عاشق خوندن نوشتن و فکر کردنم، اینجا از حرفهای درونی می نویسم و تجربیاتم از فیلمها و کتابها (در جستجوی روزهای خوب و روشن)
تولدی که مبارک نیست
امروز 24 ساله شدم.
یادمه تولد 18 سالگیم، آرزو کردم شهید بشم. لطفا بهم نخندید. اون بشیر توی اون سالها هر شب نمازشب میخوند. یه قرآن پالتویی داشت که همیشه همراهش بود و همه جا در حال حفظ سورهها بود. «یاسین» و «الرحمن» رو بیشتر از همه دوست داشت.
امکان نداشت که نمازش رو تنهایی بخونه. همیشه جوری برنامه ریزی میکرد که برای نماز جماعت آماده بود. بیشتر کتابهایی که میخوند مذهبی بودن. دوستهای مذهبی هم داشت.
هیچکدوم اینا بخاطر خانواده نبود، خانواده هیچوقت مذهبی نبودن. راهی بود که خود بشیر انتخاب کرده بود.
راستش خوشحالم که اون نسخه ی من تموم شد. اگه بود و این وضعیت الان رو میدید احتمالا دیوونه میشد.
تصور کن چندین سال یه قهرمانی رو ستایش کنی، دنبال کنی و دوستش داشته باشی، بعد بفهمی که اون هیچ وقت قهرمان نبوده و شیطان بوده. (شاید هم بدتر)
یکی از دوستان نوشته بود که این روزها از زنده بودنش احساس شرم میکنه. منم همینطور.
البته که هیچ خبری از کیک و شیرینی و «مبارک» نیست.
من سوگوار آدمهایی هستم که نمیشناسم. سوگوار پیکرهایی که شاید در گور دسته جمعی دفن شده باشن. سوگوار جان هایی که شجاعانه در مقابل ظلم ایستادن.
پر از خشم و نفرت و غم و اندوه و نا امیدی و امیدم.
اما به هر حال امروز تولد منه و حق دارم یه آرزویی بکنم. آرزو میکنم کشورم پر از خوشبختی بشه. آرزو میکنم مردمم به اون چیزی که براش میجنگن برسن و پیروز بشن. آرزو میکنم جشن آزادی و پیروزی رو بگیریم. و کور بشه هر کسی که میخواد ما رو بدبخت و بیچاره ببینه.

بین اون کشته شده ها، جوان های خیلی زیادی بودن، اونا دیگه هیچ وقت تولد ندارن. هیچ شمعی رو نمیتونن فوت کنن. این شمع رو به نیت از همه ی اونا فوت میکنم و آرزو میکنم روزهای خوب برسن.
لطفا نگید تولدت مبارک، مبارک نیست. نه تا وقتی که تموم بشه.
به جای تولدت مبارک، میتونید بنویسید «روزهای خوب میرسن» ، پخش کردن امید بهترین کاریه که الان از دست بیشتر مون بر میاد.
ساچمه!
پنجشنبه
و مــن ازیــن شـهـر نفـــرت دارم ...