می‌بینمت در خون وطن...

تغییر شروع شد.

کاسبی مغازه اش را می‌بندد، کارمندی دست از کار می‌کشد، معلمی درس نمی‌دهد، جوانی آرزو هایش را رها می‌کند، پدری برای زندگی دختربچه کوچکش او را به دست باد می‌سپارد، دانشجویی سر کلاس نمی‌رود و بالاخره ناله های این کشور مدفون در خون شنیده می‌شود. درد دارم، زخم هایم عمیق است...

وای بر من، بمیرم برای تنت وطن که این چنین درد می‌کند، بمیرم برای جوان هایی که دادی، بمیرم برای سرو هایت که با خون فرزندانت آبیاری شد، بمیرم برای فرهنگ با شکوهی که داشتی و اینگونه زیر خروارها خاک به فراموشی سپرده شد. درد دارم، زخم هایم عمیق است، دیگر نمی‌توانم صدای درد کشیدنت را بشنوم، تا کی باید اینگونه قربانی هوس و طمع دیگران شوی، تا کی باید به گذشته نگاه کنیم و خنجری در قلبمان فرو کنیم. کی پرچمت سرخی‌اش را از خون شیرزنان و شیرمردان این سرزمین گرفت، درد دارم، زخم هایم عمیق است...

آری، زمین فرونشست کرده، از سنگینی تعداد کشته های مانده بر سینه اش به ستوه آمده، از دیدن پدری که فرزندش در بغلش جان داد شرمسار است، از دیدن دختربچه ای که لذت پدر داشتن را تجربه نکرد می‌گرید، از دیدن کشته شدن فرزند هایش که خودش در این آب و خاک پرورانده عاجز است. نمی‌تواند کشته شدن برادر به دست برادر را ببیند، درد دارم، زخم هایم عمیق است...

ولی، حال وقت عقب‌نشینی نیست، نمی‌توانیم بگذاریم اتفاقی که دشمن دوست دارد بیوفتد، نباید بگذاریم قلب خواهران و برادرانمان از اینکه هست بیشتر تبدیل به ویرانه شود. ریشه ما در خاک هایی قرار دارد که به این راحتی قصد انزوا و نابودی ندارد، می‌دانم، اثر تازیانه های پی در پی روی بدنمان نقش بسته اما این نقش، نقش یک گربه آزاد است؛ بدون هیچ قید و بند.

از خون جوانان وطن لاله دمیده...