چگونه میتوانم زندگیام را برای شما شرح دهم! بسیار میخوانم، زیاد فکر میکنم، موزیک میشنوم، سخت تمرین میکنم و گلها را بسیار دوست دارم.
چه جوانانی...
صدای بارش باران میآید. ساعت از نیمه شب گذشته است. خواب از من گریزان و چشمان من غرق باران... عکسها و فیلمها را میبینم. سیل اشک امان نمیدهد...
چه جوانانی...
چه جوانانی...
از جا بلند میشوم، کور مال کور مال میآیم توی حال، پنجره را باز میکنم، هوای مرطوب و نمناک زمستانی که هیچ بویی از زمستان ندارد و بیشتر بهاری است تا زمستانی را به ریهها میفرستم. فکر میکنم واقعا چند نفر بودند! چندتایشان زیر سن قانونی بودند! چندتایشان در حال تحصیل بودند! چند نفرشان تازه داماد و تازه عروس بودند! چه تعدادی قرار بود فردا به دیدار عشقشان بروند! چند نفرشان کارهای مهمی داشتند که قرار بود فردا بهشان رسیدگی کنند! چند نفرشان ورزشکار بودند! چند نفرشان پدر و مادر بودند! چند نفرشان تنها زندگی میکردند! چند نفرشان عاشق نم باران و هوای بارانی بودند! چند نفر! چند نفر بودید! داغتان هر روز تازهتر میشود.
با مرگ بیگانه نیستم، مرگ آشناست برایم. ولی مرگ داریم تا مرگ، مردن داریم تا مردن، رفتن داریم تا رفتن... چه کردید با جوانان این خاک! چگونه شرم نمیکنید! چگونه عذاب نمیکشید! شما از کدام قماش هستید که اینگونه وقیحانه بر جوانان این خاک تاختید و بیرحمانه در جوانی پرپرشان کردید! هر چه فکر میکنم نمیدانم شما را به چه مانند میتوان کرد، این حجم از خشونت برای چند روز بیشتر بر کرسی قدرت بودن!
آه چه جوانانی... چه دسته گلهایی...
مطلبی دیگر از این انتشارات
۰:۰۰
مطلبی دیگر از این انتشارات
دل بیقرار، قرار از چه میجویی!
مطلبی دیگر از این انتشارات
۲۰ هفته تا پایان چالش