خب… من خیلی خسته شدم.
نمیدونم از چی؛ شاید از همهچیز.
بعضی وقتها هست که، به هر دلیلی، به نقطهای میرسی که توی اون نقطه هیچی نیست.
هیچکس نیست.
تو میمونی و کلی فشار و بار روی دوشت.
تنها.
جای تاریک و ساکتیه.
اونقدر ساکت که سکوتش از هر فریادی آزاردهندهتره.
و ترسناکتر.
همیشه دوروبرتو نگاه میکنی،
شاید یکی بیاد…
تو رو در آغوش بگیره.
ولی برای من اغلب اینطوریه که هیچکس نیست.
انگار لبهی یه پرتگاه تاریک، بالای یه کوه مرتفع، وسط یه طوفان گیر افتادی؛
جایی که هم دلت میخواد سقوط کنی،
هم دلت میخواد یکی بیاد بغلت کنه و بگه:
«همهچیز درست میشه.»
همیشه سعی کردم وقتی کسی رو اینطوری دیدم،
از پرتگاه نجاتش بدم.
ولی هیچوقت کسی منو نجات نداده…
حداقل نه اونطور که باید.
شاید فقط بخشهای کمی از من نجات پیدا کردن،
و «من»های زیادی از اون صخرهی بلند سقوط کردن.
دلم برای اون بخشهای سقوطکرده تنگ میشه.
نمیدونم…
شاید سقوط یه نیاز بوده؛
برای اینکه بارهای بعد،
بهجای افتادن،
پرواز کنم…
و نور رو پیدا کنم.
اما هنوز نتونستم.
همیشه چشمانتظار یه دستِ کمکم.
و خسته شدم از اینکه خودم دستِ خودمو بگیرم و نجات بدم.
از قوی بودن خسته شدم.
نمیدونم کسایی هستن که یه آدمِ امن بغلشون کنه؟
و از اون نقطهی تاریک عبورشون بده؟
اگه هستن،
بهنظرم اونا خوشبختترینن.
کسی که بلد باشه نجاتدهندهی همیشگیشون باشه.
و نمیدونم…
آیا برای من هم نجاتدهندهای هست؟
یا اصلاً نجاتدهندهی اصلی خودمونیم؟
و این «خودِ» ما تا کی تاب میاره؟
تا کی ادامه میده؟
تا کی قراره از اون پرتگاه وحشتناک سقوط کنیم؟
تا کی قراره این حسِ گمشدگی، خلا و خستگی بمونه؟
امیدوارم
روزی اون صخره
برای همه
به دشتی زیبا و پرنور تبدیل بشه.
امیدوارم…