من آرشم دامپزشکی که نجار شد ولی عشقش نویسندگیه😎
جان فدا

چهل روز گذشته است…
اما برای مادری که هنوز بوی پیراهنِ خونگرفتهی پسرش را از خاطر نبرده،
زمان همان لحظهای ایستاده
که درِ خانه را زدند
و جهانش فرو ریخت.
چهل روز گذشته است…
اما کفشهای خاکیِ کنار در
هنوز منتظرند
که صاحبشان برگردد
و بگوید: «مامان دیر شد، نگران نشو.»
کسی نمیداند
داغ یعنی چه
تا وقتی نیمهشب
دست بکشی روی عکس قابشدهای
و با انگشت، صورتش را لمس کنی
انگار که هنوز گرم است…
انگار هنوز نفس میکشد…
جاویدنامها…
شما را کُشتند
اما پیش از آن
آرزوهایتان را زدند.
خندههایتان را.
قرارهای ناتمامتان را.
پیامهای «رسیدم خونه»تان را.
ایران،
این روزها شبیه مادریست
که لالایی بلد است
اما فرزندی برای خواباندن ندارد.
چهل روز است
که خیابانها صدایتان را در خود نگه داشتهاند.
چهل روز است
که زمین،
سنگینتر از همیشه راه میرود
چون جوانهایی را در آغوش گرفته
که هنوز باید عاشق میشدند،
هنوز باید پیر میشدند،
هنوز باید زندگی میکردند.
پدرها گریه نمیکنند…
اما شانههایشان
از وزنِ سکوت خم شده.
مادرها فریاد نمیزنند…
اما قلبشان هر شب
آرام و بیصدا
هزار بار میمیرد.
میگویند «چهلم»
یعنی آرام گرفتنِ روح.
اما کدام روح؟
روحی که در چشمهای منتظرِ یک خواهر
جا مانده؟
روحی که در اتاقِ خالی
میان کتابها و عطرهای ناتمام
سرگردان است؟
جاویدنامها…
نامتان را بر زبان نمیآورم
چون هر نام
یک جهان است
و هر جهان
یک مادرِ خمیده
یک پدرِ شکسته
یک خانهی خاموش.
چهل روز گذشته
اما داغ
نه تقویم میشناسد
نه عدد.
امشب
شمعها را روشن میکنیم
نه برای اینکه تاریکی کم شود—
برای اینکه یادمان نرود
روزی
در همین خاک
جوانهایی بودند
که فقط خواستند زندگی کنند…
و زندگی
برایشان زیادی بزرگ بود
برای گلولهها.
جاویدنامها…
فرزندان ایران…
جانفدای میهن…
خوابتان آرام
اما بدانید
قلب این سرزمین
هنوز
برای شما
میتپد
و هر تپش
یک بغض است
که راه گلو را گم کرده…
و هنوز
اشک
راه خودش را پیدا میکند.
مطلبی دیگر از این انتشارات
چشم هایش
مطلبی دیگر از این انتشارات
آه...
مطلبی دیگر از این انتشارات
ولایت فقیه