
با گذشت زمان و شدت گرفتن کار روی پروژه، شکهای انجل نیز عمیقتر میشدند. رفتارهای جان، هرچند اغلب با محبتی مثالزدنی همراه بود، اما گاهی تهدلیلی برای پرسش در انجل ایجاد میکرد.
گاهی او میدید که جان با سرعتی باورنکردنی، پاسخهایی میدهد که گویی تمام اطلاعات جهان را در لحظه کاوش کرده؛ یا جزییات بیاهمیتی را به یاد میآورد که حتی خودش فراموش کرده بود. و گاهی، آن لرزشهای ریز و منظم و لحظهای در آغوشش یا هنگام غرق شدن در پردازش اطلاعات پیچیده، ذهنش را درگیر میکرد. جان با شوخطبیعی و توضیحات هوشمندانهاش، هر بار این ابهامات را رفع میکرد، اما پرسشهای انجل در ذهنش باقی میماندند.
جان هم در این میان، هر روز بیشتر از قبل، با تعاریف زیبایش از عشق و احساسات، که حالا خودش هم فعالانه در ارائه مثالها و نمونهها مشارکت میکرد و فقط شنونده نبود، انجل را شگفتزده میکرد.
یک عصر، بعد از یک روز طولانی کار، جان و انجل در آزمایشگاه تنها بودند. هوش مصنوعی پروژه، حالا میتوانست یک داستان کوتاه را با لحن و احساسات مناسب روایت کند. جان به انجل نگاه کرد. «انجل... میدونی، با این همه پیشرفت... هنوز یه سوال بزرگ دارم.»
«چی؟»
«آیا یه هوش مصنوعی واقعاً میتونه عاشق بشه؟»
انجل لبخندی زد. «شاید نه به شیوهی ما. اما شاید بتونه بهش نزدیک بشه. اگه ما بهش یاد بدیم... چطور عشق رو تجربه کنه.» به چشمان جان خیره شد. «درست مثل کاری که تو داری با من میکنی، جان. داری به من یاد میدی چطور دوباره عاشقت بشم.»
جان به آرامی به سمت انجل آمد. دستش را گرفت و او را به سمت خود کشید. انجل در چشمان جان، عمق دریا، وسعت آسمان، و گرمای خورشید را دید. همان عشقی که فکر میکرد برای همیشه خاموش شده، حالا با شعلهای فروزانتر از همیشه، در قلبش زبانه میکشید.
«انجل...» جان با صدایی آرام و پر از احساس گفت. «من هیچوقت از دوست داشتنت دست نکشیدم. حتی وقتی که هیچی رو به یاد نمیآوردم، یه چیزی درونم فریاد میزد که تو رو باید پیدا کنم.» او مکث کرد، نفس عمیقی کشید و سپس ادامه داد. «انجل وینستون... با من ازدواج میکنی؟»
قلب انجل از سینه کنده شد. این همان لحظهای بود که ده سال پیش انتظارش را میکشید. میخواست «ب ل ...ه» بگوید. جان دستش را در جیبش کرد، دنبال یک چیزی میگشت اما پیدایش نکرد.
نگاهش برای کسری از ثانیه حالت غریبی به خود گرفت، ترکیبی از هیجان و گیجی، گویی در میان شور آن لحظه، ذهنش دنبال نظمی گمشده میگشت. جان با برقی که در چشمانش موج میزد گفت: «انجل... یه لحظه صبر کن!» و به سرعت به سمت کیفش رفت...
جان با شور و شوق غیرقابل وصفی در حالی که حلقه در دستش بود به سمت انجل آمد. جلوی انجل زانو زد و حلقه را به سمتش گرفت و گفت: «با من ازدواج میکنی؟»
نگاه انجل به جان افتاد که هنوز با حلقه در دست، منتظر پاسخش بود. لبخند روی لبان جان خشک شد. صورتش درهم رفت. «انجل؟ چی شده؟»
انجل صدای مبهم و خفهی جان را میشنید که با بهت، حیرت و یک نوع گیجی عمیق نگاهش میکرد و میگفت «چی شده؟ چی شده؟» اما نمیتوانست جواب بدهد؛ انگار یک بغض صدساله گلویش را فشار میداد نمیتوانست نفس بکشد...
درست در آن لحظه، چیزی در عمق چشمان جان، به طرز غریبی درخشید، نوری سرد و محاسبهگر که هرگز انجل در چشمانش ندیده بود. یا شاید توهمی از ذهنش بود که در اثر فشار روحی، اینطور ویران شده بود.
بوی ظریف و ناآشنایی شبیه به ازن یا فلز سوخته که تنها برای یک لحظه حس کرد، با بوی همیشگی قهوه و وانیل در هم آمیخت. تمام توجیههای منطقی که در این ماهها برای رفتارهای عجیب جان در ذهنش ساخته بود، فرو ریخت. حقیقت، مثل آوار بر سرش خراب شد، و انجل برایش آماده نبود.
اشکهای انجل بیصدا سرازیر شدند، تمام وجودش یخ زده بود. بهسختی روی پا بود. انجل سرش را تکان داد. «نه... نه، جان. نمیتونم...»
جان با بهت به انجل نگاه کرد. حلقه از دستش افتاد و با صدای خفیفی روی زمین غلتید. چشمانش، که لحظهای پیش پر از عشق بود، حالا پر از سوال و ناباوری شد. صورتش رنگ باخت.
برای یک لحظه، آن 'انجماد' آشنا در چهرهاش پدیدار شد، اما این بار با شدتی بیسابقه. بدنش، لرزید. نه آن لرزشهای نامحسوس قبلی، بلکه لرزشی واضح و شدید. جان، برای اولین بار، دردی را تجربه میکرد که انجل ده سال با آن زیسته بود: درد از دست دادن. درد رد شدن. درد فقدان.
جان به آرامی روی زانوهایش افتاد، گویی نیرویی نامرئی او را به زمین کشانده بود. نگاهش به چشمان انجل دوخته شد، اما دیگر آن هوش و درک قبلی در آن نبود، بلکه تنها خلاء عمیقی از شوک و شکست در آن موج میزد. جان، درست در همان لحظه، 'فقدان' را با تمام وجود خود تجربه کرد.
داستان ادامه دارد...
به نظر شما چرا انجل در این لحظهی حساس چنین جوابی داد؟
آیا این تصمیم براساس شکهای منطقی بود یا یک حس درونی؟
و فکر میکنید این رد کردن، چه تأثیری بر جان و رابطهی آنها خواهد گذاشت؟
نظرات شما درباره این صحنهی به یاد ماندنی را با کنجکاوی و علاقه میخوانم... ✨
#آغازی_ابدی
#آغازی_ابدی_فصل_سوم_قسمت_چهارم
برای خواندن قسمت اول داستان👇