آقا اثر که نمیتونیم بذاریم، حداقل نقطه‌ی آبی بذاریم.

محتوای بیشتر پست های ویرگولم رو میشه در یک جمله خلاصه کرد،
"نمیدانم که چرا و چطور و چگونه اما منبع حزن هستم."
هنوزم این جمله صدق میکنه و قرار نیست بگم از این به بعد محتوای متفاوتی خواهم داشت.
یک احساس بی حسی خاصی میکنم، انگار هیچ چیزی روم اثر نداره.
انگار حتی اگه همه چیز همین الان با خاک یکسان شه، می‌شینم یک گوشه و با شعله‌ش سیگار روشن میکنم.

توی نوستالژی های ویرگول دارم غرق میشم،
کار دیگه‌ای ندارم.
هممون برگشتیم اینجا و هی رفرش میکنیم به دنبال کامنت و ارتباط اجتماعی،
یه جوریه انگار برگشته باشی مدرسه‌ی قدیمیت ولی بیشتر هم کلاسیات دیگه اونجا نیستن.
به قول حانیه:
و رفرش کردن ویرگول. دوباره و دوباره و دوباره، فقط برای دیدن اون نقطه آبی گوشه صفحه. برای ارتباط اجتماعی، حتی کوچیکترین و ناچیز ترین شکلش.

هدف خاصی از نوشتن این پست ندارم، صرفا از هیچی احساس آرامش نمیگیرم.
همه چیز تبدیل شده به یک تکلیف حتی سرگرمی‌هام.
ایرانی‌ایم. لذت بردن از زندگی برامون مثل 100 زدن تو امتحانیه که دبیرش از لج داره نمره کم میکنه.

دلم نمی‌خواد اینطوری باشه.
نمی‌خوام مجبور باشم بین مرگ و بدبختی انتخاب کنم.
باید خیلی زودتر مرگ رو انتخاب می‌کردم ولی اون موقع به اندازه‌ی الان بدبختی نکشیده بودم.
ولی الان این همه راه رو اومدم، این همه بدبختی کشیدم، چطوری وسط راه ول کنم؟

هیچ حرف دیگه‌ای ندارم. ولی نمی‌خوام همینجا رها کنم.
چه شب بلندی، امیدوارم آفتاب زود دربیاد.

پ.ن: تلگرام باز نمیشه، نمیتونم تو چنلم پیام بذارم احساس میکنم زبونمو ازم گرفتن.


کار من دیگه از "شنبه شروع کردن" گذشته من باید بمیرم ، دوباره از اول شروع کنم.