هرچه بیشتر در اوضاع و احوال جامعه اطراف خودم دقیق میشوم، یک نکته بیش از همه توجهام را به خودش جلب میکند و آن این که هیستری فضای جامعه را گرفته است. کلمه هیستری را اولین بار به گمانم در کتابهای داستایوفسکی خواندم و خنده هیستریک از آنجا در ذهنم ماند. جایی که شخصیتهای کتابهای او وقتی که فشار عصبی بیش از حد میشد به نوعی واکنش افراطی هیجانات مانند خنده و گریه نابهنگام دست میزدند. شاید امروزه برای چنین حالتی بیشتر از پنیک اتک استفاده کننده اما هنوز کلمه هیستری برای من گویاتر است. آدمهایی را میبینم که خشم، سرخوردگی، فشارهای اقتصادی و شرایط طاقتفرسای بین جنگ و صلح توان روانیشان را از آنها گرفته و هیجانات راهی برای خروج از این همه فشارهای عصبی شده است. خنده هایی که خنده نیستند و هیجاناتی که طبیعی به نظر نمیرسند.
از این جهت درباره دیگران میگویم و خودم را نمیآورم چون من نمیتوانم مشاهدهگر خودم باشم و طبیعتا مشاهدهگری من معطوف به دیگران است. اگر کسی میتوانس من را هم ببیند حتما این هیستری ترسناک روزگار ما را در من هم تشخیص میداد.
برای اینکه دقیقتر بشوم و مطمئنتر از دیپ سیک میخواهم که کمکم کند و کمی درباره روی دیگر سکه یعنی سلامت روان به من بگوید:

دیپ سیک اینطور میگوید:
سلامت روان فقط به معنای نبود بیماری روانی نیست؛ بلکه مجموعهای از ویژگیها و تواناییهاست که نشان میدهد فرد در وضعیت مطلوب روانی قرار دارد. بر اساس منابع معتبر، معیارهای اصلی سلامت روان عبارتاند از:
- احساسات مثبت: شادی، رضایت از زندگی، لذت بردن از فعالیتها
- توانایی مدیریت استرس: مقابله مؤثر با فشارها و چالشهای روزمره
- روابط سالم: داشتن ارتباطات مثبت و پایدار با دیگران
- احساس هدف و معنا: داشتن اهداف و ارزشهایی که به زندگی جهت میدهند
- خودکارآمدی و کنترل: باور به تواناییهای خود و مدیریت زندگی
- انعطافپذیری: سازگاری با تغییرات و شرایط جدید
- خودآگاهی: شناخت نقاط قوت، ضعف و نیازهای شخصی
- عزت نفس: احساس ارزشمندی و احترام به خود
- سلامت جسمی مرتبط: خواب کافی، تغذیه سالم، فعالیت بدنی منظم
- رفاه و آرامش ذهنی و احساس امنیت روانی
- کارآمدی اجتماعی: توانایی ایفای نقش در خانواده و جامعه
- همبستگی اجتماعی: احساس تعلق و ارتباط با دیگران
- ژنتیک و شیمی مغز (مثل سروتونین و دوپامین)
- محیط و شرایط اجتماعی (فقر، خشونت، نبود حمایت اجتماعی)
- تجربیات زندگی (تروما، فقدان عزیزان، رویدادهای استرسزا)
به همین مقدار بسنده میکنم چون همین مقدار کافی است تا بدانیم که چقدر از سلامت روان فاصله داریم. اما سوالاتم را ادامه میدهم و باز می پرسم در این شرایط هیستریک که احساسات انباشته شده بر تعقل بسیاری از ما غالب شده است چطور میتوانیم علیه این جریان غالب حرکت کنیم و از همدیگر حمایت کنیم، او به من این طور پاسخ میدهد:
حمایت اجتماعی فقط کمک مالی نیست؛ بلکه مجموعهای از انواع پشتیبانی است که افراد از خانواده، دوستان، همکاران یا نهادهای اجتماعی دریافت میکنند تا بتوانند با چالشهای زندگی بهتر کنار بیایند. پژوهشها معمولاً چند شکل اصلی از حمایت اجتماعی را مشخص کردهاند:
انواع حمایت اجتماعی
- حمایت عاطفی: ابراز محبت، همدلی، گوش دادن بدون قضاوت، حضور در کنار فرد، آرامشبخشی (مثل در آغوش گرفتن یا گفتن کلمات دلگرمکننده)
- حمایت ارزشی/منزلتی: تأیید و تشویق، یادآوری نقاط قوت، افزایش اعتماد به نفس، جشن گرفتن موفقیتها
- حمایت اطلاعاتی: ارائه راهنمایی، مشاوره، یا اطلاعاتی که فرد را در تصمیمگیری یا حل مشکل یاری میکند (مثلاً مشاوره تحصیلی یا پزشکی)
- حمایت ابزاری/عملی: کمکهای مستقیم و ملموس مثل قرض دادن پول، کمک در کارهای خانه، یا همراهی در انجام وظایف
- حمایت شبکهای: ایجاد حس تعلق از طریق عضویت در گروهها، انجمنها یا نهادهای اجتماعی که در مواقع نیاز پشتیبانی میکنند
هر فرد ممکن است در شرایط مختلف به نوع متفاوتی از حمایت نیاز داشته باشد. مثلاً در بحران عاطفی، حمایت احساسی مهمتر است؛ اما در مشکلات مالی یا کاری، حمایت ابزاری و اطلاعاتی نقش پررنگتری دارد.
حمایت شبکهای یکی از شکلهای مهم حمایت اجتماعی است و به احساس تعلق و ارتباط فرد با یک گروه یا جامعه اشاره دارد. این نوع حمایت بیشتر بر ایجاد و حفظ روابط گسترده و پایدار تمرکز دارد تا فرد بداند تنها نیست و در یک شبکه اجتماعی جای دارد.
ویژگیهای حمایت شبکهای
- عضویت در گروهها یا انجمنها: مثل خانواده، دوستان، همکاران، انجمنهای فرهنگی یا مذهبی.
- حس تعلق: فرد احساس میکند بخشی از یک جمع است و هویت اجتماعی دارد.
- دسترسی به منابع مشترک: شبکهها میتوانند اطلاعات، فرصتهای شغلی، یا کمکهای عملی فراهم کنند.
- پشتیبانی در بحرانها: وقتی فرد با مشکل مواجه میشود، شبکه اجتماعی میتواند سریعتر و مؤثرتر کمک کند.
- تقویت سلامت روان: داشتن روابط اجتماعی پایدار، خطر افسردگی و اضطراب را کاهش میدهد.
اما حالا که بسیاری از ما این حمایتهای اجتماعی را هم نداریم، نوشتن را که داریم. برای من تنها نوشتن باقی مانده است. مینویسم و در محیطهای کوچکی مانند اینجا دوباره خودم را پیدا میکنم.
این روزها همه ما احتیاج داریم به جای تبدیل شدن به قاضی، پیدا کردن دشمن و تبدیل شدن به یک ذهن وسواسی از هم حمایت کنیم و در برابر احساس تنهایی و این هیستری خشونتبار بایستیم. روایت شخصی باعث ایجاد همدلی میشود و اشتراکگذاری آنلاین امکان دسترسی و حمایت را فراهم میکند. هنر و نوشتن به ما کمک میکند تجربههای تلخ را معنا دهیم و شاید بتوانیم راحتتر با آنها کنار بیاییم.