و من ؛ زاغْبـــوری درمانده و تنها ، مینویسم درین ظلمت ، باشد روشنگری برای فردا ...
ببخشید مادر
سلام مادر
الان که دارم اینو مینویسم ، بغض داره خفم میکنه
مادر ببخشید که انقدر تنهاییم ، ببخشید که زورمون رو میزنیم ولی نمیشه
مادر ببخشید که بچه هاتو دارن سلاخی میکنن ولی نمیتونم جلوشو بگیرم
مادر ببخشید که باز آه مادرا به آسمون رفت
ببخشید که جوونات دوباره دارن پرپر میشن
حالم خوب نیست مادر
بغض داره خفم میکنه
ببخشید که هرچی دست به سمت آسمون بلند میکنیم هیچ جوابی نمیاد
ببخشید که خدا هم فراموشمون کرده
مادر خیلی بی کسیم خیلی تنهاییم دست خالییم جلوی مسلسل
ببخشید انقد گریه کردم برات حتی اشکام خشک شده
ولی مادر به همین اشک هایی که تو تنهایی ریختم به تک تک خونا قسم
به ناله های مادرا قسم ؛ تموم میشه
تمومش میکنیم
چیزی جز جونم نمونده که فدا کنم به پات....
_زاغبور
این روزا حالم مثل همه هموطنام خیلی خرابه ، انگار چیزی گلوم رو محکم فشار میده ، نه میتونم حرف بزنم ، نه عذاب وجدان میزاره کاری کنم . وطنمون ، مادرمون در اسارته ، جای سیلی صورتش رو کبود کرده . ولی مطمئنم با هم درستش میکنیم . ارزشش رو داره ، به شخصه اصلا نمیخوام برگردم به قبل ازین روزها
حالا که داریم با تمام وجود مبارزه میکنیم ، بیاید نزاریم بی نتیجه بمونه .
اینم خیلی دلی نوشتم ، ادبی نبود
چیزی جز جونمون نمونده که فدا کنیم به بغض داره
مطلبی دیگر از این انتشارات
وقتی اینترنت وصل شد
مطلبی دیگر از این انتشارات
راستش میترسم.
مطلبی دیگر از این انتشارات
آیا منتظر پیروزی هستید؟