
خورشید دوم نباید وجود میداشت.
حداقل این چیزی بود که همه میگفتند.
در تمام سرزمینهای شناختهشده، تنها یک خورشید در آسمان بود.
خورشید سپیده.
خورشیدی زرین که هر صبح از پشت کوههای شرق برمیخاست و جهان را از نور و گرما پر میکرد.
اما دختری بود که گاهی چیز دیگری میدید.
نخستین بار هفت ساله بود.
کنار رودخانه نشسته بود که ناگهان رنگ جهان تغییر کرد.
نور کمرنگ شد.
آب تیره شد.
و در آسمان، در کنار خورشید زرین، سایهای عظیم پدیدار شد.
خورشیدی سیاه.
دختر از جا پرید.
اما وقتی با هراس به روستا بازگشت، هیچکس حرفش را باور نکرد.
مادرش پیشانی او را لمس کرد.
«تب داری.»
پدرش خندید.
«خیالبافی میکنی.»
اما دختر میدانست آنچه دیده بود واقعی است.
سالها گذشت.
خورشید سیاه باز هم آمد.
گاهی برای چند روز.
گاهی برای چند هفته.
و هر بار که میآمد، جهان تغییر میکرد.
در روزهای خورشید سپیده، دختر احساس میکرد میتواند همه چیز را انجام دهد.
رؤیاهای بزرگ میدید.
شبها نمیخوابید.
صدها نقشه در ذهنش میساخت.
هیچ کوهی بلند نبود.
هیچ راهی دور نبود.
اما وقتی خورشید سیاه طلوع میکرد...
جهان خاموش میشد.
رنگها میمردند.
زمان سنگین میشد.
و حتی برخاستن از بستر به نبردی دشوار تبدیل میگشت.
مردم فقط نتیجه را میدیدند.
وقتی زیر نور خورشید سپیده بود، او را تحسین میکردند.
میگفتند:
«دختر عجیبی است.»
«چه نیرویی دارد.»
«چه شور و شوقی.»
اما وقتی خورشید سیاه بازمیگشت، همان مردم زمزمه میکردند:
«تنبل شده.»
«اراده ندارد.»
«چرا خودش را جمع و جور نمیکند؟»
سالها گذشت.
و دختر کمکم به حرفهای آنان ایمان آورد.
شاید واقعاً ضعیف بود.
شاید آنچه میدید واقعی نبود.
شاید دیگران درست میگفتند.
شاید خورشید سیاه اصلاً وجود نداشت.
اما اگر وجود نداشت، پس چرا او هر بار سایهاش را روی جهان میدید؟
این پرسشی بود که هیچکس پاسخی برایش نداشت.
و سرانجام دختر تصمیم گرفت خورشید سیاه را نابود کند.
اگر آن خورشید نبود، همه چیز درست میشد.
پس سفرش را آغاز کرد.
از شهری به شهری دیگر.
از معبدی به معبد دیگر.
در جستجوی افسانهای کهن.
افسانهی وارث دو خورشید.
در روایتهای باستانی آمده بود:
«روزی وارثی برخواهد خاست که هر دو خورشید را میبیند.
و راهی را خواهد یافت که دیگران از دیدنش ناتواناند.»
دختر یقین داشت این افسانه دربارهی خودش است.
و مطمئن بود که در پایان راه، راز نابودی خورشید سیاه را خواهد یافت.
سالها جستجو کرد.
تا اینکه در دورترین مرزهای جهان، به درهای رسید که روی هیچ نقشهای وجود نداشت.
درهای که مردم آن را سرزمین وارثان دو خورشید مینامیدند.
از همان لحظهی ورود، چیزی عجیب به نظر میرسید.
بر دیوارها نقش دو خورشید دیده میشد.
یکی زرین.
یکی سیاه.
کنار هم؛ نه در جنگ، نه در تقابل.
بلکه همچون دو بخش از یک آسمان.
دختر با حیرت به نقاشیها نگاه کرد.
و احساس کرد قلبش تندتر میتپد.
مردم دره از کنارش عبور میکردند.
هیچکس به خورشید سیاه اشاره نمیکرد.
هیچکس از آن نمیترسید.
انگار حضورش کاملاً طبیعی بود.
سرانجام وارد تالار بزرگی شد.
جایی که وارثان دو خورشید گرد هم میآمدند.
سکوت سنگینی بر فضا حاکم بود.
دختر مدتها مردد ماند.
سپس آهسته گفت:
«من خورشید سیاه را میبینم.»
انتظار داشت نگاهها تغییر کند.
انتظار داشت ترحم ببیند.
یا تردید.
یا ترس.
اما هیچکدام رخ نداد.
زن سالخوردهای که کنار آتش نشسته بود لبخند زد.
«میدانم.»
دختر خشکش زد.
«میدانی؟»
پیرزن سر تکان داد.
«من هم میبینمش.»
مرد جوانی از انتهای تالار گفت:
«من هم.»
زنی دیگر خندید.
«هفتهی گذشته تمام ماه زیر نورش زندگی کردم.»
چند نفر دیگر سر تکان دادند.
انگار دربارهی باران یا زمستان حرف میزدند.
دختر نمیتوانست نفس بکشد.
برای لحظهای احساس کرد جهان از حرکت ایستاده است.
تمام عمرش در تلاش بود ثابت کند آنچه میبیند واقعی است.
تمام عمرش از قضاوت دیگران فرار کرده بود.
تمام عمرش از خودش میپرسید:
شاید من اشتباه میکنم؟
شاید من ضعیفم؟
شاید من فقط نمیتوانم مثل بقیه باشم؟
اما اینجا...
هیچکس از او مدرک نمیخواست.
هیچکس نمیگفت خیالبافی میکند.
هیچکس نمیگفت باید بیشتر تلاش کند.
و ناگهان اشکهایش سرازیر شدند.
نه از اندوه.
بلکه از آسودگی.
آسودگیِ دیده شدن.
پیرزن کنارش نشست.
اجازه داد گریه کند.
و وقتی اشکهایش آرام گرفتند، گفت:
«تو برای نابود کردن خورشید سیاه آمدهای، درست است؟»
دختر سر تکان داد.
پیرزن لبخند تلخی زد.
«همهی ما یک روز با همین آرزو به اینجا رسیدیم.»
دختر با ناباوری نگاهش کرد.
«همه؟»
«همه.»
سپس پیرزن به آسمان اشاره کرد.
در آن لحظه هر دو خورشید بر فراز دره دیده میشدند.
یکی از طلا.
دیگری از شب.
و هیچکدام دیگری را نمیبلعید.
هیچکدام دشمن دیگری نبود.
پیرزن آرام گفت:
«مشکل تو وجود خورشید سیاه نیست.»
دختر زمزمه کرد:
«پس مشکل چیست؟»
پیرزن پاسخ داد:
«اینکه تمام عمرت را در جهانی زندگی کردهای که فقط یکی از آنها را به رسمیت میشناسد.»
بادی نرم از میان دره گذشت.
و برای نخستین بار، دختر به خورشید سیاه نه به چشم دشمن، بلکه به چشم بخشی از آسمان نگاه کرد.
بخشی که سالها از آن گریخته بود.
اشک دوباره در چشمانش نشست.
اما این بار طعم دیگری داشت.
برای نخستین بار در زندگی، احساس نمیکرد نفرین شده است.
احساس نمیکرد شکسته است.
احساس نمیکرد تنهاست.
او هنوز وارث دو خورشید نبود.
اما سرانجام به سرزمینی رسیده بود که مردمش جهان را با چشمان او میدیدند.
و گاهی، خانه دقیقاً همین است:
خانه الزاماً جایی نیست که درد از بین برود؛ گاهی جایی است که دیگر لازم نیست وجود درد را اثبات کنی.
پینوشت:
اگر شما هم تجربهی زندگی با دردی داشتهاید که سالها اسمش را نمیدانستید، یا بیماریای که دیگران آن را نمیدیدند، شاید بد نباشد آن را در قالب یک داستان کوتاه (و بدون نام بردن مستقیم) روایت کنید.
برای نمونه:
داستان «آل؛ در جستجوی خانه» روایتی از زبان یک سلول سرگردان
داستان «دختر سپیده و شامگاه» روایت دختری که به دنبال وارث دو خورشید است.
لازم نیست حرفهای باشد. فقط کافی است صادق باشد.
اگر نوشتید و خواستید با دیگران به اشتراک بگذارید، میتوانید از تگ «درد بینام» استفاده کنید.
باشد که با روایتهایمان، خانهای شویم برای کسانی که هنوز در اثبات دردشان تنها هستند. 🌱