در انتظار همسایگان

احتمالاً شما هم شنیدید که دعوای داخل خانوادگی به بقیه ربطی ندارد. این که پدر هر چقدر هم بد باشد، باز هم پدر است و فلان و بهمان.

امروز گفتم راجع به پدر بنویسم.

سال‌هاست تو خونه نقلی‌ای زندگی می‌کنیم.

پدر دست بزن دارد. زور می‌گوید. معتاد است. و نفس‌مان را بریده. کافیست در خانه، کوچکترین حرف منفی‌ای بشنود. یک قشقرقی به پا می‌کند که نگو و نپرس.

نه کار درست درمونی دارد و نه اخلاق خوبی. سال‌هاست کارش این شده که النگوهای مادر را می‌فروشد و می‌رود با دوستانش خرج می‌کند. این اواخر دیگر چیزی برای مادر نمانده. هر چه داشته را خرج کرده و فروخته.

ما هم معترض شدیم که این چه وضعی هست. پدر هم یک کتک مفصل به ما زد که چقدر ناشکر هستید. اصلاً شما بچه من نیستید و این توطئه همسایه‌هاست. بعد هم در خانه را قفل کرد و رفت بیرون. حتی جلوی پنجره‌ها را هم بسته. نفس‌مان دارد قطع می‌شود.

البته پدر هر روز مسجد می‌رود و فرد مؤمنی هست. نماز روزه می‌گیرد و تسبیح می‌اندازد. ذکر و یاد خدا از ذهن و زبان پدر نمی‌افتد. همسایه‌ها می‌گویند خیلی مرد خوبی است. آخر پدر از پول النگوهای مادر به همسایه‌ها هدیه می‌دهد. اصلاً پدر بیشتر از این که به ما فکر کند، به همسایه‌ها فکر می‌کند.

اما چه فایده که ما در خانه سال‌هاست گوشت نخورده‌ایم. سال‌هاست لباس نخریده‌ایم و سال‌هاست خانه‌مان نونوار نشده.

از وقتی یادم است، تو کوچه ما، پدر با همه دشمن بوده. به خیال خودش در مقابل زورگو مقاومت می‌کند. اما واقعیت امر این است که بقیه از سادگی پدر سوء استفاده می‌کنند و کلاه سرش می‌گذارند.

نمی‌دانم. شاید هم تقصیر خودمان هست. مدت‌ها پیش، همسایه‌ها به خانه ما آمدند و پدر را کتک مفصلی زدند. ما هم به جای این که با یک اردنگی از خانه برای همیشه بیرونش کنیم، دوباره داخل خانه آوردیمش و تیمارش کردیم.

شاید تقصیر خودمان هست.

این روزها فقط منتظریم ...

منتظریم دوباره همسایه‌ها عصبانی شوند و زیر لگد بگیرندش. این دفعه دیگر پدر را تیمار نمی‌کنیم و گول ننه‌من‌غریبم‌هایش رو نمی‌خوریم.