مرز خواب و بیداری..
اولینبار، صورتش را در خوابی دیدم که بوی بارانِ مانده روی آسفالت میداد.
ایستاده بود کنار پنجرهای بیپرده، با نوری که نه از خورشید بود و نه از ماه. شهری پشت سرش نفس میکشید که هیچچیزش ترک نداشت؛ دیوارها سالم، آسمان بیخدشه، و آدمها بیتردید.
او اما تنها چیزی بود که مطمئن به نظر میرسید.
هر شب همانجا بود. با همان پیراهن روشن. با همان مکث کوتاه پیش از لبخند.
حرف نمیزد. فقط نگاه میکرد، انگار چیزی را در من میجست که خودم هم پیدایش نکرده بودم.
کمکم خوابهایم منظم شدند. ساعت داشتند. ترتیب داشتند. حتی گاهی ادامهی شب قبل را میگرفتند، مثل سریالی که ذهنم بیاجازه پخش میکرد.
او در خواب زندگی بینقصی داشت؛ خانهای پرنور، کتابخانهای چوبی، گلدانهایی که هرگز نمیخشکیدند. آرامش در حرکاتش جاری بود، مثل کسی که هیچوقت چیزی را از دست نداده.
و من، هر بار تماشاگر.
تا روزی که بیداری، به طرز عجیبی، شبیه خواب شد.
پیادهرو شلوغ بود. صدای بوقها و همهمهی آدمها لایهای ضخیم روی هوا کشیده بود. اما میان آن همه چهرهی عبوری، صورتش مثل شکافی در واقعیت باز شد.
ایستاده بود. دقیقاً همانگونه.
همان مکث کوتاه.
همان نگاه جستوجوگر.
ضربان قلبم بینظم شد، انگار بدنم زودتر از عقلم او را شناخته باشد.
رفتم جلو. فاصله میانمان کوتاه و کوتاهتر شد، مثل لحظهای که در خواب به پنجره نزدیک میشدم.
بیمقدمه گفتم:
«تو هم منو هر شب تو خواب میبینی؟»
چشمهایش، برای اولینبار، خالی شد. نه از احساس—از شناخت.
اخمی نامحسوس بین ابروهایش نشست.
«نه.»
همین یک کلمه، با صدایی که هیچ آشنایی در آن نبود.
دنیا برای لحظهای عقب رفت. انگار کسی صحنه را خاموش کرده باشد.
اما او مکث کرد. نگاهم کرد. طولانیتر از یک نگاه عادی.
«ولی…»
نفس کوتاهی کشید.
«تو رو قبلاً دیدم.»
گفتم: «کجا؟»
چیزی در صورتش تغییر کرد. حرفهایتر شد. خنثیتر.
مثل پردهای که روی چهره کشیده شود.
«سهشنبهها. ساعت پنج. اتاقی با دیوارهای خاکستری روشن.»
هوا سنگین شد. تصویر اتاق در ذهنم باز شد: مبل چرمی تیره. ساعت دیواری بیصدا. پنجرهای که هرگز کامل باز نمیشد.
او ادامه داد:
«من حرف میزنم. تو بیشتر سکوت میکنی.»
گلویَم خشک شد.
اسمم را گفت. کامل. آرام. همانطور که فقط یک نفر در آن اتاق میگفت.
حقیقت مثل نوری بیرحم از لای پلکهای بستهام گذشت.
او همان رواندرمانگرم بود.
همان مردی که ماههاست روبهرویش مینشینم و دربارهی تنهاییام حرف میزنم. دربارهی حس نادیدهبودن. دربارهی اینکه چرا هیچکس «کامل» به نظر نمیرسد.
در خواب، ذهنم او را بازسازی کرده بود.
نه آنگونه که هست
آنگونه که نیاز داشتم باشد.
زندگی بینقصش، آرامشش، خانهی روشنش…
همه معماریِ کمبودهای من بود.
گفتم: «پس تو منو تو خواب نمیبینی.»
لبخند کمرنگی زد. نه از جنس آن لبخندهای خواب.
«نه. اما تو، ظاهراً، مرا آنجا ساختهای.»
صدای شهر برگشت. بوقها، قدمها، وزش باد.
اما چیزی در من فرو ریخته بود. یا شاید ساخته شده بود.
آن شب، برای اولینبار، خواب ندیدم.
یا شاید دیدم
اما پنجره بیپرده بود، و اتاق خالی.
و پشت شیشه، فقط تصویر خودم ایستاده بود.
بینقص.
و به طرز وحشتناکی، تنها.
مطلبی دیگر از این انتشارات
آه...
مطلبی دیگر از این انتشارات
چه باید کرد؟
مطلبی دیگر از این انتشارات
حضور فیزیکی به معنا وجود داشتن نیست.