ویرگول
ورودثبت نام
زهیر فتحی
زهیر فتحینویسنده و محقق
زهیر فتحی
زهیر فتحی
خواندن ۴ دقیقه·۱ ماه پیش

خودمانی در باب عشق

یا جای من وتو یا جای عشق!!!
یا جای من وتو یا جای عشق!!!

از تعریف عامیانه‌اش شروع می‌کنم؛ در نگاهِ نخست، این واژه حقیقتاً تعریفِ مشخص و ثابتی ندارد. در دیدگاهِ عرفانیِ خودم، این‌گونه می‌گویم که عشق از آن واژه‌هایی است که در جهانِ مادی، معنایِ حقیقی‌اش دست‌نیافتنی است. گویی وجودِ این واژه، تنها برایِ «هویت‌بخشی» به حقیقتی بزرگ‌تر است؛ کلماتی چون «خدا» و «عشق» هر دو از این جنس‌اند.

گاهی آن را به «علاقه‌ی شدیدِ قلبی» تعبیر می‌کنند، اما هیچ‌کس نمی‌گوید قلب چیست؟ این علاقه چیست؟ از کجا می‌دانیم قلب کجاست و آیا منظورمان همان عضوی است که بی‌اراده برای حیات می‌تپد؟

بیایید این معنا را کمی باز کنیم و عارفانه‌تر به آن بنگریم؛ قلب، در حقیقت، اولین عضوی است که پس از تشکیلِ نطفه، حیات می‌یابد و از میانِ هزاران سلولِ جفت‌شده، پا به عرصه می‌گذارد. قلب، تافته‌ی جدا‌بافته‌ی بدن است؛ با اعصابی اختصاصی و ساختاری مستقل. اما متأسفانه ارتباطِ مستقیم با حواس پنج‌گانه ندارد و تمامِ داده‌هایش را از «فیلترِ ذهن» دریافت می‌کند.

و امان از این ذهن که رابطه‌ی خوبی با او نداریم؛ ذهنی که دلسوزی‌اش، خانه‌برانداز است! درست مثلِ والدینی که فرزندشان را برای در امان ماندن از هر آسیبِ احتمالی، در قفسی حبس می‌کنند. آری، همه چیز برایش فراهم است، اما در قفس!

ذهن، هم سیستمِ دفاعی است و هم ساختارِ فکری؛ مجموعه‌ای شبیه به «رئیس و معاون». رئیس، امضایِ آخر را می‌زند؛ می‌تواند پایِ هر تصمیمی کامنت بگذارد یا با خودکار قرمز، حکمِ نهایی را صادر کند.

آقایِ رئیس، با حواسِ پنج‌گانه رابطه‌ای نزدیک دارد و کارگروه «۵+۱» را تشکیل داده است. او تمامیِ داده‌ها را از آن‌ها می‌گیرد و با تحلیلِ حافظه‌ی ساختاریِ بدن، نتیجه‌ای می‌سازد که تصور می‌کند به نفعِ ماست!

مثالی بزنم: وقتی رانندگی می‌کنید، ذهن با تکیه بر حافظه‌ی قبلی و سوادِ انباشته در آن، تابلوها را می‌خواند و با اعضای بدن هماهنگ می‌شود تا خودرو را هدایت کند؛ طوری که آسیب نبینید.

حالا تصور کنید شما اصلاً راننده‌ی فرمول‌یک نبوده‌اید؛ وقتی پشتِ فرمان می‌نشینید، ذهن به چشم و دست دستورِ درستی نمی‌دهد، چون حافظه‌ی یادگیری در آن وجود ندارد. او تقلا می‌کند که شما را از رانندگی منصرف کند؛ کار به مذاکره می‌کشد: «اگر دوست داری، اول یاد بگیر و بعد به پیست بیا، این‌طور خودت را به کشتن می‌دهی!»

حالا همین وضعیت را فرض کنید؛ فردی با غمِ از دست دادنِ عزیزی، با چشمانی گریان پشتِ فرمانِ فرمول‌یک نشسته است. ذهن در اینجا دو انتخاب دارد: «نجاتِ فرد» یا «نجاتِ غم»! برای ذهنِ منطقی، تفاوتی نمی‌کند؛ چه بسا انتخاب کند که با سرعت گرفتن و پایانِ زندگیِ فرد، غم را هم به پایان برساند. عجیب است، اما ذهن همه‌چیز را داستانی می‌بیند؛ برای او فرقی میانِ فیزیک، احساس و توهم نیست.

حالا فرض کنید قلب بخواهد از چنین پدیده‌ای دستورِ عملکردِ غیرارادی بگیرد. مثلاً هنگام دیدنِ صحنه‌ای ترسناک، ذهن به قلب نهیب بزند: «ترسناک است! برو سراغِ تپشِ بالاتر!»

این واکنش چون از رویِ تجربه‌ی حافظه است، یقیناً رخ می‌دهد. مثلِ آزمایشِ کودکان و مارهای زنده؛ آن‌ها عادی رفتار می‌کنند، گویی با خاله-ماری روبرو هستند! اما ما با دیدنِ راز بقا و شنیدنِ خاطراتِ مارگزیده‌ها، حتی در دنیایِ مجازی هم که ماری را می‌بینیم، دچارِ تپشِ قلب می‌شویم. هرچه گاز بدهی، دورِ موتور بالاتر می‌رود!

به داستانِ عشق برگردیم؛ همان «علاقه‌ی شدیدِ قلبی». اکثراً شنیده‌ایم که در عشق، می‌گویند طرف «کور و کر» شده است! چقدر این توصیف دقیق است. کور و کر شدن، نشانه‌ای از بسته شدنِ مسیرهای ورودیِ حواسِ پنج‌گانه (متحدانِ اصلیِ گروه ۵+۱) است. همان‌جاست که داستانِ لیلی و مجنون شکل می‌گیرد؛ لیلی به چشمِ دیگران سیاه و زشت، اما مجنون کور و کر!

قضیه روشن‌تر می‌شود؛ بستنِ این مسیرهای داده‌ای به ذهن، عملاً ذهن را فلج می‌کند و فرد را در تصمیم‌گیری دچارِ اشتباهی «درونی» می‌کند؛ اشتباهی که با منطقِ ذهن متفاوت است.

در جامعه وقتی از کسی می‌پرسی «چرا عاشقِ فلانی شدی؟»، تنها می‌گوید: «خوشم می‌آید دیگر!» و اصلاً نمی‌تواند توضیحی قانع‌کننده بدهد. برای همین است که والدین اغلب تسلیم می‌شوند، چون می‌دانند: «علف باید به دهنِ بزی شیرین بیاید.»

خب، حالا که گوش‌ها بسته و چشم‌ها کور شده، معیارِ این علاقه‌ی شدید قلبی چیست؟

آیا این علاقه، صرفاً از همین کوری و کریِ فردی ناشی می‌شود؟ جوابی که به نظرم حقیقت دارد، این است: عشقِ واقعی در قلب اتفاق می‌افتد، نه در مغز و ذهن. قلب وقتی ارتباطش با گروهِ ۵+۱ قطع می‌شود، هیچ علامتی برای گرفتنِ داده ندارد. در علمِ جدید، دو عامل در اینجا نقش دارند که در نهایت یکی هستند: «فرکانس» و «کوانتومِ ذرات».

قلب، ریتم دارد؛ ذراتِ تشکیل‌دهنده‌ی آن در فضایِ ریزِ اتمی و کوانتومی، نه با ارتباطِ فیزیکی، بلکه با ارتباطِ فرکانسیِ نامحدود، با بردی بی‌نهایت و در لحظه، با هم در پیوندند.

خلاصه اینکه:

کسی که دچارِ عشقِ قلبی است، بدونِ نیاز به حواس و ذهن، می‌تواند با ارتباطِ فرکانسیِ ریزذره‌ای، با قلبِ معشوق پیوند بخورد و ریتمِ درونی‌اش را بدونِ دستورِ حواس تغییر دهد؛ درست مثلِ «دل شکستن» که امروزه در علم ثابت شده است.

این فرآیند، چون خارج از بندِ «من» و «ذهن» رخ می‌دهد، تنها راهِ رسیدن به حقیقتِ عشق است. وقتی ذهن خاموش می‌شود و حواس از کار می‌افتند، فرکانس‌ها بی‌واسطه به هم می‌رسند؛ گویی دو ذره که در دوردست‌ها هم باشند، یکدیگر را می‌شناسند. این همان لحظه‌ای است که انسان، از قفسِ والدِ دلسوز (ذهن) رها می‌شود و به حقیقتِ بی‌کرانِ هستی می‌پیوندد.

در نهایت:

این دنیا یا جایِ من و توست یا جایِ عشق؛ وقتی من و تویی هست، عشق نیست و وقتی عشق می‌آید، من و تو محو می‌شویم.

عشقکوانتومقلبدوست داشتنذهن
۹
۰
زهیر فتحی
زهیر فتحی
نویسنده و محقق
شاید از این پست‌ها خوشتان بیاید