حرف هایی که نیاز داشتن شنیده شوند و خوانده دوست دارم بنویسم از زیبایی های جهان و انسان هایش . از رویاها و خیال پردازی هایم .
انرژی.....

سلام!
فکر کنم بعد از مدتها از انزوا بیرون اومدم و کمی هیجان سراغم اومده.
هنوز درک کردنم و به دست نیاوردم و ذهنم پردازش فلسفی نداره.
بالاخره قرص خواب تاثیرش و گذاشت و بی خوابیم بهتر شد.
خب فکر کنم بالاخره قرص ها دارن تاثیر خودشون و میذارن.
بعد از مدتی باز سردرگمی بهم هجوم آورد با سوال های شاید مسخره. همیشه خنده هام ظاهر سازیه. ولی این مدت درکی ندارم و حواسم نیست کدوم واقعیه و کدوم ظاهری. حتی در شادی خودم هم سردرگم شدم.
خب واقعا این چند وقت خیلی سراغ درس نرفتم و تازه کم کم به فکر مدیریت کردنشون افتادم. حتی دیگه امیدی به درس خواندن و رسیدن به موفقیت های بزرگ ندارم. و تنها چیزی که اجبار به خواندنم میکنه خانواده هست و کسانی که همیشه خودشون و بهتر از من میبینن که جدیدا خیلی اعصابم و بهم ریخته.
گاهی فکر میکنم چرا خدا باید این کوله پشتی سنگین رو روی دوش من مینداخت. چرا به آدم ناتوانی سپرد که راهی برای نجات خودش و جاه طلبی ناموفقی داره؟
خسته شدم از وقت تلف کردن و ادامه ندادن ولی قدرت زیادی از انرژی تازه ای که درست شده ندارم.
فکر کنم وقتی از انزوا و گوشه گیری بیرون میام ، فقط مزاحم بقیه میشم.
عدالت و نا عدالتی ؟ دیگه معنی ای برام ندارن.
اعتماد دیگه به وجود نمیاد درونم. انگار یه چیز نادر شده. کلا زندگی هم تبدیل شده به یه چیز گمشده و نادر.
چرا یه جوجه مرغ نشدم ؟ جوجه مرغ ها خیلی گوگولی هستن. و همچنین جاه طلب.
پ ن ۱: اینا به شما چه ربطی داشت؟ نمیدونم🤷
پ ن ۲: هر چیزی به ذهنم رسید نوشتم فقط چون میخواستم بنویسم اینجا.
پی نوشت: حالتون خوبه؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
دیگه رمقی نمونده باقی
مطلبی دیگر از این انتشارات
معلق
مطلبی دیگر از این انتشارات
نازنین!