
نوشتن برای من از همان اول، فقط چیدن کلمات نبود.
صفحههای سفید یا یک دفتر خالی، هر بار دریچهای بودند به زخمها و ترسهایی که با خودم داشتم و بعضاً در دیگران دیده بودم.
گاهی از دوران کودکی،
گاهی از رابطهها،
گاهی از خستگیها و فشارهای زندگی.
وقتی مینویسم، انگار دستهایم را روی زخمهایم میگذارم.
آنها را پانسمان میکنم،
لمس میکنم،
نفسشان را میشنوم،
و آرامآرام میبینم که به آرامش نزدیک میشوند.
لایههای تیره و مردهای که رویشان شکل گرفتهاند، به تدریج از رویشان برداشته میشود و نور جایی برای رشد پیدا میکند.
اما نوشتن، فقط مرور گذشته نیست.
هر جمله که روی کاغذ میآید، دریچهای است به دنیای درونیام؛
جایی که میتوانم با خودم روبهرو شوم، بدون ترس از داوری، بدون فشار توقع.
گاهی سبک میکند و انرژی میدهد،
گاهی سنگین میکند؛
اما همیشه راهی برای حرکت دوباره پیدا میشود.
و نوشتن یعنی پیوند با دیگران.
با مخاطبی که همروح ماست،
با کسی که متن را نه فقط میخواند، بلکه حس میکند،
با آن همقدم میشود.
این پیوند، دیر یا زود شکل میگیرد؛
مهم نیست بازخورد فوری باشد،
مهم این است که نوشتهها مخاطب خود را پیدا خواهند کرد.
برای خلق این دنیاها، من به رمانهای علمی-تخیلی روانشناختی روی آوردهام.
چون این ژانر به من اجازه میدهد واقعیت را روایت کنم،
اما با آزادیای که بلندپروازی و ایدهپردازی را ممکن میکند.
میتوانم حقیقت زخمها، ترسها و انتخابها را بگویم،
و در عین حال، آیندهای که در داستانهایم نقش محوری دارد را شکل دهم.
فضای علمی-تخیلی، برای من،
میدانی است برای
خلاقیت،
انعطاف
و تجربههای روانشناختی،
جایی که هم میتوانم واقعی باشم و هم جسورانه پرواز کنم.
نوشتن یعنی:
ایمان به مسیر،
حتی وقتی کسی نمیگوید خوانده شده،
حتی وقتی بازخوردی نیست.
باور به اینکه جریان کلمات، جریان زندگی است؛
که ما را سبک میکند، ما را به خودمان نزدیک میکند و دنیایی بهتر برای کسانی که دوستشان داریم میسازد.
هر جمله، هر داستان، هر لحظه نوشتن، فرصتی است برای بازسازی و پرواز دوباره.
و علمی-تخیلی بودن، یعنی محدودیتها را کنار گذاشتن و کشف جهانی که هم با واقعیت درآمیخته است، هم الهامبخش آیندهای روشن.
نوشتن،
مسیر زندگی با کلمات،
مسیر زندگی با خود واقعیام
و مسیری که میخواهم برای دیگران هم روشن باشد، است.
اگر تا اینجای مسیر با من بودی،
حالا نوبت توست:
قلمت را بردار و مسیرت را کشف کن.