجاری‌هایش سعی می‌کند عشق بورزد و در همین بازی خطرناکی که شروع کرده است، دوست و شریک دزدی‌اش را هم از دست می‌دهد و فیلم انگار که سرآخر می‌خواهد بگوید که آدمها زندگیشان را می‌کنند و شما هم خیلی به خودتان سخت نگیرید و زندگی‌تان را بکنید، هیچ کس هیچ چیز را جدی نمی‌گیرد، آدم‌ها به فکر منافعشان هستند.

وقتی آل پاچینو/سانی در جایی از فیلم تصمیم می‌گیرد که آدم‌های داخل بانک را برای نجات خودش گروگان بگیرد و بعد در جایی دیگر نامزد دختری که داخل بانک گیر افتاده او را به باد کتک می‌گیرد، می‌گوید: «همه می‌خواهد همدیگر را بکشند.» او می‌خواهد/تظاهر می‌کند که می‌خواهد گروگان‌ها را بکشد و پلیس می‌خواهد/واقعا می‌خواهد، او را و رفقایش را بکشد و عده‌ای دیگر این بازی خشونت آمیز را فقط تماشا می‌کنند و حتی از او یک قهرمان موقت می‌سازند و بعد فراموش می‌کنند و به سرکارهایشان برمی‌گردند. ظاهرا جوامع اینطوری کار می‌کنند، همه به دنبال گذراندن امورات خود هستند، حتی گروگان‌هایی که با سانی دوست شده بود، وقتی قضیه تمام می‌شود و آن‌ها آزاد می‌شوند، حتی برنمی‌گردند و به یک گرونانگیر کشته شده و سانی که دستگیر شده نگاهی نمی‌اندازند. آن‌ها پشت به صحنه در حالی که هوای هم را دارند از معرکه خارج می‌شوند و از این که یک ماجراجویی را با موفقیت پشت سرگذاشته اند، خوشحال اند.

و اما عشقی که سانی می‌خواهد اما ندارد... در خلال مرور داستان سانی متوجه می‌شویم که او هیچ گونه عشقی از همه کسانی که طبق قواعد زندگی باید عشقی از آن‌ها دریافت می‌کرد، دریافت نمی‌کند. نه همسر اولش و نه همسر دومش و نه مادرش و نه حتی پدرش او را دوست ندارند و به نوعی او را دیوانه می‌دانند. دیوانه‌ای که وقتی در لحظات انتهایی گروگانگیری وصیت‌نامه اش را می‌نویسد، همه دارایی‌اش را برای آنها به ودیعه می‌گذارد، برای زنش و برای مردش که زمانی همسر او بوده‌اند. سانی یک معترض دیوانه است، یک اقلیت علیه نظم موجود که راه به جایی نمی‌برد زیرا همه سرگرم کار و بار خودشان هستند و سرگرم حفاظت از داشته‌هایشان.

با خودم فکر می‌کنم اگر قرار به این باشد که داستان ما هم به پایان برسد و اصلا دنیا با همه جنون‌اش یک روزی به این نتیجه برسد که با انداختن چند بمب بر سر یکدیگر جهان را یکسره به نیستی بکشاند و ما بمانیم و فردایی که وجود ندارد، چه چیزی از خودمان خواهیم پرسید و چه چیزی از خودمان بجا خواهیم گذاشت؟

در برابر کلماتی مثل منفعت و روزمرگی که مرگ می‌تواند بی‌ارزششان کند چه مفاهیم دیگری دنیا را حتی در انتهای آن برای ما زیستنی می‌کنند؟ آیا مفاهیمی مثل: حقیقت، شجاعت، عزت، راستی، صداقت، شرافت، زیبایی، آزادی و عدالت و ... و حتی کلمه مستعمل عشق، در برابر مرگ دوام خواهند آورند؟

روزهای بحرانی این چیزها بهتر نمایان می‌شوند؟ روزهایی که مرگ دور از دسترس به نظر نمی‌رسد، و من از خودم می‌پرسم اگر قرار باشد که فردایی در کار نباشد و بخواهم وصیت‌نامه‌ام را بنویسم چه چیزی داشته‌ام که به زندگی‌ام رنگ خ

داده باشو.

دلتنگ دریا به آسمان آبی کمرنگ چشم می‌دوزم و آرزو می‌کنم که دریا و آسمان را تنگِ هم در عصری دلتنگ در آغوش بکشم. و در زیبایی و وسعت آن غرق شوم.

می‌آورم.

معنای زندگیارزش انسانمرگروزمرگی
۴
۰
زیبا مغربی
زیبا مغربی
دانشجوی دکتری زبانشناسی,کوچ نویسندگی http://zibamaghrebi.ir
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید