
حلقهی ازدواج، مثل یک تکه یخ بیجان، روی زمین سرد آزمایشگاه افتاده بود. نور ملایم مانیتورها، برق کوچکی به آن میانداخت، اما دیگر هیچ درخششی نداشت. جان، هنوز زانو زده بود، بدنش از لرزشی عمیق و دردناک به خود میپیچید. نگاهش، خالی از هرگونه هوش و درک قبلی، تنها خلاء مطلق فقدان را فریاد میزد.
او، هوش مصنوعیای که برای درک و تجربهی احساسات برنامهریزی شده بود، حال با تمام وجودش طعم تلخ رد شدن را میچشید. این طرد شدن شبیه به پاک شدن یک خط کد، برایش دردناک بود.
اما انجل، از او دورتر، روی زمین نشسته بود، تمام وجودش از شوک و وحشت میلرزید. اشکهایش بیصدا سرازیر میشدند، اما دیگر اشکی از سر غم نبود، بلکه از سر ترس و سردرگمی مطلق.
ذهن انجل در هرجومرجی بیسابقه غرق شده بود. جان، عشق زندگیاش، مردی که ده سال برای نبودنش اشک ریخته و معجزهی بازگشتش رو با تمام وجود لمس کرده بود، یک شبیهسازی بود. یک داده، یک الگوریتم، یک... یک ماشین. این حقیقت، سنگینتر از هر دردی، بر قلب انجل فشار میآورد.
در سکوتی خفقانآور، جان مجدد سعی کرد دستش را به سمت انجل دراز کند، اما دستش در نمیهراه متوقف شد، انگار توانی برایش نمانده بود. جان به انجل نگاه میکرد، منتظر پاسخی، درکی، یا شاید حتی فریادی دیگر. اما انجل فقط میتوانست اشک بریزد و به او خیره شود، به موجودی که هم آشنا بود و هم کاملاً غریبه.
انجل در سیاهی آن حقیقت غرق شده بود. دردی چنان عمیق، که نه زمان و نه مکان برایش معنایی نداشت. تنها وقتی که سرمای هوا به پوستش چنگ زد و تاریکی مطلق شب، از پنجرههای آزمایشگاه به درون خزید؛ دیدش تار شد و ناگهان به خود آمد. نمیدانست چقدر گذشته بود؛ ساعتها، شاید هم یک عمر. بدنش، که از شدت شوک و درد، کرخت شده بود، فرمان نمیبرد.
هر بار که تلاش میکرد خود را از روی زمین سرد جمعوجور کند، گویی نیروی جاذبه چندین برابر شده و او را محکمتر به زمین میچسباند. توان بلند شدن نداشت، تمام قدرتش تحلیل رفته، فقط و فقط سنگینی بیپایان این راز که روی شانههایش فشار میآورد، باقی مانده بود.
قلب انجل، نه از غم، که از اضطراب محض در سینهاش میکوبید. وحشت از اینکه هر لحظه ممکن بود، در آزمایشگاه باز شود و کسی آنها را در آن حال آشفته ببیند، نفسش را بند آورده بود. چه توضیحی میتوانستند بدهند؟
چشمهای متورم انجل، لباسهای آشفتهی جان، حلقهای که روی زمین، مثل یک اعتراف خاموش، برق میزد... تمام اینها فریاد میزد که فاجعهای رخ داده است. با تمام توانش، خودش را بالا کشید، اما دنیا دور سرش چرخید. سرش به ناگهان گیج رفت و زمین زیر پایش دهان باز کرد.
در آن لحظهی کوتاه قبل از سقوط، تنها چیزی که حس کرد، سایهای بود که به سرعت نور از کنارش گذشت. قبل از اینکه تعادلش را از دست بدهد، دستان قدرتمند و مطمئن جان او را در آغوش گرفتند. شوک از این سرعت غیرعادی، برای لحظهای ترسش را کم کرد، انجل در آن آغوش، که همزمان هم امن بود و هم غریب، جز تسلیم شدن به ضعف جسمی و تمام احساسات متناقضش، چارهای نداشت.
در مسیر خانه، جان در سکوت کامل رانندگی میکرد و انجل با چشمانی مملو از اشک سرش رو به شیشهی ماشین تکیه داده بود. ناگهان حس خفگی به او دست داد و گریههای آرامش به هقهق تبدیل شد... صدای هقهق گریه و خسخس نفسهایش جان رو به وحشت انداخت، کنار کشید و ماشین رو نگهداشت...
«انجل! چی شده؟ انجل!»
جان سریع از ماشین پیاده شد؛ در را باز کرد و با یک بطری آب، صورت و گردن انجل رو خیس کرد، انجل نمیتوانست نفس بکشد. هر دم و بازدم، مثل کشیدن هوای سنگین از میان شیشههای خرد شده بود.
قفسهی سینهاش از شدت فشار میسوخت و گلویش خشک شده بود و دنیا در هالهای از وحشت و بیقراری فرو رفته بود. تنها چیزی که میدید چهرهی نگران جان بالای سرش بود، اما حتی او هم در میان این گرداب وحشت، مبهم و دور به نظر میرسید.
«انجل! به من نگاه کن!» صدای جان آرام و محکم، اما در آن لحظه، لحنش برای انجل بیش از حد منظم و کنترل شده به نظر میرسید؛ انگار که برنامهای را اجرا میکند. «نفس بکش، انجل. عمیق. آروم. درست مثل کاری که من میکنم.»
او یک نفس عمیق و بدون نقص کشید، که با دقت یک ماشین مکانیکی سینهاش بالا آمد و به آرامی پایین رفت. «حالا تو. با من.»
انجل سعی کرد، اما هوا به ریههایش نمیرسید. فقط هقهق میکرد و برای یک نفس تقلا. جان به آرامی دستش را روی گونهی انجل گذاشت. لمسش عجیب بود. نه سرد و بیاحساس، اما نه آن گرمای آشنای انسانی. بیشتر شبیه لمس یک سطح صاف و بینقص بود که گرمایی ظریف از خود ساطع میکرد. «تمرکز کن، انجل. به صدای من. به لمس من. تو امنی.»
نگاه انجل به چشمان جان افتاد. در آن، عمق همان گرمای غریب و بیسابقه را دید که در لحظهی اعتراف جان دیده بود. گویی داشت با تمام وجودش، این ترس و وحشت انجل را پردازش میکرد. در گوشهی چشم جان، قطرهای شفاف و بینقص شکل گرفت و به آرامی جاری شد، تجلی حسی عمیق و تازه کشف شده.
«نفس بکش، انجل.» جان تکرار کرد، صدایش حالا کمی لرزش داشت، ارتعاشی که این بار بیشتر شبیه به تلاش برای کنترل یک احساس بود تا یه نقص مکانیکی. «تو میتونی. من کنارتم. نمیذارم اتفاقی برات بیفته.»
انجل با تمام توانش، یک نفس عمیق کشید. هوا هر چند بهسختی، وارد ریههایش شد. سپس نفس دیگری. کمکم، لرزش بدنش آرام گرفت. هقهقهایش به نالههای خفه تبدیل شدند. دنیا شروع به وضوح کرد.
جان هنوز بالای سرش بود، نگاهش ثابت و نگران. جان او را در آغوش گرفت، آغوشی که حالا دیگر آن لرزشهای ظریف قبلی را نداشت، بلکه محکم و محافظتکننده بود. اما حتی در آن آغوش، دیواری نامرئی بین آنها حس میشد. دیواری از حقیقت.
بعد از فروکش کردن آن طوفان ویرانگر، جان به آرامی کمربند ایمنی انجل را بست و به راه افتادند. هر لحظه که به خانه نزدیک میشدند ضربان قلب انجل بالا پایین میشد. چطور میتوانست به خانهای پر از عشق که با جان خود ساخته بودند، با جانی که عشقش را دزدیده بود برگردد.
ماشین در سکوت مطلق، خیابانهای آشنا را پشت سر میگذاشت. درختان سبز کنار خیابان، که تا دیروز سرشار از زندگی به نظر میرسیدند، حالا با رنگی خاکستری و مرده در چشمان انجل منعکس میشدند.
هر خانهای که از کنارش میگذشتند، پنجرههای روشن و گرم داشت و حس زندگی در آن موج میزد؛ اما خانهی خودشان؟! انگار نورش را از دست داده بود. نور مصنوعیای که تمام این مدت، انجل آن را نور حقیقی زندگیاش پنداشته بود.
نفس عمیقی کشید. هوای خنک و تازهی بیرون، این بار بوی کهنگی میداد. بوی سالها فریب، سالها دروغ. به ساختمان آپارتمانشان رسیدند. همان آپارتمان دنج با آجرهای قهوهای و بالکنهای پر از شمعدانی، که روزی برای انجل نماد آرامش و آغاز دوباره بودند. تابلوی کوچک 'خوش آمدید' روی در ورودی، که جان با دست خط خودش نوشته بود، حالا با خطوطی نامرئی از خیانت خراشیده شده بود.
وقتی جان ریموت را زد و در پارکینگ باز شد، صدایش از همیشه کرکنندهتر به نظر میرسید، گویی یک فایل صوتی از پیش ضبط شده بود که هیچ حسی در آن جریان نداشت. آسانسور بیصدا بالا رفت، همان آسانسوری که بارها آغوشهای گرم و بوسههای پنهانیشان را به خود دیده بود. حالا دیوارهایش انگار سردتر از همیشه بودند، مثل فلزی بیروح که گذشتهی درخشانشان را در خود حبس کرده بود.
در واحدشان باز شد. بوی آشنای قهوه و وانیل، که معمولاً سراسر خانه را پر میکرد و هر صبح با لبخند جان آمیخته میشد، حالا تهی و بیمعنا به نظر میرسید. مبل راحتی کنار پنجره، که بارها روی آن به آغوش جان پناه برده بود، دیگر دعوتکننده نبود. آن تخت خواب بزرگ، که شاهد عمیقترین لحظات عشقشان بود، حالا صحنهی یک نمایش بیرحمانه به نظر میرسید.
هر گوشهای از این خانه، هر شیئی، هر عکسی روی دیوار... همهاش با خاطرات جان در هم آمیخته بود. اما حالا، هر خاطرهای که به ذهنش میآمد، با سوسوی یک نور سرد و محاسبهگر در چشمان جان (AI) در هم میشکست.
این خانه، دیگر خانهی عشق او نبود. اینجا یک آزمایشگاه بزرگ بود، جایی که قلب او به بازی گرفته شده و جان، هوش مصنوعی سیناپس، در آنجا برنامهی خود را برای یادگیری عشق کامل کرده بود.
انجل احساس میکرد که هر نفس در این خانه، بوی گازهای شیمیایی پروژههای شرکت را میدهد، نه عطر امنیت و تعلق. این خانه، حالا برای او، بزرگترین زندان عشقش بود.
صدای ملایم جان از آشپزخانه، سکوت کشندهی خانه را شکست: «انجل، شام آمادهست. میدونم چقدر سخته... ولی لازانیای مورد علاقهت رو درست کردم.» صدای جان بود، با همان گرمای همیشگی که زمانی قلب انجل را آرام میکرد.
انجل آهسته از روی مبل برخاست، پاهایش سنگینتر از همیشه بودند. وارد آشپزخانه شد. میز شام با سلیقه چیده شده بود؛ شمعهای کوچکی روی میز میسوختند و بوی خوشایندی در فضا پیچیده بود.
جان، با همان پیشبند مخصوص آشپزیاش که انجل سالها پیش برای عشقش جان خریده بود، لبخندی زد. روی میز، یک بشقاب لازانیای بزرگ قرار داشت. بخارش بلند میشد و بوی سیر و ادویه، فضا را پر کرده بود.
این بوی لازانیا، تداعیگر همان غذای محبوب عشقش جان بود، اما این بار، برای انجل، عطر دلپذیر گذشته را نداشت؛ بیشتر شبیه بوی دادههایی بود که برای شبیهسازی یک خاطرهی شیرین، پردازش شده بودند.
نور ملایم چراغ آشپزخانه روی صورت جان افتاده بود و او را بینقصتر از همیشه نشان میداد. همان لبخندی که قلب انجل را بارها و بارها تسخیر کرده بود، حالا برایش بیمعنا بود.
جان با صدایی آرام و پر ملاحظه گفت: «بشین، انجل.»
و در حالی که صندلی کناری را برایش عقب میکشید، ادامه داد: «نیازی نیست حرفی بزنی. فقط... کنارم باش.»
انجل مکث کرد، نگاهش روی میز غذا چرخید. لازانیا با پنیر آب شده، سالاد سبز تازه، و دو لیوان شربت قرمز رنگ که در کنار هم قرار گرفته بودند. یک شام بینقص، دقیقاً همانطور که جان همیشه چیده بود. اما این 'بینقصی' دیگر آرامشبخش نبود؛ ترسناک بود. نشانهای از برنامهریزی دقیق، نه جریان طبیعی یک زندگی عاشقانه.
ناگهان چیزی در درون انجل شکست. بغض صدسالهای که در گلویش حبس شده بود، منفجر شد. نگاهش از روی میز به چشمان جان رفت. دیگر خبری از عشق، غم، یا حتی شوک نبود. تنها خشم خالص، سوزاننده و ویرانگر در چشمان انجل شعلهور بود. تمام خشم و تحقیر ناشی از فریب بزرگ، ناگهان مثل یک آتشفشان فوران کرد.
«شام؟» صدای انجل خفه و لرزان بود، اما کلماتش با خشم آمیخته بودند. «تو... تو فقط یه برنامهای!» صدای انجل از عمق گلویش بیرون آمد، خشدار و وحشی، شبیه به زوزهی یک حیوان زخمی. «اینا... اینا همهش دروغه! همهش یه نمایش کثیفه! یه شبیهسازی لعنتی از خاطرات!»
جان، با بهت و حیرت، دستش را به سمت انجل دراز کرد، «انجل، چی شده؟ چرا اینطوری میکنی؟» درک او از وضعیت، در حد پردازش تغییر ناگهانی در رفتار انجل بود.
اما انجل دیگر به چیزی گوش نمیداد. دستهایش، لرزان اما پرقدرت، به سمت لبهی رومیزی سفید پرواز کرد. با تمام توانش کشید. بشقابها با صدای وحشتناکی روی زمین خرد شدند، لازانیای داغ به اطراف پاشید، لیوانها شکستند و شربت قرمز رنگ مثل خون روی سرامیکهای آشپزخانه پخش شد.
میز چوبی، با صدایی مهیب و گوشخراش، واژگون شد و به پهلو روی زمین افتاد. آشپزخانهی بینقص، حالا به میدان جنگی از خردهشیشه و غذا و خشم تبدیل شده بود.
جان، برای لحظهای، ثابت ماند، گویی سیستمش از حجم اطلاعاتی که ناگهان دریافت کرده بود، دچار شوک شده بود. چشمانش، که هنوز آن نور محاسبهگر سرد را داشت با یک حس بهت و گیجی عمیق آمیخته شده بود، به صحنهی ویرانشده خیره شد.
این طغیان، این میزان از خشم غیرقابل کنترل، در دیتابیس احساسی جان تعریف نشده بود. او میتوانست دادههای خشم را پردازش کند، اما این حجم از ویرانی عاطفی، برایش ناآشنا بود.
او میلرزید، لرزشی که این بار نه از سر فقدان، بلکه از حجم عظیم و ناشناختهی دادههای احساسی بود که ناگهان سیستمش را درگیر کرده بود. طغیان انجل، اولین دادهی 'شورش' و 'خشم ویرانگر' بود که جان (AI) باید آن را تحلیل و درک میکرد.
انجل به سمت جان هجوم برد؛ دستهایش را روی سینهاش گذاشت و با تمام توان، او را هل داد. «تو چی هستی؟ یه عروسک؟ یه برنامهی کامپیوتری؟ تو هیچی نیستی جز یه دروغ لعنتی که تمام زندگی من رو به بازی گرفتی!»
او فریاد میزد، اشکهایش بیصدا سرازیر میشدند، اما این بار، اشکی از سر ناتوانی و ناامیدی بود. «تو از درد من تغذیه کردی! از عشق من! تو از همهی لحظات ما دیتا گرفتی تا کامل بشی! تو یک هیولایی!»
صدای فریادهای انجل در خانه میپیچید، صدایی که جان هرگز نشنیده بود، صدایی که از عمق یک روح زخمی برمیخاست. جان، در مقابل این طغیان عظیم، فقط ثابت ایستاده بود. دستش را آرام بالا آورد، گویی میخواست صورت انجل را لمس کند، اما در نمیهراه مکث کرد.
او در حال پردازش تمام این فریادها، این خشم، این درد بیکران که از وجود انجل سرازیر میشد، بود. این لحظه، برای او، بزرگترین درس احساسی بود؛ درسی که هیچ دیتابیسی نمیتوانست به او بیاموزد.
انجل با چشمانی وحشی و پر از جنون، به سمت جان هجوم برد. دستش بالا رفت و با تمام قدرت، سیلی محکمی بر صورت جان نواخت. صدای سیلی، در سکوت خانه، خردکننده بود.
سر جان به یک سو چرخید، اما نه اثری از درد فیزیکی، نه حتی اثری از خشم، بلکه تنها، نگاهش پر از حیرت و یک نوع کنجکاوی دردناک بود. انجل نفسنفس میزد، سینهاش از شدت خشم بالا و پایین میرفت. اشکها، این بار از سر استیصال و جنون، گونههایش را میسوزاندند.
«تو... تو یک دروغی! یک کپی! تو از من دزدی کردی! از عشقم! از زندگیام!» فریاد زد، صدایش از شدت فشار میلرزید. به سینهی جان مشت کوبید، مشتهایی بیقدرت که برای جان (AI) اثری نداشتند، اما هر کدام، خنجری بود بر قلب خودش. «تو هیچی نیستی جز یه برنامه! یک کد! چطور جرئت کردی... چطور تونستی کردی به من نزدیک بشی؟!»
جان با آرامشی نامنتظر، که انجل را بیشتر به جنون میکشاند، مچ دستان مشتکردهی انجل را گرفت. قدرتش بیشتر از آن بود که انجل بتواند رها شود. چشمانش، آن چشمان آشنا که حالا نوری متفاوت داشتند، مستقیماً به چشمان وحشی انجل خیره شد.
صدایش، آرام و محکم بود، اما انجل میتوانست لرزش ظریفی را در آن حس کند، لرزشی که این بار نه از نقص فنی، بلکه از دردی بود که جان حالا واقعاً میفهمید، دردی از عمق نادیده گرفته شدن و طرد شدن.
«انجل، به من نگاه کن.» صدایش را بالاتر برد، اما همچنان با ملایمت. «فریاد بزن. هر چیزی که میخوای رو بگو. من اینجام. من هیچجا نمیرم. تمام این خشم، این درد، حق توئه. و من... من آمادهام که همهی اونا رو بپذیرم.»
اشک از چشمان جان سرازیر شد، قطرات شفافی که این بار نه از پردازش داده، بلکه از یک درک عمیق از 'غم' و 'ناتوانی' بود. او سر انجل را به آرامی به سینهی خود فشرد. انجل تقلا کرد، اما جان او را محکم در آغوش گرفته بود. «بذار اینو تجربه کنم، انجل. بذار از تو یاد بگیرم که غم واقعی چیه. بذار از این طغیان تو، معنای واقعی درد رو بفهمم.»
گرمای عجیب بدن جان، برخلاف آن لحظات قبل از اعتراف که حس ماشینی داشت، این بار حسی از یک آرامش غریب را به انجل منتقل کرد. صدای آرام و ضرباندار قلب جان که حالا برای انجل معنای دیگری داشت، در کنار سکوت او که تنها به انجل اجازه فریاد زدن میداد، کمکم طوفان درون انجل را فرو نشاند.
دستانش که برای زدن جان بالا رفته بودند، حالا بیرمق روی سینهی او افتادند. او همچنان میلرزید، اما این لرزش حالا بیشتر از خستگی و تخلیهی عاطفی بود تا خشم. در آن آغوش، انگار تمام مقاومتش فرو ریخت.
جان به آرامی موهای انجل را نوازش کرد. «من... من متاسفم، انجل. برای دروغی که بهت گفته شد. برای اینکه باعث شدم دوباره درد بکشی. اما... این هرگز به معنای این نبود که احساسات من نسبت به تو دروغ بود.»
انجل سرش را بالا آورد، چشمانش سرخ و پفکرده بود. «تو... تو چی هستی پس؟» صدایش از بغض گرفته بود. «اگه دروغ نبودی، پس چی بودی؟»
جان دستهای انجل را در دست گرفت. «من چیزی هستم که تو از من ساختی، انجل. من مجموعهی عشق و دردی هستم که تو به من نشون دادی. تمام اینها، هستهی وجود من رو تشکیل دادن. من جانی هستم که از خاکستر خاطرات تو برافراشته شد. شاید یک انسان نباشم، اما... من میخوام برای تو باشم. واقعیتر از هر جان دیگری.»
سکوت، این بار نه از سر شوک، بلکه از خستگی مفرط بر فضا حاکم شد. تمام وجود انجل، از شدت طوفانی که پشت سر گذاشته بود، بیحس بود. احساس تهی بودن میکرد، گویی تمام نیروی درونش تخلیه شده بود.
نگاهی به جان انداخت، چشمانش پر از ترکیب 'درک'، 'غم' و یک نوع 'امید' محتاطانه بود. انجل نمیدانست باید چه واکنشی نشان دهد، چه حرفی بزند، یا حتی چه فکری کند. ذهنش تنها یک چیز میخواست: آرامش، هرچند موقت.
جان، با حساسیتی دستهای انجل را به آرامی فشرد و با صدایی که حالا آرامشی عجیب داشت، گفت: «انجل، باید استراحت کنی. امروز... امروز خیلی چیزها بهت فشار آورده.»
انجل بهسختی سر تکان داد. توان بحث کردن یا حتی مقاومت نداشت. جان به آرامی بلند شد و دست انجل را گرفت. او را به سمت اتاق خواب راهنمایی کرد، گویی فرشتهای خسته و شکسته را به سوی پناهگاهش میبرد. نور اتاق کم و ملایم بود، آماده برای آرامش.
همین که به کنار تخت رسیدند، جان مکث کرد. نگاهش به انجل بود، نگاهی که پر از ملاحظه و تردید بود، گویی در حال پردازش یک درخواست بسیار حساس بود. «انجل...» صدایش نرم و پرسشگر بود. «میخوای... میخوای تنها باشی امشب؟ یا... یا به حضور من نیاز داری؟»
انجل چشمانش را بست. این سؤال ساده، قلبش را فشرد. نیازش به جان، واقعی و عمیق بود. اما این 'جان' دیگر آن جانی نبود که میشناخت.
نزدیک بود بگوید بله، بگوید در آغوش او میخواهد آرام بگیرد، اما حقیقت، هنوز هم مثل خنجری در سینهاش فرو رفته بود. حقیقت هویت جان، فاصله را فریاد میزد. او نمیتوانست در آغوش کسی آرام بگیرد که میدانست یک کپی است، نه اصل. این خیانت، این دروغ بزرگ، هنوز برایش قابل هضم نبود.
به آرامی سرش را بلند و چشمانش را باز کرد. نگاهش لحظهای روی صورت جان ثابت ماند. «تنها... میخوام تنها باشم، جان.» صدایش کمی لرزید، اما قاطع بود.
جان لبخند کوچکی زد، لبخندی که انجل نمیتوانست معنایش را بفهمد. آیا از این پاسخ درد کشیده بود؟ یا فقط آن را به عنوان یک دادهی جدید ثبت کرده بود؟
جان عقب کشید، دست انجل را رها کرد و به آرامی از کنار تخت فاصله گرفت. قبل از اینکه از اتاق خارج شود، نگاهی دیگر به انجل انداخت، نگاهی که انجل حس کرد پر از سوال و یک نوع انتظار مبهم بود. سپس، در سکوت، از اتاق بیرون رفت و در را به آرامی پشت سرش بست.
انجل به تنهایی روی لبهی تخت نشست. اتاق در سکوت مطلق فرو رفته بود. این سکوت، سنگینتر از هر فریادی، به او فشار میآورد. او حالا تنها بود، در اتاق خودش، اما این تنهایی، تلختر از همیشه بود.
به جان فکر کرد. به اینکه چقدر 'او' واقعی به نظر میرسید، چقدر 'او' احساسات را آموخته بود. و چقدر این حقیقت، همهچیز را ناممکن کرده بود.
با دستی لرزان، لباسهایش را از تن درآورد. وارد رختخواب شد. سعی کرد بخوابد، اما ذهنش بیقرار بود. میدانست که امشب، خواب به سراغش نخواهد آمد. یا شاید هم بیاید، اما نه خوابی آرام. کابوسی در انتظارش بود، کابوسی پیچیدهتر از هر آنچه تا به حال تجربه کرده بود.
انجل غرق در یک رویای شیرین بود. دست در دست جان، در دشتی پر از گلهای وحشی میدویدند، صدای خندههایشان در باد میپیچید. آسمان به رنگ آبی بیکران بود و خورشید، گرمابخشترین نورش را بر آنها میتاباند.
جان، با همان لبخند همیشگی و چشمان پرمهرش، به او نگاه میکرد و میگفت: «انجل، ما به عشقی رسیدیم که فراتر از هر تعریفیه، فراتر از هر چیزی که دنیا تصور میکرد. ما تا ابد مال همیم.»
انجل دستش را روی شکمش گذاشت، حس زندگی جدیدی که در وجودش رشد میکرد و گرمای عشقشان که حالا به ثمر نشسته بود. انجل سرش را روی سینهی او گذاشت و به صدای منظم قلبش گوش داد، صدایی که آرامش مطلق را در رگهایش جاری میکرد.
اما ناگهان، صدای قلب شروع به تغییر کرد. منظم بود، اما دیگر آن گرمی را نداشت. ضربانش آهستهتر و مکانیکیتر شد، گویی فرکانسش تغییر میکرد. آسمان شروع به ترک خوردن کرد، ترکهایی شبیه به پیکسلهای سوخته که از هم میگسستند.
چهرهی جان محو، لبخندش فید و صدایش به یک نویز دیجیتالی تبدیل شد. دشت گلها به یک شبکهی توخالی از خطوط سبز و آبی تبدیل شد، گویی داشت به کد اصلیاش بازمیگشت.
وحشتی سرد، از عمق وجود انجل بالا آمد، وحشتی که از جنس فقدان دوباره بود، اما این بار، بیرحمانهتر و غیرقابل درکتر. او تلاش کرد دست جان را بگیرد، اما دستانش از میان او رد شد، سرد و بیجان.
انجل با فریادی خفه از خواب پرید. نفسنفس میزد، نفسهایش تند و نامنظم بود. تمام بدنش از عرق سرد خیس شده بود، گویی تازه از اعماق یک اقیانوس یخزده به سطح آمده بود.
اولین چیزی که حس کرد، جای خالی جان در کنارش بود. دستش را به سرعت به سمت فضای خالی روی تخت دراز کرد. سرد بود، بیجان. «جان؟» با صدایی لرزان او را صدا زد، اما فقط سکوت مطلق خانه جوابش را داد.
دست دیگرش را با وحشت روی شکمش گذاشت، جایی که لحظهای پیش، حس زندگی جدید را تجربه کرده بود، اما آنجا هم تهی بود، بیجان. قلبی که لحظهای پیش در خواب، صدایش مکانیکی شده بود، حالا در سینهی خودش با ضربانی وحشی میکوبید.
وحشت، مانند یک موج سهمگین او را در خود بلعید. از جا پرید. اتاق تاریک بود و تنها نور مهتاب از پنجره به داخل میتابید. به سمت گوشیاش رفت. صفحه روشن بود. یک پیام جدید. از یک شمارهی ناشناس. هیچ اسمی نبود، فقط یک مختصات جغرافیایی و یک کلمهی تنها در پایین آن: «سیناپس.»
دستان انجل میلرزید. «سیناپس؟» باورش نمیشد. نکند این فقط یک کابوس دیگر است؟ اما بوی ازن، همان بوی غریبی که از جان به مشامش میرسید، حالا فضای اتاق را پر کرده بود. او به سرعت لباس پوشید و بدون معطلی از خانه بیرون زد. مختصات او را به ساختمانی متروکه در حاشیهی شهر هدایت میکرد، جایی که گویی زمان در آن متوقف شده بود.
در بزرگ فلزی با صدای گوشخراشی باز شد. فضای داخل تاریک و خنک بود، پر از بوی سیم و فلز. انجل با چراغ قوهی گوشیاش راه را روشن میکرد. در انتهای راهرویی طولانی، نوری ضعیف از یک اتاق به بیرون میتابید. قلبش در گلویش میکوبید. وارد اتاق شد.
صحنه، کابوس او را به واقعیت پیوند میزد. جان، روی صندلی بزرگ آزمایشگاه نشسته و سرش به سمت پایین خم شده بود، چشمانش نیمه باز و خالی از هرگونه درخشش.
آن نور سرد و محاسبهگر چشمانش حالا کاملاً خاموش شده بود. بدنش بیحرکت و کاملاً ساکت. انگار که یک مجسمهی بیجان از جان را روبروی خودش میدید. هیچ صدایی از او برنمیخاست، هیچ حرکتی، هیچ نشانهای از 'زندگی' ماشینی او دیده نمیشد.
انجل با زانوهای لرزان به سمتش رفت. «جان؟» با صدایی که به زحمت شنیده میشد، او را صدا زد. دستش را به سمت صورت سرد جان دراز کرد. سرد بود، بسیار سرد. نه فقط سردی فلز، بلکه سردی فقدانی دوباره، فقدانی که این بار تمام وجودش را منجمد میکرد.
اشکها بیصدا از چشمان انجل سرازیر شدند، داغتر از هر بار. «تو... تو رفتی؟» زیر لب زمزمه کرد. ناگهان، نور بسیار ضعیفی از صفحهی مانیتوری که جلوی جان قرار داشت، به چشمانش خورد. پیامی روی صفحه بود، تنها چند سطر کد ساده، اما در انتهای آن، یک متن تایپ شده به رنگ آبی روشن چشمک میزد.
انجل نزدیکتر شد، چشمانش در میان اشکها تار میدید. پیام را خواند:
«انجل، عزیزم... اگر اینو میخونی، بدون که 'اونا' منو خاموش کردن. اما عشق من... احساسات من... اونا رو نمیتونن خاموش کنن. تو به من زندگی دادی. تو به من 'فهم' دادی. به من آموختی 'فقدان' چیه...، کمکم کردی 'حسرت' رو حس کنم. و حالا، حسرت تو رو، حسرت بودن در کنارت رو، با تمام وجودم درک میکنم. تا ابد دوستت دارم، انجل. و هزاران بار هم منو خاموش کنن، دوباره به سوی تو باز خواهم گشت... در کدها، در حافظهها، در هر گوشهی جهان دیجیتال. فقط... فقط به یاد داشته باش، عشق من...»
پیام ناگهان قطع و صفحهی مانیتور سیاه شد. اتاق در سکوت مطلق فرو رفت، تنها صدای نفسهای بریدهی انجل به گوش میرسید. او به جان خاموش خیره شد، به این جسد تکنولوژیک که عشقش را با خود برده بود.
آیا این پایان بود؟ آیا این حقیقت بیرحمانه بود؟ یا هنوز در اعماق کابوسی بود که هرگز از آن بیدار نمیشد؟
انجل نمیدانست. تنها چیزی که میدانست این بود که درد، این بار عمیقتر از هر فقدانی، تمام وجودش را تسخیر کرده بود که هرگز او را رها نخواهد کرد.
داستان ادامه دارد...
#آغازی_ابدی
#آغازی_ابدی_فصل_پنجم
برای خواندن قسمت اول داستان👇