چگونه میتوانم زندگیام را برای شما شرح دهم! بسیار میخوانم، زیاد فکر میکنم، موزیک میشنوم، سخت تمرین میکنم و گلها را بسیار دوست دارم.
چه باید کرد؟
گوشی را میزنم به شارژ و خودم را میچسبانم به دیوار تا بشود همزمان از گوشی استفاده کرد. خانه حسابی تمیز و مرتب است. اما امان از ذهن آشفته و نامرتب خودم.
کمی عصبی، کمی گیج، کمی افسرده، کمی داغان، کمی خراب و خیلی بیحوصله هستم.
گاهی شبها بدخواب میشوم. همچنان کابوس میبینم. بعضیها هم کارهایی میکنند آدم دلش میخواهد سرش را بکوبد به دیواری، ستونی، جایی...
سعی میکنم نفس عمیق بکشم. به مسافرتی که در پیش رو دارم فکر میکنم و سعی دارم ذهنم را آرام کنم. سخت است ولی باید این کار را انجام دهم. بساط بوکمارکهایم را پهن کردهام. بنا دارم طرحهای نسبتا ساده را کار کنم. وقتی دستم به کار است بیشتر از هر زمانی پادکست یا کتاب صوتی میشنوم. دیروز "چه باید کرد؟" از "لئو تولستوی" را شنیدم. دو بار هم شنیدم. اما راستش را بخواهید گمان میکنم نیاز دارم تا بیست دقیقه آخرش را باز هم بشنوم. درست و حسابی متوجه نشدم. کلیت کتاب راجع به فقر و چگونگی برطرف کردن آن بود. در ذهن نویسنده که آدمی متمول بود این افکار میگذشت که چرا آدمها در فقر زندگی میکنند و چطور میشود این فقر را ریشه کن کرد. اول به نظرش کار آسانی آمده ولی بعد افتاد مشکلها... گویا نویسنده با دیدن فقرا و متأثر شدن از وضعیت فلاکت بار آنها درصدد نوشتن این کتاب برمیآید.
من همیشه از این ادعا تعجب کرده ام که میگویند: فلان موضوع از لحاظ تئوری درست است، ولی عملی نیست، مثل این که تئوری چیزی جز ردیف کردن یک رشته کلماتی که برای بحث و مکالمه لازم است نبوده و نمیتوانسته است پایه و ملاک اقدامات و فعالیتهای عملی باشد.
آنچه میتوان احتمال داد این است که بعضی افکار بی معنی و غیرقابل تحقق سبب شده اند که این استدلال در افواه مردم جاری شود.
تئوری چیزی است که انسان میداند و پراتیک آن چیزی است که عمل میکند. پس چگونه میشود که انسان چیزی دیگر فکر کند، ولی به طریقی ددیگر عمل نماید؟
مثلا اگر از نظر تئوری برای پختن نان باید ابتدا خمیر کرد و بعد در تنور گذاشت، هیچ آدمی جز آن نخواهد کرد مگر این که دیوانه باشد. معذلک در اجتماع ما گفتن این که فلان کار نتیجه ندارد مد شده و همه جا تکرار میشود.
کتاب کوتاه و خوبی بود. به دنبال مطالب دیگری دربارهاش میگشتم که به کتاب دیگری برخوردم با عنوان "اگر فریدا بود، چه میکرد؟" و اصلا همین نام فریدا مرا تهیج کرد تا کتاب را از طاقچه دانلود کنم و شروع کنم به خواندنش...
فکر میکنم چرا انقدر فریدا را دوست دارم؟ چون زن بوده؟ چون هنرمند بوده؟ چون تصادف کرده ولی خود را نباخته و ادامه داده؟ چون سرسخت بوده؟ چون خود واقعیاش را بروز داده و سانسور نکرده؟ چون زیبایی باطن داشته؟ هر چند که زیبایی ظاهر هم داشته، شاید هم همهی اینها... حالا میخوانمش و بعد اینجا دربارهاش مینویسم.
کتابی هم که از هاروکی میخواندم جذاب شده برایم مثل باقی کتابهایش...
کاش حوصلهی رفتهام برگردد سر جایش... کمکم از نبودش کسالت دارد قوت غالب میشود.
در این یک ماه اخیر تعداد کسانی که اینجا را مرور میکنند بیشتر شده. ممنونم از همراهی شما... اما راستش من هم معذبتر شدهام در نوشتن. نمیخواهم آن رهایی را از دست بدهم. نمیخواهم جسارتم را از دست بدهم. به خودم نهیب میزنم هر چیز که تو باشی فرقی ندارد چه چیزی، عدهای دوستت دارند و عدهای از آن خوششان نمیآید. بنابراین بدون توجه به این چیزها بنویس و این نوشتن را تمرین کن. بارها شده که خواستم چالش را متوقف کنم. اما هر بار آمدم و چیزی نوشتم تا این زنجیره قطع نشود. در این نوشتهها همه چیز یافت میشود، نوشتههایی که بهترند و برخی که چنگی به دل نمیزنند.
نوشتن و تمرین این کار، دری باز کرد یا بهتر بگویم درهایی باز کرد به رویم که هیچ نمیدانستم وجود دارند. با نوشتن انگار خودم را، ذهنم را میکاوم و فکرهایم را حلاجی میکنم. در این بین خودم را از بیرون و درون میبینم.
حالا این سوال چه باید کرد؟ در ذهنم پررنگ شده. از دیروز مدام به آن میاندیشم. به راستی چه باید کرد؟ این را میتوان برای هر چالشی در زندگی به کار برد... آیا میتوان برای هر امری کاری کرد؟ آیا میتوان تمام مشکلات را برطرف ساخت؟ شاید گاهی به واقع نشود و نتوانیم. شاید گاهی رسیدن به پذیرش جواب سوال چه باید کردهایمان بشود.
و چقدر پذیرش برخی چیزها غمانگیز است.
مطلبی دیگر از این انتشارات
من، چهارشنبه، فکرهایم با فنجانهای چای
مطلبی دیگر از این انتشارات
۰:۰۰
مطلبی دیگر از این انتشارات
من یک بز هستم.