آنهایی که جوهر قلمشان خشک شد اما همچنان نوشتند؛ با خون دلشان...
در آغوشِ گرگ ها

حسی است آشنا؛
حسی عمیق و آکنده از درد و تباهی.
حسی که سراسر وجودت را در بر میگیرد
تا در نهایت قلبت را تسخیر کند ،
بفشارد و بی احساس کند.
حسی است که با ما زاده شده ، از همان ۹ ماهی که درون جان دیگری پرورانده شدی اما تا به خود آمدی، جدایت کردند و به میان گله گرگ ها فرستاده شدی، تا یاد بگیری جامه گوسفندی را از تنت برهانی؛
در غیر این صورت خورده میشوی.
اگر هم جان سالم به در ببری، با زوزه هایشان از هم گسسته می شوی و با چنگال هایشان خون آلود...
و به هنگام اجل، همان حس، دستانت را در دست خود میگیرد و به دل خاک فرو میکشاندت.
حسی است که هنگامی که پا به دنیای جدیدی میگذاری در ذهنت معلق میماند؛
هنگامی که لبخندی به چهره می کشانی اما در عوض ابرو های گره خورده نصیبت میکنند؛
زمانی که دستی دراز میکنی اما آن را پس میزنند؛
به هنگامی که با ذوق و شوق داستانی می سرایی اما دیگران غرق در نوایی دیگرند؛
وقتی که سفره دلت را می گشایی اما آن را لگدمال میکنند؛
هنگامی که زخم هایت را فراموش میکنی اما آن را میشکافند؛
زمانی که در آینه می نگری اما هیچ کس را نمیبینی...
حسی که در بغض فرو خورده ات نهفته شده،
در اشک هایت گنجانده شده،
در نگاه هایت پدیدار شده،
در لبخندت آمیخته شده،
در سکوتت کز کرده
و در دلت انباشته شده...
همچنین در پژواک های بی پایان ذهنت غوطه ور شده اند،
در پژواک های
《 تو تنهایی ، کسی تو را نمیخواهد ، هیچ کس تو را دوست ندارد 》
و در نهایت چشمانت را می فشاری ،
افکارت را می پراکنی ،
دلت را می تکانی و با خود میگویی "آری می دانم"
و به آغوشِ بازِ تاریکیِ خلوتت پناه میبری.
آغوشی که تو را میخواهد و در خود حبست میکند تا هنگامی که اقیانوس زلال چشمانت به مردابی خشک و گل آلود تبدیل شوند و تکه های شکسته قلبت دوباره از نو بهم پیوسته شوند،
پیوندی که به تاری نازک بند است و لمسی کوچک، پاره کردنش را بسنده است.
لمسی از جنس نگاه ها و حرف هایی تیز و آلوده،
که به هنگام بریدن جانت، فریادت را میان سکوت همیشگی اطرافت محو میکند؛
و آلودگی اش راه خود را میان دلت باز میکند و همان جا، جا خوش میکند تا مرحمی او را تسکین دهد،
اما به جایش ترحم است که پیدایش میشود که نمکی است بر روی این زخم.
تنهایی حس متعلق نبودن به جا و مکانی است،
حسی که بارها این را به تو گوشزد میکند که به جایی تعلق نداری و کسی انتظارت را نمی کشد؛
تنهایی دردی است که درمان ندارد...
کاش به جای بازداشتن و فراری دادان دیگران، آن هارا با لبخندی گرم به سوی خود فراخوانیم تا شاید دلی شاد شود؛
اگر هنوز دلی مانده باشد...!
مطلبی دیگر از این انتشارات
سال ۱۹۸۴ - تجربه زیسته
مطلبی دیگر از این انتشارات
از من، از شهر من
مطلبی دیگر از این انتشارات
کرهی شمالی؟!