ترس ((نداشتنت))

«نگاهت می‌کنم، چون می‌ترسم این آخرین باری باشد که تو را می‌بینم…

بعد با خودم می‌گویم: خدا نکند؛

اما زندگی همین‌قدر بی‌وفاست.

با این حال، زندگی که حتی لحظه‌اش هم غنیمت‌ است

پس باید قدرش را دانست.

آن فکرِ «آخرین بار» را رها می‌کنم

و سیر چهره‌ات را تماشا می‌کنم.

غرقِ دریای چشمانت می‌شوم

و دیگر یادم می‌رود که شاید این آخرین بار باشد…

با خودم می‌گویم:

آدمِ غرق‌شده در دریا، دیگر از آنِ دریاست.

من هم در دریای چشمانت غرق شده‌ام،

پس دیگر جدایی‌ام از تو بی‌معناست.»