اینجا مینویسم تا غریبه های بیشتری نوشتههایم را بخوانند.
داستان | خدا ازشان نگذرد!

ساعت، حوالی هشت است. توی صف نانوایی ایستادهام و از سرما نوک انگشتهایم توی جیب کاپشن گزگز میکند. جلوی من سه نفرند؛ آقای بهرامی همسایهی طبقهی پنجممان، فرشته خانم که یک مغازهی کوچک ترشی خانگی دارد، و یک آقای قد بلند میانسال ناشناس که از وقتی پشت سرش ایستادهام یک لحظه هم سرش را از روی موبایل توی دستش بلند نکرده.
همینطور که توی سوز سرما منتظر ایستادهایم و جنبوجوش نانوا و شاگردهایش را نگاه میکنیم، صدای آقای میانسال جلویی بلند میشود. با شگفتی و صدایی بلند که به گوش همه برسد میگوید: «دلار شد صد و پنجاه هزار تومان! باورتان میشود؟» صدای همهمه و نوچ و آه و افسوس از افراد حاضر بلند میشود.
آقای میانسال قیمت لحظهای طلا و یکی دو قلم دیگر را هم اعلام میکند و باز زل میزند به صفحهٔ روشن گوشی که گویی شامل جدیدترین نرخ ارزها و اجناس دیگر است. حسن آقا نانوا که توجهش به مکالمات توی صف جلب شده، سرش را با تأسف تکان میدهد و میگوید: «خدا ازشان نگذرد! ببین مملکت را به چه روزی انداختهاند؟ کار همه شده شبانه روز چک کردن قیمتها و حسرت آرزوهای از دست رفته را خوردن. خدا نگذرد از هر کس که کوتاهی میکند!»
فرشته خانم که انگار داغش تازه شده و نم اشکی هم گوشهی چشمش را گرفته، میگوید: «فقط دلار که نیست. دو روز پیش صاحب مغازهام آمده و گفته از ماه بعد اجاره را دو برابر میگیرد. خدا میداند تنها درآمد من و بچههایم از همان مغازه است. آخر خدا را خوش میآید؟»
این را میشنوم و یادم میآید اول پاییز که مهمان داشتیم، از فرشته خانم ترشی سیر و بادمجان خریدیم. آن ترشی به مذاق باباجان خیلی خوش آمد. سه روز بعد که مادر رفت تا دوباره از همان ترشی بگیرد، قیمتش حدوداً دو برابر شده بود. مادر که کم مانده بوده از تعجب خشکش بزند پرسیده بود: «مگر قیمت بادمجان توی این مدت چقدر زیاد شده؟ نکند سرکه گران شده است؟» فرشته خانم کمی طفره رفته و دست آخر گفته بود: «بادمجان گران نشده، راستش آن قیمت قبلی برایم صرف نمیکرد.»
دلم برای فرشته خانم میسوزد و توی فکر میروم که حسن آقا جلو میآید و نفر اول صف را صدا میزند. «بفرما، آقا بهرامی چندتا نان میخواستید؟» آقای بهرامی میگوید: «قربان دستت، پنج تا ساده.» حسن آقا پس کلهاش را میخاراند و میگوید: «ساده که نداریم، همهاش کنجدی است.»
انگار نه انگار دمای هوا منفی پنج درجه است، رنگ آقای بهرامی مثل لبو قرمز میشود. «مرد حسابی، من که از اول گفتم ساده میخواهم! شش تا تنور را خالی و پر کردهای؛ بعد از نیمساعت معطلی و توی سرما ایستادن، تازه میگویی ساده نداریم و همهاش کنجدی است؟!»
بعد از کلی کشمکش، آقای بهرامی با دو نان ساده و سه تا کنجدی از صف خارج میشود. دیگران هم نانهایشان را میگیرند و هر کدام به سمتی روانه میشوند. با نانهایی که با ذرهبین رویشان کنجدی پیدا میشود، به سوی خانه میروم.
بعد از صبحانه بابا برای تهیهٔ لیست خرید مامان به بازار میرود و بعد از دو ساعت برمیگردد. در حالی که دستهایش را میشوید، تعریف میکند: «چهار پنج نفری جلوی مرغفروشی ایستاده بودیم که سفارشمان را آماده کنند. طرف داشت تلفنی با برادرش صحبت میکرد. میگفت چند وقت است دنبال کارهای وامش است و جور نشده. بعد هم گفت این مؤسسهها وام را فقط به آشناهای خودشان میدهند. ما هم که پارتی نداریم، معلوم است داریم دور خودمان وِل میچرخیم.»
بابا بعد روی مبل مینشیند و ادامه میدهد: «همینطور که با تلفن حرف میزد، یک نفر از جلوی مغازهاش رد شد. مرغفروش گل از گلش شکفت و داد زد: مخلص آقا فرشاد! بعد فوری چهار کیلو مرغ برایش تمیز کرد و جلوی چشم ما که توی نوبت بودیم، به او داد ببرد. من نفر آخر بودم. سفارشم را که تحویل داد، گوشهای ایستادم تا رسیدش را چک کنم. انگار مرا ندید و به پشت تلفنیاش گفت: گفتهام چند وقتی برای مغازه فقط مرغ منجمد بیاورند تا قیمت مرغ گرم و تازه بالا برود.»
هنوز توی شوک شنیدن این ماجرا هستیم که مامان رو میکند به خواهرم که توی خودش است و گویی مشغول حساب و کتاب. میپرسد: «چیزی شده؟ چرا ساکتی؟» و جواب میشنود: «تاکسی خطیای که هر روز سوارش میشوم، وقتهایی که باقیماندهی پولت هزار تومان یا کمتر باشد، آن را پس نمیدهد. حساب کردهام نزدیک پنجاه هزار تومان از او طلبکارم!»
عصر به اینترنت وصل میشوم و گروههای دانشگاه را چک میکنم. پسفردا امتحانی داریم که استاد یک هفته پیش قرار بوده منبعش را برایمان بفرستد. پانزده دقیقه قبل یک فایل جدید توی گروه بارگذاری شده و استاد زیرش نوشته: بچهها حواستان باشد، نمرهی زیر هجده مورد قبول نیست!
برای شام خانهی مادربزرگ دعوتیم. دور هم مینشینیم و سرگرم معاشرت میشویم. نقل محفل، ماشین جدید دایی است که جلوی در خانه پارک شده. از سر شب گوشی دایی چند بار زنگ میخورد. صدایش را قطع میکند اما گوشی ویبرهکنان روی میز عسلی میرقصد. مامان میگوید: «داداش، جواب نمیدهی؟ شاید کار واجبی باشد ها!»
دایی میگوید: «همانی است که ماشین را از او خریدهام. ده میلیون از پول ماشین مانده که قرار شد بعد از اینکه سند را به نامم زد برایش واریز کنم. حالا سند را فرستاده ولی من دستم خالی است.» بابابزرگ میگوید: «خب، چرا از او نخواستی برای پرداخت باقی پول بهات مهلت بیشتری بدهد؟» سرش را پایین میاندازد و جواب میدهد: «آنوقت باید قید ماشین را میزدم.»
تلویزیون روشن میشود. طبق معمول این ساعت اخبار پخش میشود و حالا هم که دارد مصاحبهی یکی از مسئولین را نشان میدهد. دایی، بابابزرگ، بابا و بقیه، یکصدا میگویند: «خدا ازشان نگذرد! خیر نبینند که مملکت را به این روز انداختهاند.»
مطلبی دیگر از این انتشارات
ساچمه!
مطلبی دیگر از این انتشارات
شعلهی شمعیم در بوران
مطلبی دیگر از این انتشارات
زورم می رسه ، پسمیکنم