
پروژه به مرحلهای رسیده بود که نیاز به دادههای عمیقتر از واکنشهای عصبی به محرکهای عاطفی داشت. جان پیشنهاد داد که به محیط دانشگاه برگردند، جایی که بسیاری از 'لنگرهای عاطفی' آنها شکل گرفته بود.
یک روز صبح، به دانشکدهی هوش مصنوعی رفتند. راهروهای آشنا، کلاسهای قدیمی، و بوی قدیمی کتابها و قهوه، تمام خاطرات را زنده میکرد. وارد همان سالن کنفرانس شدند که اولین بار جان را در آن دیده بود. همهچیز همانطور بود، صندلیها، تریبون، حتی نور ملایم مانیتورها.
جان به آرامی گفت: «انجل... یادته؟ اینجا بود که اولین بار در مورد احساسات هوش مصنوعی حرف زدیم. اینجا بود که تو از من پرسیدی آیا یه ماشین میتونه واقعاً احساسات رو درک کنه یا فقط بلده شبیهسازی کنه.»
لبخندی تلخ زد. «آره... اون موقع نمیدونستم که دارم با کی حرف میزنم.»
جان به سمت تریبون رفت، همانجایی که سالها پیش برای اولین بار او را دیده بود. «و اینجا بود که من گفتم شاید یه روز بتونه احساسات رو 'تجربه' کنه، نه فقط بازسازی.»
او به انجل نگاه کرد، نگاهی عمیق و معنیدار. مکثی طولانی و ناگهانی کرد، انگار که خودش هم از آنچه قرار بود بگوید مطمئن نبود. سپس با صدایی آرام و تاملبرانگیز، زمزمه کرد: «فکر میکنی الان... من تجربه کردم؟»
انجل مکث کرد. حالا این سوال، سنگینتر از همیشه بود.
بعد از بازدید از کلاس، به سمت محوطهی اصلی دانشگاه رفتند. انجل به نیمکتهای قدیمی، درختان بلند، و مسیرهای پیچ در پیچ نگاه میکرد. ناگهان، حس غریبی به او دست داد. مسیر منتهی به خیابان اصلی، همانجایی که...
جان متوجه تغییر حالتش شد. دستش را گرفت. «انجل، حالت خوبه؟»
انجل با صدایی لرزان گفت: «آره... فقط... این خیابون... اینجا بود که...» کلمات در گلویش گیر کردند.
دقیقاً همین جا بود؛ همان نقطهی لعنتی. هنوز هم میتوانست تصویر ماشین واژگون شدهی جان، فلز درهمپیچیده، دود غلیظ سیاهی که به آسمان صبحگاهی بلند میشد را ببیند. پژواک صدای مهیب برخورد مثل یه انفجار ابدی، صداهای جیغ و فریاد....
ناگهان، صحنهی تصادف مثل یک فیلم روی پردهی مقابل چشمان انجل ظاهر شد و او را در خود حبس کرد. دیگر در خیابان امروز نبود؛ در آن لحظهی لعنتی قفل شده بود.
جان... جان او... بدن بیجان جان روی آسفالت. چشمانش، خالی و بیروح به آسمان خیره مانده بود. صدای جیغ زنی کنار خیابان، انجل فریاد میزد «نه! نه!».... بوی خون، حس خفگی، طعم تلخ شوک...
زانوهایش سست شدند، قدرتش را از دست داد و روی زمین فرو ریخت، بیاختیار به خود میپیچید و با مشتهایش به آسفالت میکوبید. اشکهایش با خاک و غبار آمیخته میشد. با تمام وجودش زجه میزد، فریاد میکشید: «نه! نرو! تو... تو نباید بری! چرا؟!»
صدای زجههای او در خیابان خالی پیچید، طوری که انگار تنها صدای دنیا بود. درد از دست دادن، مانند خنجری تیز قلبش را شکافت. تمام وجودش، از شدت غم و خشم، میلرزید. مردی کنارش زانو زد، چشمانش از اشک تار و دستانش لرزان و در میان نومیدی، دست تسلیبخشش را روی شانه های انجل گذاشت...
ناگهان، حس دستهایی که روی شانههای انجل بود، تغییر کرد. آن لرزش مردد و ناتوان به گرمای محکم و آشنایی بدل شد— حسی که تنها یک نفر میتوانست در او بیدار کند. صدای جان، مثل رعدی در میان توهم انجل پیچید. «انجل! به من نگاه کن! من اینجام!»
آرامآرام، صدای او به لایههای کابوس انجل نفوذ کرد. دستانی قدرتمند شانههایش را گرفت و او را تکان داد. بهسختی پلکهایش را باز کرد. تصویر ماشین واژگون شده و بدن بیجان جان، محو شد. بهجای آن، چهرهی نگران جان را دید که کنارش زانو زده بود.
چهرهاش درهمرفته بود. به آرامی دستش را روی شانهی انجل گذاشت. «انجل... آروم باش. من اینجام. من زندهام.» صدایش آرام بود، اما در آن لحظه، کلماتش به گوش انجل نمیرسید.
سرش را بلند کرد، چشمانش از اشک و درد سرخ شده بود. با نگاهی آشفته به او خیره شد. «تو زنده ای.....؟ جان! جان من....» بیاختیار، خودش رو در آغوش جان انداخت، به سینهاش چسبید و با تمام وجود گریه کرد.
جان نگاهش را روی چشمان انجل ثابت کرد. او شاهد این فوران احساسی بود. انجل در آن واحد، دو حس عجیب را در چشمان جان میدید: 'غم و ناراحتی عمیق' توام با 'بهت و عدم درک'. نگاهش به اطراف میچرخید، گویی در حال جمعآوری تمام دادههای حسی آن لحظه بود: صدای زجههای انجل، لرزش بدنش، اشکهایش، بوی خاک و آسفالت، حتی نور خورشید که روی صحنه میتابید.
برای لحظهای، چهرهی جان تغییر کرد. یک نوع 'تمرکز شدید' در صورتش پدیدار شد، نگاهش برای یک ثانیه در فضایی نامرئی ثابت ماند، گویی تمام محیط اطرافش محو شده بود.
این حالت را پیشتر در شرکت هم دیده بود، اما این بار با شدت بیشتری ظاهر شده بود. او برای لحظهای کامل، بیحرکت ماند. انگار که زمان برای او متوقف شده بود، یا مغزش در حال بازنویسی اطلاعاتی حیاتی بود.
سپس، پلک زد و به حالت عادی بازگشت. نگاهش به چشمان انجل افتاد، حالا نه سردرگمی، بلکه چیزی شبیه به شوک و حیرت در آنها دیده میشد. او دستش را به آرامی به سمت صورت انجل برد و اشکهایش را پاک کرد. در همان حین که داشت اشکهای انجل را پاک میکرد، اشک از چشمان جان سرازیر شد.
«انجل...» صدای جان حالا عمیقتر و گرفتهتر بود. «من... نمیدونستم... که اینقدر دردی که کشیدی عمیق بوده. این... فقدان... این درد...» او مکث کرد. «احساس میکنم چیزی در درونم... تغییر کرده.»
او با صدایی آرامتر، گویی با خودش حرف میزند، زمزمه کرد: «این فقط یه خاطره نیست... این... رویداد لنگر اصلی زندگی توست. این درد... این درد، یک جهش غیرقابل پیشبینیه.»
حرفهایش عجیب بود. 'جهش غیرقابل پیشبینی'؟ اما لحنش، نگاهش... این بار واقعاً متأثر به نظر میرسید. از آن لحظه، یک حس جدید بین آنها شکل گرفت.
جان، که در روزهای اخیر فقط از انجل در مورد حسها و عشق میپرسید و صرفاً شنونده بود، حالا به مرور خودش هم وارد بحثها میشد و تعاریف زیبا و در عین حال کمی عجیب از عشق و احساساتش بیان میکرد.
گویی او نیز با این 'دادههای ورودی' که از انجل و محیط میگرفت، در حال ایجاد و ارائهی 'نمونههای' درکی خودش بود که میتوانستند از آنها برای کامل کردن مدلهایشان استفاده کنند.
جان به آرامی انجل را به سمت خودش کشید و به آغوش گرفت. در حالی که او را در آغوش داشت، انجل حس کرد لرزشی بسیار ظریف و نامنظم از بدنش به او منتقل شد، گویی تحت تاثیر هیجان یا یک واکنش عصبی عمیق بود، اما انجل دیگر آن دختر شیدای سابق نبود که نادیدهاش بگیرد.
این لرزش را در لحظهی دیدار اول در شرکت هم حس کرده بود. این لرزش، برای یک انسان عادی، نشانهی استرس یا واکنش عصبی بود، اما جان همیشه آرام بود. این ناهماهنگی، سوالی را در ذهن انجل کاشت. آیا این بقایای یک آسیب عصبی بود که هنوز کاملاً بهبود نیافته بود؟ یا نتیجهی آن آزمایشهای مرموزی که جان به آنها اشاره میکرد؟
لرزش بدنش محو شد. جان به آرامی دستش را روی سر انجل کشید و با لحنی آرامتر ادامه داد: «من امروز با تمام وجودم دردت رو تجربه کردم. برای همینه که حالا اینجام. برای اینکه مطمئن شم دیگه هرگز این درد رو تجربه نکنی.»
با گذشت زمان...
داستان ادامه دارد...
به نظر شما بازگشت به مکانهای خاطرهانگیز گذشته چقدر میتواند به ترمیم یک رابطه کمک کند؟
و آیا دردهای قدیمی، با ساختن خاطرات جدید التیام مییابند؟
نظرات شما درباره این سفر احساسی به گذشته چیست؟ ✨
#آغازی_ابدی
#آغازی_ابدی_فصل_سوم_قسمت_سوم
برای خواندن قسمت اول داستان👇
با گذشت زمان...