چگونه میتوانم زندگیام را برای شما شرح دهم! بسیار میخوانم، زیاد فکر میکنم، موزیک میشنوم، سخت تمرین میکنم و گلها را بسیار دوست دارم.
زندگی رو رها نکنید این تنها چیزیه که داریم

کتابهام رو چیدم جلوم که شروع کنم به درس خوندن. اما باز هم اینجام و نمیتونم بشینم سر درس...
اغلبِ ما این روزها انرژی لازم برای انجام هیچ کاری رو نداریم. به زور خودمون رو میکشیم. بیحوصله و بیقرار هستیم. عزادارانی هستیم که حتی اجازهی سوگواری نداریم.
نمیخوام پشت این کوه غم پنهان بشم و هیچ کاری نکنم. برای من اونهايی که با وجود غمهای عظیم در دلشون هنوز امید دارن و با نور کمسویِ فانوسِ امیدشون راه رو روشن نگهمیدارن و حال خوب برای خودشون و بقیه میسازن بسیار، بسیار قابل احترام و ستودنی هستند. آدمهایی که لبخندشون دلت رو گرم میکنه به بودن و ادامه دادن، هر چقدر هم که غیر ممکن و سخت به نظر برسه. اگر با همون فانوس کمسوی امید جمع بشیم کنار هم و با هم بمونیم، نور بیشتر و گرمابخشتر خواهد شد.
زندگی رو رها نکنید این تنها چیزیه که داریم. و چه ما باشیم یا نباشیم در جریان خواهد بود.
قطع به یقین بدونید که اصلا منظورم عادیسازی و برگشت به زندگی سابق نیست. که خودم هیچوقت نمیتونم دیگه به هفتهی قبل از اون وقایع برگردم و همون آدمی بشم که قبلا بودم. و البته همین هم موجب رضایت منه... که اگر این نبود غیرطبیعی بود. قصد قضاوت ندارم، فقط خوشحالم که جزو اون دسته نیستم که هیچ چیز تکونشون نمیده و همیشه صدای خندهی مستانهشون به هفت آسمون بلنده... خوشی خوبه اما وقتی مال اکثریت باشه نه وقتی در تملک عدهای اندک هست.
در حال حاضر فقط میخوام آدم منفعل و بیکنشی نباشم. نمیدونم چطور میتونم برای بقیه مفید باشم و بهشون کمک کنم تا حالشون کمی بهتر بشه!
پیشنهادم برای خودم اینه که بخونم، درس بخونم، کتاب بخونم و با اراده و عزم بیشتری جلو برم. فانوس کم جون من تو این تاریکی و سرما فعلا این راه رو بهم نشون میده...
دلمان برای هر چیز کوچکی چقدر تنگ است. 🩵
از من، از شهر من
عنوانش با شما
نخواهم گذاشت ناامیدی بر من غلبه کند...