چگونه میتوانم زندگیام را برای شما شرح دهم! بسیار میخوانم، زیاد فکر میکنم، موزیک میشنوم، سخت تمرین میکنم و گلها را بسیار دوست دارم.
پنجشنبه
نگاهم به ساعت افتاد. ۱۷:۳۰ دقیقه پنجشنبه است.
هفتهی قبل این ساعت دلم بیطاقت شد و قبل از قرار مقرر زدم بیرون، توی خیابون راه میرفتم و برخلاف همیشه به چهرهی آدمها نگاه میکردم. (برخلاف تلاشم که سعی میکنم به روبرو نگاه کنم و ستون مهرههام رو صاف نگهدارم، بیشتر اوقات نگاهم به سنگفرش پیادهروهاست)...
اما اونروز اینطور نبود. به چهرههای جوونا و نوجوونا نگاه میکردم و بیصدا اشک میریختم. تو دلم چیزی یا کسی میپرسید: امشب چند نفرتون دیگه به خونه برنمیگرده؟
دو روز بعد شنبه موقع طی کردن مسیر خونه تا باشگاه شاهد قطرات خونِ خشکیدهی همون بچهها روی سنگفرشهای پیادهرو بودم.
هفتهی پیش این موقع هنوز زنده بودن و نفس میکشیدن، هنوز پر از امید و شور زندگی بودن. میخواستن آیندهشون رو بسازن. نشد، نگذاشتن...
گفتن و میگن کار تروریستها بوده...
تروریستهایی که در اعتراضات بودهاند و در راهپیمایی نبودهاند.
مطلبی دیگر از این انتشارات
خبرهای جدید
مطلبی دیگر از این انتشارات
من شکست تو ام| شعر
مطلبی دیگر از این انتشارات
زندگی رو رها نکنید این تنها چیزیه که داریم