من، چهارشنبه، فکرهایم با فنجان‌های چای

چای دم کشیده. بیست دقیقه بیشتر است که آب جوش را ریخته‌ام روی چای خشک آن هم از نوع ایرانی‌اش و نشسته‌ام و فکر می‌کنم. فنجان را برمی‌دارم و چای می‌ریزم. می‌روم پشت پنجره و به بارانی که از دیشب، بی‌وقفه در حال باریدن است نگاه می‌کنم. مثل نوار فیلم همه چیز یک دور دیگر در ذهنم تکرار می‌شود. به خیلی چیزها فکر می‌کنم. از فکری به فکر دیگر می‌پرم. می‌نشینم در قندان را برمی‌دارم و با چشم توی قندان دنبال قندهای ریز می‌گردم. چای را مزه می‌کنم. طعم گل غالب شده است‌. باز فکر می‌کنم. در سرم هیاهویی برپاست. انگار چند نفر با هم میزگرد گرفته‌اند‌. یکی از سیاست می‌گوید. دیگری از مذهب و ناباوری‌هایش، یکی از وضعیت غصه می‌خورد، یکی می‌خواهد امید بدهد‌. یکی می‌گوید کارهایت را بکن درست می‌شود. یکی نهیب می‌زند آره حتما با ایشالله و ماشالله... لبخند غمگینی می‌زنم و قُلوپ آخر چای را از دهانم به سمت معده می‌فرستم. اصلا نفهمیدم چه خوردم. یک چای دیگر می‌ریزم. باز می‌روم پشت پنجره و آرزو می‌کنم باران حالا‌، حالاها بند نیاید. باز دارم فکر می‌کنم. اینبار به امتحان صبح فکر می‌کنم، به جواب‌هایی که شک داشتم و با کلی سرچ و گشتن همچنان شک‌ها به قوت خود باقی هستند‌‌. برخی پیام‌های ویرگول را در ذهنم جواب می‌دهم، اما همت گشتن و پیدا کردنشان را ندارم، از طرفی حال تایپ کردن را هم ندارم، پس به همان جواب‌های توی ذهنم بسنده می‌کنم. امیدوارم کسی خرده نگیرد و از همینجا از همه ممنونم که می‌خوانند و پیام می‌گذارند. چای سوم را می‌ریزم، فکر می‌کنم باید بهتر درس بخوانم، این مدل خواندن به‌درد بخور نیست. باید برنامه‌ی بهتری داشته باشم و دقیق‌تر عمل کنم. صبح چند نخی پَته دوختم دلم تنگ شده بود برای دوختنش... عادت دارم همزمان چند کتاب با هم بخوانم، یا چند فیلم را همزمان دنبال کنم‌. از صبح کمی داستایفسکی خواندم و کمی هم از کتاب آنچه که هرگز به تو نگفتم خواندم. کتاب جالبیست. کاش همت کنم و این کتاب و کتاب پسری با ۳۵ کیلو امید را برای آسنی بخوانم و منتشر کنم. فکر می‌کنم این دو کتاب مطالب مفیدی دارد که لازم است والدین بیشتر به این موارد دقت کنند. به بخاری که از چای سوم بلند می‌شود نگاه می‌کنم، که رقص کنان به بالا می‌رود و در هوا محو می‌شود. فکر می‌کنم این باران حتما تمام خون‌های ریخته در خیابان‌ها را خواهد شست. در دلم نجوایی می‌شونم، می‌پرسد آیا صبح آزادی را خواهیم دید! کسی چه می‌داند! باز فکرم مشغول کلمه‌ها و مفهومشان می‌شود، آزادی چیست؟ چگونه بدست می‌آید؟ آیا می‌شود همزمان همه با هم آن را حس کنند؟ یا نه! باران کم رمق شده، احتمالا آرزویم ناکام بماند و به زودی باران بند بیاید‌. دلم می‌خواهد کلی کار انجام دهم، اما کند و حلزون‌وار شده‌ام‌. همه چیز در اطرافم آهسته حرکت می‌کند. انگار وزنه‌ای صد تنی را می‌کشم. دیگر از چای بخار برنمی‌خزید، باید خوردش تا سرد نشده وگرنه از دهان می‌افتد. به جای قند یک کوکی شکسته و نصفه از توی ظرف برمی‌دارم. گاز می‌زنم و نیم بیشتر از چیزی که می‌خواستم وارد دهانم می‌شود. پشت سرش چای می‌خورم و خیره می‌شوم به پته‌ که روی میز پهن است. دلم می‌خواهد بروم بیرون، همان‌قدر هم دلم نمی‌خواهد بروم بیرون... دلم می‌خواهد بروم چون هوا بارانی است و تنها هستم، دلم نمی‌خواهد بروم چون دیدن پرچم‌های کج و کوله و رنگی رنگی و در هم بر هم خیابان‌ها ذهنم را ناآرام می‌کند. پس در نهایت می‌مانم خانه و پنجره که هم پنجره هم در رو به تراس است را باز می‌کنم تا سرما و بوی باران را به خانه بیاورم. فنجان چای خالی شده، نگاهم به ساعت می‌افتد باورم نمی‌شود ۱۵:۲۴ دقیقه شده باشد. می‌روم ادامه‌ی کتابم را بخوانم، در تنهایی خواندن و شنیدن از سطرهایش حالم را بهتر می‌کند. پ‌نوشت: نمی‌دانم چرا انگشتم با اینتر کیبورد قهر بود و دلش نخواست در این نوشته از این کلید استفاده کند. ببخشید که شلوغ است. پ‌نوشت دوم: مراقب خودتان باشید.