دروغ موروثی‌.


دارم به یک‌سری موضوعات جالب فکر می‌کنم؛ تفکراتی که با خواندن این کتاب شکل گرفته‌اند. در واقع، این فکرها اتفاقات اطراف را روشن‌تر می‌کنند.

فکرش را بکن؛ ما هر روز داریم با آدم‌های عوضی اطرافمان سر و کله می‌زنیم. علاوه بر اینکه باید مراقب قلب معشوقمان باشیم، باید به این فکر کنیم که یک عوضی به قلبمان دستبرد نزند و بعد، تلاش کنیم تا انسان بمانیم.

در برابر همه‌ی این‌ها، سوالی که بارها پرسیده می‌شود این است:

«آیا ما هنوز انسانیم؟»

البته این سوال از ریشه غلط است. «هنوز» باید حذف شود، چون ما از اول انسان نبودیم. یک موجود کوچک چهار دست‌وپا با عنوان "آدم" بودیم که در زیرشاخه‌ی جانوران و در نهایت حیوانات قرار داشت. پس می‌شود گفت با حیوانات فرقی نداشتیم؛ چشم‌بسته تلاش می‌کردیم تا زنده بمانیم.

برای یک مایع سفیدرنگ، له‌له می‌زدیم، چون دریافتش حس خوبی برایمان داشت و احساس قدرت می‌کردیم. کم‌کم فهمیدیم این قدرت، حق طبیعی ماست ــ در واقع، به ما تلقین شد. پس به خودمان اجازه دادیم هرکسی که آن مایع سفید را از ما گرفت، را چنگ بزنیم، جیغ بزنیم و با گریه‌های وحشیانه، ادعای مالکیت کنیم.

از همان اول، برای بقا تلاش کردیم. هرچه بزرگ‌تر شدیم، حباب دنیای رویایی‌ای که در ذهنمان ساخته بودیم، در هم شکسته شد و کم‌کم با قانون جنگل آشنا شدیم. برای هر چیزی جنگیدیم... هر چیزی.

در نتیجه، کامل‌تر که نشدیم هیچ، روزبه‌روز وضعمان وخیم‌تر شد و حرکاتمان حیوانی‌تر و وقیح‌تر. چیزهایی از قبیل احساسات و عقایدی را که زمانی مقدس می‌دانستیم، زیر پنجه‌هایمان له کردیم، چون به ما تلقین شده بود که این حق طبیعی ماست که آزاد باشیم. اما نمی‌دانم چرا، بیشتر احساس خفگی می‌کنیم.

انسانیت دقیقاً می‌تواند چه شکلی باشد؟ به نظر نمی‌آید بشود با کلمات شاعرانه توصیفش کرد. گمان نمی‌کنم در ادبیات بگنجد یا حتی بشود با چشم دیدش. خیلی‌ها ادعا دارند که آن را دیده‌اند ــ چون به آن‌ها تلقین شده.

البته ممکن است همه‌ی این حرف‌ها را غم به من تلقین کرده باشد، از آن مدل منطق‌هایی که دوستش دارم.

اما یک سوال واقعی:

به نظر تو من انسانم؟ چرا آره؟ چرا نه؟

اگر بخواهم به این سوال راجع به تو جواب بدهم، الان می‌توانم بگویم که نمی‌دانم. انسان بودن را حداقل من نمی‌توانم تعریف کنم. مسیح و زرتشت یا تمام آدم‌های پاک و بی‌نقص دنیا، تا حالا کار اشتباهی انجام نداده بودند که انسانیتشان زیر سوال برود؟ یا اصلاً انسانیت واقعی یعنی انجام ندادن هیچ کار اشتباهی؟ یا شاید انسان بودن یعنی اشتباه کردن ــ البته اشتباهی که به کس دیگری صدمه نزند.

اگر بخواهم بزرگ‌ترین گناه دنیا را معرفی کنم، اسمش را می‌گذارم «دزدی».

دزدی گناه بزرگی‌ست...در همه‌ی زمینه‌ها.

پی‌نوشت: این نوشته، نامه‌ی کوتاهی به یکی از دوستانم است. خواستم با ساختاری منسجم‌تر در صفحه‌ی ویرگولم هم باشد تا شاید خواندنش برایتان جالب بوده و خالی از لطف نباشد.

دزدی، گناه بزرگی‌ست... در همه‌ی زمینه‌ها.