ali.heccam در عشق و تاثیرات آن ۱ سال پیش - خواندن ۱ دقیقه من از نگاهِ او یک خُلوَضع که میداند جای زباله کجاست و...
Parisa Asadi در عشق و تاثیرات آن ۱ سال پیش - خواندن ۶ دقیقه منِ آزاد شده از زندان قلبم من اگه خورشید بودم، تو ماه بودیاگه آتیش بودم، تو آب بودیاگه سفید بودم،...
ملیکا اجابتی در عشق و تاثیرات آن ۲ سال پیش - خواندن ۲ دقیقه تویی که تو نیستی لعنت به روزی که دیدمت.این جملهای بود که از صبح تا شب در ذهن آذر، چرخ...
ماهی مینویسد در عشق و تاثیرات آن ۲ سال پیش - خواندن ۳ دقیقه همش یه خواب بود ؟ زندگی خیلی جالبه .هر ثانیه میتونه با ثانیه بعدی فرق داشته باش .فقط یه...
سالار چایچی در عشق و تاثیرات آن ۲ سال پیش - خواندن ۶ دقیقه بدونِ انگشت [داستان کوتاه] داستان بدون انگشت، پردهای کوتاه از انگشتهایی است که نمیتوانند چیزی...
ماهی مینویسد در عشق و تاثیرات آن ۲ سال پیش - خواندن ۳ دقیقه چطور پدرتون رو ملاقات کردم "اول بستن چمدون ها"الان روی زمین نشستم و به دیوار تکیه دادم .خداروشکر...