چگونه میتوانم زندگیام را برای شما شرح دهم! بسیار میخوانم، زیاد فکر میکنم، موزیک میشنوم، سخت تمرین میکنم و گلها را بسیار دوست دارم.
دریای اعظم
من و جانم به دریای بزرگ رفیتم تا تن به آب بسپاریم. وقتی که به ساحل رسیدیم، گشتیم تا جای پوشیده و خلوتی پیدا کنیم.
همچنان که میرفتیم، مردی را دیدیم که بر روی سنگی خاکستری نشسته بود و از کیسهای انگشت انگشت نمک درمیآورد و در دریا میریخت.
جانم گفت: "بدبین همین است. بیا از اینجا برویم. اینجا نمیتوانیم تن بشوییم."
به راه ادامه دادیم تا به شاخابهای از دریا رسیدیم. در آنجا مردی را دیدیم که بر سنگی سفید ایستاده بود، و صندوقچهای جواهرنشان در دست داشت که از آن قند برمیداشت و در دریا میانداخت.
جانم گفت: "خوشبین هم همین است. او هم نباید تن عریان ما را ببیند."
همچنان به راه ادامه دادیم. در ساحل مردی را دیدیم که ماهیهای مرده از ماسه برمیگرفت و دلسوزانه به آب برمیگرداند.
جانم گفت: "در پیش چشم این مرد هم نمیتوانیم تن به آب بزنیم. اون نیکوکار نیکنهاد است."
او را هم پشت سر گذاشتیم.
سپس به جایی رسیدیم که مردی طرح سایهی خود را به روی ماسه نقش میزد. امواج سهمگین میآمدند و نقش را پاک میکردند. ولی او دوباره و چندباره به نقش زدن طرح ادامه میداد.
جانم گفت: "او اهل عرفان است. به حال خودش بگذاریم."
و همچنان رفتیم، تا آنکه در خلیج کوچک آرامی مردی را دیدیم که با کف دست کف سطح آب را برمیداشت و در کاسهای مرمرین میگذاشت.
جانم گفت: "او آرمانگراست، قطعا نباید برهنگی تن ما را ببیند."
باز به راه ادامه دادیم. ناگهان صدایی شنیدیم که نهیب میزد: "دریا همین است. دریای ژرف همین است. دریای بیکران سهمگین همین است." و وقتی که به منبع صدا رسیدیم، دیدیم مردی است که پشت به دریا کرده و صدفی در گوش گذاشته است و به همهمهی آن گوش میدهد.
جانم گفت: "بیا بگذریم او واقعگراست، به آن کل که نمیتواند درک کند پشت میکند و خود را به جزء مشغول میکند."
پس از اون هم گذشتیم. و در جایی پر از علف هرز و در میان صخرهها مردی بود که سر خود را در ماسه کرده بود. من به جانم گفتم: "میتوانیم اینجا تن بشوییم، چون او نمیتواند ما را ببیند."
جانمگفت: "نه، چون این از همه وحشتناکتر است. این خشکهمقدس است."
سپس غم بزرگی بر چهره و صدای جانم نشست.
گفت: "بیا از اینجا برویم، زیرا جای خلوت و پوشیدهای نیست که ما بتوانیم تن به آب بسپاریم. من خوش ندارم که این باد گیسوی زرین مرا پریشان کند، یا سینه سپید مرا در این هوا عریان کند، یا بگذارم که نوز برهنگی مقدسم را بر ملا سازد."
پس در جستجوی دریای اعظم از آن دریا رو برتافتیم.
برگرفته از کتاب "دیوانه و پیشگام و سرگشته"
از "جبران خلیل جبران"
مطلبی دیگر از این انتشارات
برای اون که ازش بی خبرم
مطلبی دیگر از این انتشارات
سایه ای با صدای من
مطلبی دیگر از این انتشارات
گذشته درگذشته! واقعاً؟!