کمی عکس، اندکی آرزو

کاش می‌توانستم کاری کنم تا در اطرافم آدم‌ها بیشتر خوشحال باشند. کاش می‌توانستم راه گریزی باشم برایشان، برای روزهای سختشان، برای اوقاتی که غصه امانشان نمی‌دهد، وقتی پناهی ندارند و درد بی‌قرارشان کرده. آن دم که نفس در سینه حبس کرده‌اند تا هق هق گریه‌هاشان شنیده نشود. کاش می‌توانستم روزنه‌ی نوری باشم در تاریکی مطلق، گرما بخش در هنگامه‌ی زمهریر... کاش قدرتی داشتم تا غم از دل‌های محزونشان بزدایم. اشک چشمانشان را پاک کنم و در دل‌های گرفته‌شان بذر امید بکارم. کاش می‌توانستم مرهم باشم بر زخم‌های مکررشان...

صد افسوس، به خود مبتلا و هیچ در هیچم...

امروز هم اینگونه گذشت
امروز هم اینگونه گذشت