پیوست پست قبلی (دردِ دل)

نمی‌خواهم بذر ناامیدی پخش کنم. در پست قبل سراسر ملال بودم. می‌دانم که جز واقعیت چیزی نگفتم. می‌دانم که همه به نحوی گرفتاریم. به قول مادرم همه چیز جز مرگ را چاره است. باز هم‌ می‌دانم این اواخر آنقدر مرگ را دیده‌ و از آن شنیده‌اییم که زانوانمان سست شده. حتی بارها افتاده و برخواسته‌اییم. اما همین از نو برخواستن است که به زندگی‌هایمان معنا بخشیده. خیلی‌ها گفتند حال درس خواندن ندارند. حال کار کردن و تمرین رفتن را ندارند. گفتند خسته‌اند. همه حق دارند. اما به مسیرهای پشت سرتان نگاه کنید، حیف نیست که ادامه ندهیم و رها کنیم! زندگی ادامه دارد حتی اگر یک نفر از ما زنده بماند. آن یک نفر مستحق زندگی کردن است، نباید آن را هدر بدهد. شاید جملاتم شعاری به نظر برسد. اما نوشتم برای آن کس که شاید نیاز به تلنگری داشت و صدایی که به او بگوید ادامه بده، کم نیار، هنوز تموم نشده... تو تنها نیستی...