چگونه میتوانم زندگیام را برای شما شرح دهم! بسیار میخوانم، زیاد فکر میکنم، موزیک میشنوم، سخت تمرین میکنم و گلها را بسیار دوست دارم.
رقص در مرزِ فردا
شب است، به هنگامهی استراحت و رها شدن از روزمرگیها، اما پلکهایم مهمان آرامش نیستند. دلم شبیه یک طناب دار قدیمی است که زیر وزش باد، مدام در حال لرزیدن است. یک دلهرهی نامرئی، مثل غباری سنگین روی سینهام نشسته و هر نفس را به یک مبارزه کوچک تبدیل کرده است.
کجا ایستادهام؟ این سوال مدام در سرم تکرار میشود. زندگی یک هزارتوی بیپایان است و من در هر پیچ، منتظر یک دیوار هستم. آینده… آه، آینده! کلمهای که باید پر از وعده و امید باشد، اما برای من بیشتر شبیه یک اقیانوس تاریک و طوفانی است که نمیدانم آیا میتوانم با این قایق کوچک، از آن عبور کنم یا نه.
ذهنم درگیر هزاران "اگر" و "ای کاش" شده است: اگر خراب شود؟ اگر کافی نباشم؟ اگر دیر شده باشد؟ ای کاش در زمانی بهتر بودیم. ای کاش انتخابهای بهتری داشتم. این افکار مثل مگسهای سمج، اطراف سرم میچرخند و اجازه نمیدهند روی لحظهی حال تمرکز کنم. انگار هر تصمیمی که امروز میگیرم، سنگینترین ریسک زندگیام است.
حالم خوب نیست، این را اعتراف میکنم. انگار نیرویی درونم در حال کشیدن ترمز اضطراری است، در حالی که دنیای بیرون با سرعت تمام در حال حرکت است. میخواهم فریاد بزنم، اما صدا از گلویم درنمیآید. تنها کاری که میتوانم بکنم، تکرار این زمزمهی ناامیدانه است: "کاش میشد لحظهای همه چیز متوقف شود تا بتوانم نفس بکشم" " ای کاش در جوانی این همه داغ ندیده بودیم" "ما برای این همه غم خیلی کوچک بودیم"
اما میدانم که باید ادامه دهم. باید این تشویش را مثل یک پتوی سنگین از روی خود کنار بزنم و با وجود این لرزشها، قدمی کوچک به جلو بردارم. شاید فردا، این دلهره کمی سبکتر باشد. شاید فردا، آسمان کمی روشنتر شود.

نگرانیها دور کند؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
اهمیت جمهوری و لیبرالیسم در حکومت دموکراسی
مطلبی دیگر از این انتشارات
عنوانش با شما
مطلبی دیگر از این انتشارات
کمی پیرامون دموکراسی