همچو چشم مستت جهان خراب است...

برف می‌آید؛ آنقدر قشنگ و روان که گریه‌ام می‌گیرد.

به اتاق بچه‌ها می‌روم و بهشان می‌گویم «برف میاد، چه برفی... بریم بیرون؟»

قطعی اینترنت و دسترسی نداشتن به آموزش‌ها، و البته روزگار بدکردارِ پُر کینه، باعث شده از برنامه درسی عقب بمانند و با حسرت می‌گویند که وقت ندارند.

پنجره را باز می‌کنم، تا آنجا که بشود. توری کشویی را کنار می‌زنم. هر سه ایستاده‌ایم مقابل برف... آنقدر از درون آتش به سینه داریم، نه انگار که سرد است!

نه انگار که برف می‌بارد از آسمان...

که خون می‌بارد انگار...

به اتاق خودمان برمی‌گردم. در تاریکیِ اتاق، لای پنجره را باز می‌کنم که صدای باریدن را بشنوم و تکه‌های سفیدِ سرگردان و معلق را ببینم.

عبدالوهاب شهیدی می‌خواند:

گریه را به مستی بهانه کردم

شکوه‌ها ز دست زمانه کردم

آستین چو از چشم برگرفتم

جوی خون به دامان روانه کردم

غروبی گفتی «آدم هر چقدر هم رها، یک داوود اشرف می‌خواد تو زندگی‌‌ش.»

دیدی نگرفتم و گیج، سکوت کردم. یادت آمد گفته بودم تا اطلاع ثانوی فیلم و سریال ایرانی تعطیل!

چیزهایی گفتی و سعی کردی توضیح بدهی.

گفتم «همیشه چند نفری هستن که بشه روشون حساب کرد، ولی تهش این راه رفتنی رو باید تنها بری، می‌دونی؟... یعنی هر کاریش هم بکنی، آخرش تنهایی!»

و تو تلخ خندیدی و گفتی که چقدر این ده‌دوازده روز این تنهاییِ عمیق را لمس کرده‌ای.

یادم آمد قبل از قطع ارتباط‌مان با دنیا، حمید سلیمی استوری گذاشته بود:

«این روزها هم می‌گذره، فقط موهای بیشتری ازت سفید می‌شه، پیرتر و غمگین‌تر می‌شی و دور و برت خلوت‌تر می‌شه و تنهاتر می‌شی...»

و «شاید این هم شکلی از رهایی باشه...»

این روزها دارم این رهایی را تجربه می‌کنم. خلوت کردن دور و اطرافم از رابطه‌هایی که دیگر نمی‌خواهم‌‌شان؛ دیگر تحمل‌شان را ندارم.

چه حاصلی داشت همه این سال‌ها، این استخوان را لای زخم نگه داشتن؟

هنوز عبدالوهاب شهیدی می‌خواند:

دلا خموشی چرا؟

تو پرده‌پوشی چرا؟...

از آسمان برف می‌بارد یا خون؟

•••

بیست‌ونهمِ دی‌ماهِ صفرچهار