۲۰ هفته تا پایان چالش

از دیروز که متنم پرید کمی از لجم باقی مانده. ولی خوب کاری‌ست که شده. بهتر است فراموشش کنم. راستش از بس انرژی کافی ندارم شاید بیشتر لجم گرفته که متن حدودا ۱۰۰۰ کلمه‌ایی‌ام به فنا رفت.

بگذریم...

امروز را با باشگاه شروع کردم. سعی کردم تا جایی که می‌توانم حرکات را با دامنه‌ی حرکتی کامل و با وزنه‌های سنگین در حد توانم انجام دهم. اینجوری لذت‌بخش‌تر است.

کمی با خانم میم و خانم ف حرف زدم و آخر سر آمدم خانه... در راه به آقای ی زنگ زدم و بعدش هم با خانم عین صحبت کردم.کتاب خواندم، ناهار خوردم، باز کتاب خواندم، کمی به خانه رسیدم، پادکست شنیدم و در نهایت با خانم سین چت کردم.

شب را مهمان هستیم و این شد که گفتم قبل از اینکه دیر شود بیایم اینجا و تکلیف امروز را تیک بزنم. در چانه‌ام هم یک جوش مجلسی زده‌ام. جوش‌ها از کجا می‌فهمند ما کی مهمانی دعوت می‌شویم که سر موقع در آیینه یا ما دالی می‌کنند!

از این هم بگذریم...

به کارهای نکرده‌ام فکر می‌کنم. به اینکه چقدر حوصله‌ی مهمانی رفتن ندارم. دلم می‌خواهد با شیرجه‌ای بپرم وسط کتاب‌هایم و قصه‌هایشان و حالا حالاها از آنجا بیرون نیایم.

از پنجره ابرها را می‌بینم. سرعتشان جوری است که بدون تایملپس هم می‌توان حرکت سریعشان را دید. سفید و پنبه‌ای...

کاش ابرکی داشتم. می‌نشستم بر بالای آن می‌رفتم. به کجا؟ خب معلوم است به هر جا که دلم می‌خواست...

حتی حال و حوصله رویاپردازی هم ندارم.

گاهی که دل و دماغ نوشتن ندارم، به خودم می‌گویم آبت نبود نونت نبود چالش برداشتنت چه بود! آن هم نوشتن... مگر آدم‌ها وقتشان را از سر راه آورده‌اند که چرندیات تو را بخوانند... واقعا کاش نخوانید من هم کمتر معذب می‌شوم برای این بی‌حالی‌ها و از سر بی‌حوصلگی نوشتن‌هایم...

همه چیز ملال‌آور است، اما بخاطر انظباط شخصی طبق روال سابق به کارهایم می‌رسم. خانه را مرتب نگهمیدارم. تمرینم را می‌روم. درسم را می‌خوانم. کتابم را ورق می‌زنم. برای فرداها برنامه‌ریزی می‌کنم. قبلا با دلی شاد همه را انجام می‌دادم. حالا با دلی غمگین... چه کنم! چه می‌توانم بکنم!

نکند واقعا ما محکوم به زنده ماندن و زندگی کردن هستیم..‌.

راستش می‌دانم که می‌توانست خیلی بدتر از این‌ها هم باشد. می‌دانم که غر بیخود می‌زنم ولی خوب می‌دانیم که هر کسی هم غم و درد خودش برای خودش بزرگ و سخت است.

نمی‌خواهم بذر یأس بکارم. فقط دلم کمی گرفته. اغلب چشمانم دمِ اشک است.

بیخیال بگذارید بگویم چه می‌خوانم...

آقای الف همیشه به من می‌گفت تو سلطان کتاب خواندن‌های موازی هستی. این هم یک مدلش است دیگر...

تب بامداد خمار بالا گرفته بود که من هم رفتم و بعد از ۳۰ سال دوباره بازخوانی‌اش کردم. البته نخواندمش، شنیدمش... کل قصه را از یاد برده بودم و از نو شنیدنش را دوست داشتم. مخصوصا که حالا انگار قصه چیزهای دیگری داشت تا برایم بگوید.

تمام آنچه که هرگز به تو نگفتم از سلست اینگ. کتاب خوش‌خوان و روان با داستانی خوب مخصوصا برای والدین. البته به نظرم کلا برای همگان مفید خواهد بود. روایت حرف‌های نزده و زندگی‌های نازیسته، عدم درک خواسته‌ها و آرزوهای افراد که موجب می‌شود اعضای خانواده از هم فاصله بگیرند.

مدار صفر درجه از احمد محمود. این کتاب را با خانم سین با هم می‌خوانیم. اواسط جلد اولش هستیم‌. لهجه‌ی کتاب را دوست دارم. به قول خانم سین آدم تعجب می‌کند از این حجم شباهت آن دوره و اکنون.‌‌..

سووشون از سیمین دانشور. این کتاب هم را تا اواسط داستان خوانده‌ام. انقدر جملات خانم سیمین و توصیف‌هایش را دوست دارم که دلم می‌خواهد کلمه به کلمه اش را قورت دهم و ببلعد. باز در عجب می‌شوم که ما مردم این خاک پس کی قرار است روی آرامش را ببینیم!

کتاب بعدی کتابی است از هاروکی موراکامی به نام چوب نروژی. روایت یک پسر دانشجو از زندگی خودش از طاقچه صفحه ۱۴۰ هستم. حدودا صفحه ۷۰ کتاب فیزیکی باید باشد. شاید هم کمتر... هنوز نمی‌دانم دقیقا حرف حساب کتاب چیست. اما می‌فهمم. هاروکی یکی از نویسندگان محبوبم است.

و کتاب آخر کتاب یادداشت‌های زیرزمینی از داستایفسکی است‌. با خانم سین و آن یکی خانم سین این کتاب را سه تایی می‌خوانیم. کتاب‌های داستایفسکی را از ابتدا شروع کرده و حالا به اینجا رسیده‌ایم. نوشته‌هایش کم‌کم بهتر شد و حالا دیگر حرفی برای گفتن دارد. نظر من نظر کارشناسی نیست. نظر یک خواننده‌ی عامی است. از نوشتن زیاد انگار کم‌کم راهش را پیدا می‌کند. کاش نوشته‌های من هم از این حجم خامی درآید و یاد بگیرم چطور پخته‌تر بنویسم. البته که من کجا و نویسندگی کجا...

به دنبال پادکستی می‌گردم تا معیارهای مرا پاس کند تا بچسبم به شنیدنش... اگر چیز جذاب و باحالی می‌شنوید لطفا به من هم بگویید.

چند مدتی است دلم می‌خواهد از اول اساطیر و از اول فلاسفه را بشنوم. همتم قدش کوتاه شده.

کتاب‌ها و پادکست‌های تخصصی هم در صف انتظارند.

با خودم و این زندگی و این همه بی‌حالی مانده‌ام چه کنم.

کاش لااقل کلاس‌های دانشگاه زودتر شروع میشد.


چند روز پیش کسی کامنت داده بود: از آتش سوزان و دردناک جهنم ابدی که خانه‌ی تو و بقیه دشمنان خداست بترس.

اینجور وقت‌ها دکمه‌ی فاقد هرگونه اهمیت را می‌زنم و رد می‌شوم. اما آن روز رد نشدم و جواب این بنده‌ی بهشتی خدا را دادم. آخ که چقدر مثل شماها زیادند. آن‌هایی که از پیامبر هم سبقت گرفته و مدعی می‌شوند که می‌دانند چه کسی بهشتی و چه کسی جهنمی است. دمشان گرم با این چشم بسیرتشان. همینکه حق‌خواهی کنی می‌شوی دشمن خدا و جایت ته جهنم است. به‌به چه باصفا، اصلا همینکه این‌ها با ما یکجا نباشند آنجا بهشت است دیگر جهنم معنایی ندارد. من خود به استقبال این جهنم می‌روم.

دلم شرحه شرحه است از آنچه این مدت بر سرمان گذشت. از آنچه که انتظارمان را می‌کشد و می‌دانی قسمت بد ماجرا اینجاست که نمی‌دانیم الان روز خوشمان است یا روز بدمان... هر بار می‌گوییم مگر بدتر از این هم می‌شود، بعد می‌گذرد می‌بینم بله چرا که نمی‌شود.

ببخشید باز دارم غر می‌زنم، باز دارم تلخ می‌شوم.

بگذریم...

دنبال یک کار جدید می‌گردم، یک چالش جدید باید از این رخوت رها شوم...