این روزها (پست موقت)

هی مینویسم و هی پاک میکنم. گفتن نداره. همه چیز مثل روز روشنه. فقط باید چشم داشت.

تا تولدم هم چیزی نمونده، داشتم فکر می‌کردم هیچ خواسته ای ندارم که بشه اسمش رو گذاشت آرزو.
همه شون همون خواسته های معمولی و طبیعی و انسانیه. همون سطح های اول هرم مازلو. همون چیزایی که خارج از این جغرافیا، همه از بدو تولد دارنش.

میگفت باید سوگواری کنی. میگفت سوگواری فقط برای مرگ نیست. سوگواری میتونه برای همه ی اون چیزهایی باشه که حتی هیچ وقت نداشتیش. میتونه برای دردهایی باشه که کشیدی. میتونه برای همه ی از دست دادن هات باشه.

نمی‌دونم تا روز تولدم چه اتفاقاتی میفته. اما همین الان یه آرزو دارم که میخوام برآورده بشه. مطمئنم آرزوی کل ایرانه.

ببخشید که کامنت های پست های قبلی رو جواب ندادم. انرژی ارتباطی و اجتماعیم به شدت پایینه.

از تبریک همه برای پنجم شدن پستم، ممنونم :) باید بگم اون پست من تنها نبود، یه نوشته ای بود که دو تا نویسنده داشت. یکیش خودم بودم و یکی دیگه، بهترین دوستم. که امیدوارم الان حالش خوب باشه.

جایزه رو هم هنوز بهم ندادن. قرار گذاشته بودیم، هر چی بردیم، نصف نصف. آره دیگه.

این وسط فقط کارم هست که داره نسبتا خوب پیش میره و ارتباطی به باقی زندگیم نداره.

با تمام تفاوت هایی که ممکنه داشته باشیم، دوستتون دارم.

لطفا تبریک ننویسین برام.

برای تولدم پست جدا می‌نویسم و هنوزم انرژی ندارم که کامنت ها رو جواب بدم، اما میخونم. قصدم بی احترامی یا نادیده گرفتن یا مغرور بودن و این چیزا نیست. فقط بی حوصله ام و گفتم انرژی اجتماعی لازم رو ندارم.


اگه میخواین کامنت بذارین، فقط یه قلب زرد برام بذارین. به نشانه ی گرما، امید، نور و دوستی.

پست موقته، احتمالا بعدا پاکش کنم.

پ.ن (دو ساعت بعد از انتشار) : حذفش نمیکنم، این پست می مونه به یادگار، برای خودم و هم نسل هام و برای همه ی دوستای عزیزم که اومدم و دیدم این همه قلب زرد برام گذاشتن :)