اپیزود سوم: سقوط ازاد.

عنوان این اپیزود کاملا یهویی به ذهنم رسید. به نظرم با توجه به پسرفت وحشتناکی که تراز آزمون امروزم داشته، این بهترین عنوان باشه.


امروز بدترین ترازی ممکن رو از اول سال تا به الان داشتم. هنوز توی شوکم که واقعا این کارنامه آزمون برای من هستش یا نه. سر دفترچه دوم توی آزمون ذهنم یخ زد، وقتی سوال نوسانی رو که همیشه عین آب خوردن حلش می‌کردم، عدداش رو اشتباه محاسبه کردم و جوابش توی گزینه‌ها نبود. مغزم یخ زد. با خودم گفتم: وقتی اینی رو که همیشه حلش می‌کردم، نمی‌تونم حل کنم، وای به حال بقیه سوال‌ها. شاید دقیقا اشتباهم همین بود که نباید چنین فکری می‌کردم؛ ولی توی اون لحظه ذهنم بزرگ‌ترین دشمنم شد. توپ‌خانه خودی رو زد و تراز و درصد‌هام فاجعه شد.


ساعت خواب و بیداری‌ام بهم ریخته، دوباره رو آوردم به خوردن چیزای ناسالم. در حالی که می‌دونم وقتی با وجود کنکور فعالیت بدنی آنچنانی ندارم، نباید از اینجور چیزا بخورم تا وزنم توی رنج طبیعی بمونه.

نمی‌دونم باید ادامه بدم یا نه، نمی‌دونم باید بگم گور بابا رویا‌ها، هر کسی که به جایی رسیده به زور پول بوده. اینکه موفقیت و پیشرفت باید از سالیان قبل توی طالعت نوشته شده باشه. یا به قول مامان‌بزرگ‌هامون، پیشونی طرف باید بلند باشه؛ ولی از اعماق قلبم چند خطی رو که بالا نوشتم، قبول ندارم. دقیق‌تر بخوام بگم از اعماق مغزم. یه جایی توی قشر خاکستری مغزم. شاید مسیر من سنگلاخ باشه، شاید مثل مسیر خیلی‌های دیگه صاف و آسفالت شده نباشه، شاید که ما الاغ اسپرت سوار شده باشیم و یه سری‌های دیگه بنز آخرین سیستم داشته باشن؛ ولی رسالت ما در تقلا بودن و دووم اوردنه.

وقتی از ترس دیر رسیدن، اولین نفر می‌رسی به ازمون
وقتی از ترس دیر رسیدن، اولین نفر می‌رسی به ازمون

شاید یه سری جاها مثل همین تراز آزمون امروزم، حس کنم که کله پا شدم و کل جهان داره بهم ریشخند می‌زنه که دیدی گفتم؟ تو موفق نمیشی! تو هیچی نمیشی! تو قراره در تنهایی و گرسنگی بمیری! تو هیچ سلول خاکستری که نجاتت بده، نداری! صادقانه بگم تمام این صدا‌هایی که فکر می‌کنیم از جهان پیرامون مون هستن، در واقع بازتابی از ذهنیت ما هستن. تا وقتی که خودت ترس از خواب موندن نداشته باشی، مردم به خودشون اجازه نمی‌دن در این باره برات سخنرانی کنن.

می‌دونی حرفم چیه؟ اینکه الان اگه بیخیال بشیم، همه چیز همین‌جا تموم میشه؛ اما اگه اینجا جایی باشه که بچه پررو بازی در بیاریم و بگیم می‌مونیم تا تهش، امکان داره همه چیز عوض بشه؛ چون طبق ریاضی باید تابع تو یه ورودی بگیره تا بتونه خروجی بده. وقتی بهش ورودی ندی، چطوری می‌تونی ازش انتظار نتیجه داشته باشی؟ وقتی هر شب ساعت دو شب می‌خوابی، چطوری می‌تونی توقع داشته باشی که صبح زود بیدار بشی؟ وقتی ساعت مطالعه‌ات پایین بوده، چطوری می‌تونی توقع پیشرفت تراز رو داشته باشی؟ وقتی روی خودت سرمایه گذاری نمی‌کنی، چطوری می‌تونی توقع داشته باشه که دچار توسعه فردی بشی؟ چرا فکر می‌کنی با همون روش و ذهنیت قدیمی می‌تونی مسائل جدید رو حل کنی؟ باید روش‌های جدید یاد بگیری، باید بتونی سازش پیدا کنی؛ چون این رسم طبیعته و تو هم جز از این طبیعت هستی. اونی که خودش رو از این قاعده مستثنا می‌دونه، در واقع مستثنا نیست، درست مثل زمانی می‌مونه که همه کار‌های توی روز مهم باشن، اونوقت دیگه هیچ کاری، مهم نیست.

چرا فکر می‌کنیم موقعیتی که الان توش هستیم، جایی هست که باید تا ابد توش بمونیم؟ حتی وقتی توی لجن‌زار هم گیر کرده باشی بازم باید تلاش کنی برای نجات، حتی وقتی انگیزه‌ای نداری حتی وقتی ماشینت خراب شده و کنار جاده نشستی و رد شدن آدما رو می‌بینی و فکر می‌کنی تو تنها فردی هستی که توی جهان ایستاده. اگه برای نجات تلاش نکنی، از یه ماهی به صید افتاده هم کمتری.


بعضی از روز‌ها باید به هر چیزی که حتی به نظرت خنده‌دار و مسخره میاد، چنگ بزنی تا پیش بری، از این کار شرمنده نباش؛ چون وقتی داری سقوط آزاد می‌کنی، باید دنبال یه منبع نجات باشی، نه دنبال چون و چرایی اون منبع! شاید حتی موقع خواندن این متن داری بهم ناسزا می‌گی و فکر کردی زیادی دلم خوش هستش؛ ولی لطفا بدون که چنین روزایی مثل امروز تا بی نهایت ادامه ندارن...