چگونه میتوانم زندگیام را برای شما شرح دهم! بسیار میخوانم، زیاد فکر میکنم، موزیک میشنوم، سخت تمرین میکنم و گلها را بسیار دوست دارم.
آه...
تا به حال عزادار عزیزی بودهایید؟
آدم میسوزد. در درونش آتشی برپاست. نه خاموش میشود. نه میشود کنترلش کرد. انگار آتش به خرمن هیزم افتاده. از درون گر میگیری. و راه گریزی نیست. راه نفس بسته میشود. شبها با چشمانی گریان به خواب و صبحها با گیجی از خواب برمیخیزی. در سرت آشوبیست. در دلت غوغاست. در پیش چشمانت همه چیز دو دو میزند. جهان از حرکت باز میایستد. همه چیز در نظرت رنگ میبازد. همه چیز در اطرافت کند میشود. زندگی تبدیل به شوخی مسخرهای میشود. خدا نکند کسی داغ جوان ببیند. مگر میشود آرامشان کرد. اصلا مگر میشود درکشان کرد که حالا بشود کاری هم کرد؟
عکسها را میبینم. گلهای نشکفتهای، که در اوج زیبایی و بالندگی سر به دامن خاکِ سرد گذاردند. چه میکشند مادران شما، چه بر سر پدرانتان آمد وقتی به هر دری میزدند تا پیدایتان کنند. در آن کیسههای به رنگ بخت ما چهها که ندیدند.
حالا کیک تولد خود روضهاییست. حالا باران، رنگینکمان، ۲۰۷ مشکی، نو عروس، بدنساز، آتشنشان، هواپیما بر فراز آسمان...
مطلبی دیگر از این انتشارات
زندگی رو رها نکنید این تنها چیزیه که داریم
مطلبی دیگر از این انتشارات
کشته ندادیم که سازش کنیم|شعر
مطلبی دیگر از این انتشارات
منطق تمامیتخواهی از دیدگاه شاهنامه فردوسی